{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست.....
دیدگاه ها (۶)

واقعاااااااااا چه لذتی داره زندگی اینجا..خووووش به سعادتشوت....

خییییییییلی دوسش میدارم....

Khahar baradaraye gol........ لباساي رنگي رنگي و شاد بپوش. ...

خخخخخخ بععععععععععله....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط