یه روز یه پیرمرد نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت ...
یه روز یه پیرمرد نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت ... پسرم امسال نمیتونم زمین و شخم بزنم چون تو نیستی من هم توان ندارم
پسر در جواب نوشت اصلا فکر شخم زدن نکن چون من پول هایی رو که دزدیدم را آن جا دفن کردم
پلیس ها که نامه پسره را خونده بودن تمام زمین را کندند اما چیزی پیدا نکردن
پسر نامه دیگری نوشت و گفت پدر این تنها کاری بود که توانستم برایت بکنم زمینت آماده است بذرت را بپاش
پسر در جواب نوشت اصلا فکر شخم زدن نکن چون من پول هایی رو که دزدیدم را آن جا دفن کردم
پلیس ها که نامه پسره را خونده بودن تمام زمین را کندند اما چیزی پیدا نکردن
پسر نامه دیگری نوشت و گفت پدر این تنها کاری بود که توانستم برایت بکنم زمینت آماده است بذرت را بپاش
- ۱.۱k
- ۳۰ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط