اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۳
(ویو جونگ کوک) = با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم..دستمو به سمت عسلی تخت بردم و گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلود جواب دادم : الو ؟ ، با شنیدن صدای مامان : سلام پسرم.....، لبخندی روی لب هایم نمایان شد به تاج تخت تکیه دادم و لب زدم :جانم مامان؟ ، با مهربونی دلنشینش گفت :بیا خونه پیش ما پدرت باهات حرف داره ، چشمی گفتم و به تماس پایان دادم........از تخت دل کندم و با سمت حمام رفتم و دوشی گرم و درست حسابی گرفتم.............حوله ای دور کمرم بستم و حوله ی کوچک آب موهامو گرفتم و با سشوار خشک کردم........باکسر رو پوشیدم و رکابی سفید تنم کردم که عضله های بازوم.......شونه های پهنم......سیسپک های برجسته ام را به نمایان می گذاشت.............موهای خرماییم رو با ژل بالا دادم ......و شلواری لی به پام کردم...کت چرم مشکی روی رکابی انداختم....و عطری لالیک مشکی زدم......و باهاش دوش مجددی گرفتم .....کفشی مشکی مردونه به پا کردم و از اتاق خارج شدم.......روی میز صبحونه نشستم ....خانم سان ( خدمتکار ) قهوه را برام آورد و گفت : آقا من.....باید برای یه ماه....مرخصی بگیرم دخترم قراره زایمان کنه.....، لبخندی محوی زدم و با لحن سرد گفتم : مشکلی نیست خانم سان زایمان موفقی داشته باشه......، تشکری کرد و بعد از مدتی از عمارت خارج شد ، قهوه رو خوردم و بلند شدم .....بادیگارد در ماشین برام باز کرد و سوار شدم......راننده به سمت خونه ی پدری حرکت کرد .....مدتی بعد....رسیدیم و پیاده شدم...وارد عمارت شدم که با صحنه ای که دیدم خشکم زد .........لنا داشت گریه میکرد....مامان داشت اشک هاشو پاک میکرد......بابا هم لنا رو توی آغوشش گرفته بود .....بلاخره زبون باز کردم : اینجا چخبره ؟ لنا....چرا گریه میکنی؟ ... ، همه با سمتم برگشتن .....لنا از آغوش بابا خودشو عقب کشید و با قدم های بلند و تند به سمت من آمد...و قبل از اینکه واکشنی نشون بدم خودشو انداخت توی بغلم.......و دست های ظریف شو دور کمرم به حصار گرفت و صدای هق هقش بلند شد...تنها نقطه ی ضعفه من لنا...خواهرمه...دستامو روی سرش کشیدم و با صدای بم و عصبی پرسیدم : چیشده ؟ ، لنا لب زد: کوک......هق....میگن قراره با لی تهیونگ...ازدواج کنم...هق ...هق
شرط = ۱۰ لایک ......۱۰ کامنت
این شرط ها برای دو پارت است👍
پارت ۳
(ویو جونگ کوک) = با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم..دستمو به سمت عسلی تخت بردم و گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلود جواب دادم : الو ؟ ، با شنیدن صدای مامان : سلام پسرم.....، لبخندی روی لب هایم نمایان شد به تاج تخت تکیه دادم و لب زدم :جانم مامان؟ ، با مهربونی دلنشینش گفت :بیا خونه پیش ما پدرت باهات حرف داره ، چشمی گفتم و به تماس پایان دادم........از تخت دل کندم و با سمت حمام رفتم و دوشی گرم و درست حسابی گرفتم.............حوله ای دور کمرم بستم و حوله ی کوچک آب موهامو گرفتم و با سشوار خشک کردم........باکسر رو پوشیدم و رکابی سفید تنم کردم که عضله های بازوم.......شونه های پهنم......سیسپک های برجسته ام را به نمایان می گذاشت.............موهای خرماییم رو با ژل بالا دادم ......و شلواری لی به پام کردم...کت چرم مشکی روی رکابی انداختم....و عطری لالیک مشکی زدم......و باهاش دوش مجددی گرفتم .....کفشی مشکی مردونه به پا کردم و از اتاق خارج شدم.......روی میز صبحونه نشستم ....خانم سان ( خدمتکار ) قهوه را برام آورد و گفت : آقا من.....باید برای یه ماه....مرخصی بگیرم دخترم قراره زایمان کنه.....، لبخندی محوی زدم و با لحن سرد گفتم : مشکلی نیست خانم سان زایمان موفقی داشته باشه......، تشکری کرد و بعد از مدتی از عمارت خارج شد ، قهوه رو خوردم و بلند شدم .....بادیگارد در ماشین برام باز کرد و سوار شدم......راننده به سمت خونه ی پدری حرکت کرد .....مدتی بعد....رسیدیم و پیاده شدم...وارد عمارت شدم که با صحنه ای که دیدم خشکم زد .........لنا داشت گریه میکرد....مامان داشت اشک هاشو پاک میکرد......بابا هم لنا رو توی آغوشش گرفته بود .....بلاخره زبون باز کردم : اینجا چخبره ؟ لنا....چرا گریه میکنی؟ ... ، همه با سمتم برگشتن .....لنا از آغوش بابا خودشو عقب کشید و با قدم های بلند و تند به سمت من آمد...و قبل از اینکه واکشنی نشون بدم خودشو انداخت توی بغلم.......و دست های ظریف شو دور کمرم به حصار گرفت و صدای هق هقش بلند شد...تنها نقطه ی ضعفه من لنا...خواهرمه...دستامو روی سرش کشیدم و با صدای بم و عصبی پرسیدم : چیشده ؟ ، لنا لب زد: کوک......هق....میگن قراره با لی تهیونگ...ازدواج کنم...هق ...هق
شرط = ۱۰ لایک ......۱۰ کامنت
این شرط ها برای دو پارت است👍
- ۲۲.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط