{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

 یه روز ؛ یه پیرمرد نامه ای به پسرش که زندان بود نوشت ..

 یه روز ؛ یه پیرمرد نامه ای به پسرش که زندان بود نوشت ... پسرم ؛ امسال نمیتونم زمینم رو شخم بزنم ! چون تو نیستی ! و من هم توانش رو ندارم !! پسر ؛ در جواب نامه پدرش نوشت : پدر ؛ حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن ! چون من پولهایی که دزدیم را آنجا دفن کردم !! پلیس ها ؛ که نامه پسر رو خونده بودند ؛ تمام زمین را کندند !!! اما چیزی پیدا نکردند ... پسر ؛ نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت : پدر ؛ این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم .... زمینت آماده است ... کپی ب
دیدگاه ها (۷)

چای مینوشیدم...یکباره دلتنگش شدم بغض کردم و اشک در چشمانم حل...

پسر دختري رو تو پارک ديد عاشقش شد.از احساسش ب دختر گفت و ازش...

ﺑﺎ ﺩﺧــــﺘﺮﻯ ﺑــﺎﺵ ﮐﻪ ﻭﻗﺘـــﻰ ﻧﺒﺎﺷــــﻰ "ﺭﻳــــﻤﻠﺶ " ﭘﺎﮎ ﺷﻪ ...

ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺤﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺪﻩﯾﻬﻬﻬﻮ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ...

″Desirée″Part:۳پ.ته:هی من معذرت میخام میدونی یکم سرم شلوغه س...

در دنیای سلطنت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط