{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبال

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبال

زنگ آخر که خورد، صدای هیجان‌زده‌ی دانش‌آموزها تمام راهرو را پر کرد.

ـ «امروز مسابقه‌ست!»

ـ «تیم مدرسه‌ی سئونگ‌هوا با مدرسه‌ی هانلیم بازی داره!»

تقریباً همه به سمت سالن بسکتبال رفتند.

لیانا قصد رفتن نداشت، اما یکی از هم‌کلاسی‌هایش گفت:

ـ «اگه نیای، نصف مدرسه رو از دست دادی!»

با بی‌حوصلگی قبول کرد و وارد سالن شد.

سکوها پر از جمعیت بود.

صدای تشویق، موسیقی و نورهای رنگی، فضای سالن را پر کرده بود.

اعضای تیم یکی‌یکی وارد زمین شدند.

اما وقتی جنگکوک وارد شد...

تمام سالن منفجر شد.

ـ «جئون جنگکوک!»

ـ «کاپیتان!»

دخترها اسمش را فریاد می‌زدند و پسرها تشویقش می‌کردند.

جنگکوک فقط دستش را بالا آورد و بعد، ناخودآگاه نگاهش بین جمعیت چرخید.

چند ثانیه بعد...

نگاهش روی لیانا ثابت ماند.

لیانا که متوجه شده بود، سریع نگاهش را برگرداند.

«چرا همیشه منو نگاه می‌کنه...؟»

---

بازی شروع شد.

جنگکوک مثل همیشه فوق‌العاده بود.

هر بار که توپ را می‌گرفت، تشویق‌ها بیشتر می‌شد.

لیانا با وجود اینکه نمی‌خواست اعتراف کند، محو بازی او شده بود.

ـ «واقعاً... خوب بازی می‌کنه.»

درست همان لحظه، یکی از بازیکنان تیم مقابل، موقع گرفتن توپ، آرنجش را محکم به صورت جنگکوک زد.

صدای برخورد در سالن پیچید.

جنگکوک چند قدم عقب رفت.

از گوشه‌ی لبش خون جاری شد.

تمام سالن ساکت شد.

اما او فقط خون را با انگشتش پاک کرد...

لبخند کوتاهی زد...

و دوباره توپ را گرفت.

چند دقیقه بعد، با یک پرش بلند، آخرین امتیاز را گرفت.

سوت پایان بازی.

برد...

سالن از شدت تشویق می‌لرزید.

---

بعد از مسابقه...

لیانا برای برداشتن کیفش از کنار رختکن عبور می‌کرد که صدای بحثی توجهش را جلب کرد.

ـ «گفتم دست از سرش بردار!»

صدای جنگکوک بود.

لیانا ناخودآگاه ایستاد.

از لای در نیمه‌باز نگاه کرد.

جنگکوک یقه‌ی یکی از بازیکنان تیم مقابل را گرفته بود.

ـ «اگه دوباره عمداً به یکی از بچه‌های تیمم آسیب بزنی... خودم حسابتو می‌رسم.»

پسر با ترس سرش را تکان داد.

جنگکوک یقه‌اش را رها کرد و از رختکن بیرون آمد.

همان لحظه...

چشمش به لیانا افتاد.

هر دو برای چند ثانیه در سکوت به هم خیره شدند.

جنگکوک بدون هیچ حرفی از کنار او رد شد.

اما لیانا این بار...

برای اولین بار، حس کرد پشت آن چهره‌ی مغرور و سرد...

پسری وجود دارد که بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد، از آدم‌های اطرافش محافظت می‌کند.

و همین فکر...

بی‌اجازه، گوشه‌ای از قلبش را به خودش مشغول کرد...

پآیآن پآرت دوازدهم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی: (برای هر سه پارت برسونین لطفا😭)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🏀࿐
دیدگاه ها (۴۲)

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

پارت هشتم | تنبیه مشترکصبح روز بعد...لیانا هنوز از اتفاق دیر...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط