من ازادی میخواستم

من ازادی میخواستم!!!
من ازادی را با عشق میخواستم...
انها با اسارت تحویلم دادند!!!
من زیستن را با ازادی میخواستم...
ان ها به خفت دچارم کردند!!!
من نانوشته ها دیدم
و نادیده ها خواندم
وقتی که گناه ابزار بود
و قانون بهانه
وقتی رهایی جرم محسوب می شد
و طلبش هنجار_جامعه
من زندان را چشیده ام!
من طعم_تلخ اسارت را
با خون_دل خورده ام...؛
زندان... عشق... ازادی...
و ازادی...
چه بی مهابا پر‌ کشیدی از سرزمینم...
دیدگاه ها (۱)

سه روز است که یکبند باریدهانگار گنجشک‌ها مرده اندبه جای آواز...

عشقزنی‌ ‌ست که حواسش به هیچکس نیستگوشواره‌هایش را یکی‌ یکی‌ ...

بعدترهاهرگاه زنی دراغوشت بکشددرگودی کمرتدستهایی را خواهد یا...

آینه زن ها را خوب می فهمدکه تمام غربت شان راپشت رژ قرمزخط چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط