{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دنيا كه آمدم،پيراهن سرنوشت را،

به دنيا كه آمدم،پيراهن سرنوشت را،

آويزان تنم كردند بي آنكه ـ
انتخابي در مسير زندگي ام كرده باشم....
راهي را نشانم دادند ،كه حس ميكنم هنوز عريانم...
عريان لباس ها و نگاهي،
و شرم دارم از پيراهني كه هنوز
روي طناب ذهنم آفتاب ميخورد و
ميرقصد و هيچگاه خشك نميشود.....!!

مي شمارم ساعت ها را،
وقتي لگد ميكنم ثانيه هايي كه شب و روز،
مرا با مهرباني نفس مي كشند،
بي آنكه بدانم روزي خواهد رسيد كه مرا بي نفس مي كُشند!!
چه گرم است خاكي كه قرار است،
همسايه ي تن سردم شود
و چه سخت تر ـ
كه ندانم قلبم ،لاي انگشتان چه حشره اي،
قلقلك ميخورد و نتوانم فرياد بزنم سهم او نيست
و دست نگهدارد....
اما حشره چه مي فهمد....
دیدگاه ها (۳)

نگران شب هایم نباش . . . تنها نیستم ! بالشم. . . هق هق سکوتم...

اینقدر تنگ دلی واسم تکراری شد که آخرش سنگدلی رو ترجیح دادم ب...

هنوز چشم انتظار آدینه ای هستم که خورشیدنگاهت، سینه ام راب...

خانه ام ويران شد از سوداي خوبان عاقبت/ گشت دل مدهوش و دل شيد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط