{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنچنان رفتی که دل از حسّ ویرانم گریست

آنچنان رفتی که دل از حسّ ویرانم گریست
کوچه های شهر ، با اشک فراوانم گریست
در میان درد و غم ، وقتی رهایم کرده ای
روزگارم ، ... روزگارم از غمِ جانم گریست
رفتنت درد بزرگی بود پشتم را شکست
تا غزل هم با قلم ، با چشم گریانم گریست
عشق نفرین گشته را با صد بغل حسّ دعا
پای محرابی کشاندم ، حدّ ایمانم گریست
چون که جرمم را نفهمیدم ، چرا تنها شدم
بخت هم بر حال زار ِدل پریشانم گریست
دردهایم را کنار نرده های بی کسی
بوته های یاس را گفتم به درمانم گریست
دیدگاه ها (۳۷)

شاعر شدنم حادثه ی چشم شما بودبی چشم تو خودکار و ورق رو به کم...

بی تو من ماندم و این دفترِ باران زده ام با پر وبال غزل در...

با اینکه تو را سیر ندیدم ، به سلامتاز باغ لبت هیچ نچیدم ،به ...

گه شکایت از گلی،گه شکوه از خاری کنممن نه آن رندم ،که غیرازعا...

#درخواستی درد، همچون خاری در گلویش چنگ انداخته بود و تمام وج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط