اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۵
(ویو نیلسو)= با صدای غرش هواپیما به زمین چشمای سبز آبی زیبایم را باز کردم.....تهیونگ لب زد: رسیدیم، از هواپیما خارج شدیم و بادیگارد ها چمدون ها و ساک ها رو بردن........ما هم سوار ماشین شدیم و به شهر رفتیم........سئول......پر از ساختمان های بلند......عکس ها و پوستر های تبلیغاتی.........خیابان های زیبا......جاهای دیدنی....،به خونه رسیدیم و واردش شدیم.......چقدر بزرگ و مدرن.......خونه که نبود عمارت بود حیاطی پر از گل های رنگی و مکان هایی برای نشستن و اوقات فراغت.........تم خونه کرم و سفید بود.....شیک...و پینترستی....بعد از اسکن کردن کل خونه ......تهیونگ رفت بیرون و بابا رفت دوش بگیره......رفتم توی آشپزخانه مامان مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بود با کنجکاوی پرسیدم: مامان.....خانم لی داری برای چی پذیرایی آماده میکنی؟ ، خنده ای کوتاه کرد و جواب داد: ای شیطون.....دوست بابات آقای جئون و خانواده اش میان خونه مون....، اخمی کردم و لحن طعنه آمیز گفتم: لاقل میذاشتن یه روز بگیره از اومدن مون به اینجا....، از کنار مامان رد شدم و یه ظربه به ب.اسنش زدم و کف دستمو بوسیدم..... بابا که نمیدونم کی آمده بود گفت: هی دختر به اموال من ظربه نزن..زنه منه....، همه زدیم زیر قهقهه.......تهیونگ آمد و بدون سر و صدا رفت اتاقش مامان و بابا هم با چشم حرف میزدن.....منم حس معذب بودن بهم دست داد برای همین به طبقه ی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.....تختی سلطنتی.....اتاقکی جدا برای پوشاک و وسایل.......میز آرایشی.....میز تحریر.....کاناپه......سرویس بهداشتی و حمام.....مشغول به چیدن وسایل هام شدم که حتی متوجه ی گذشت زمان نشدم.....باید برای مهمانی حاضر شم.......دوشی درست و حسابی گرفتم و بعد موهای بلند زیبایم را همراه با سشوار خشک و بعد کرالی کردم.......آرایشی ملایم....رژی صورتی و کمی رژ گونه .....کراپی آستین حلقه ای سفید........با شلوار لی سورمه ای به تن کردم.....صدای زنگ در و خوشامد گویی های مامان و بابا از پایین به گوشم رسید.......به پایین رفتن و با زنی حدودن هم زن سال مامان رو بوسی کردم و با مردی که فک کنم آقای جئون بود سلامی کردم.....و اما یه دختر حدودن هم سن و سالم.....یه مرد بلند قامت.....با بوی تلخ و تند....بدنی عضله ای و ورزیده که روی کت و شلوار مشکی اش آشکار بود......موهایی خرمایی...و اما چشماش.....دو تیله ای که آدم رو به بازی میگرفت....اغلوا کننده....
شرط = ۵ لایک.....۵ کامنت
پارت ۵
(ویو نیلسو)= با صدای غرش هواپیما به زمین چشمای سبز آبی زیبایم را باز کردم.....تهیونگ لب زد: رسیدیم، از هواپیما خارج شدیم و بادیگارد ها چمدون ها و ساک ها رو بردن........ما هم سوار ماشین شدیم و به شهر رفتیم........سئول......پر از ساختمان های بلند......عکس ها و پوستر های تبلیغاتی.........خیابان های زیبا......جاهای دیدنی....،به خونه رسیدیم و واردش شدیم.......چقدر بزرگ و مدرن.......خونه که نبود عمارت بود حیاطی پر از گل های رنگی و مکان هایی برای نشستن و اوقات فراغت.........تم خونه کرم و سفید بود.....شیک...و پینترستی....بعد از اسکن کردن کل خونه ......تهیونگ رفت بیرون و بابا رفت دوش بگیره......رفتم توی آشپزخانه مامان مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بود با کنجکاوی پرسیدم: مامان.....خانم لی داری برای چی پذیرایی آماده میکنی؟ ، خنده ای کوتاه کرد و جواب داد: ای شیطون.....دوست بابات آقای جئون و خانواده اش میان خونه مون....، اخمی کردم و لحن طعنه آمیز گفتم: لاقل میذاشتن یه روز بگیره از اومدن مون به اینجا....، از کنار مامان رد شدم و یه ظربه به ب.اسنش زدم و کف دستمو بوسیدم..... بابا که نمیدونم کی آمده بود گفت: هی دختر به اموال من ظربه نزن..زنه منه....، همه زدیم زیر قهقهه.......تهیونگ آمد و بدون سر و صدا رفت اتاقش مامان و بابا هم با چشم حرف میزدن.....منم حس معذب بودن بهم دست داد برای همین به طبقه ی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.....تختی سلطنتی.....اتاقکی جدا برای پوشاک و وسایل.......میز آرایشی.....میز تحریر.....کاناپه......سرویس بهداشتی و حمام.....مشغول به چیدن وسایل هام شدم که حتی متوجه ی گذشت زمان نشدم.....باید برای مهمانی حاضر شم.......دوشی درست و حسابی گرفتم و بعد موهای بلند زیبایم را همراه با سشوار خشک و بعد کرالی کردم.......آرایشی ملایم....رژی صورتی و کمی رژ گونه .....کراپی آستین حلقه ای سفید........با شلوار لی سورمه ای به تن کردم.....صدای زنگ در و خوشامد گویی های مامان و بابا از پایین به گوشم رسید.......به پایین رفتن و با زنی حدودن هم زن سال مامان رو بوسی کردم و با مردی که فک کنم آقای جئون بود سلامی کردم.....و اما یه دختر حدودن هم سن و سالم.....یه مرد بلند قامت.....با بوی تلخ و تند....بدنی عضله ای و ورزیده که روی کت و شلوار مشکی اش آشکار بود......موهایی خرمایی...و اما چشماش.....دو تیله ای که آدم رو به بازی میگرفت....اغلوا کننده....
شرط = ۵ لایک.....۵ کامنت
- ۱۸.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط