{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنجره به داخل می‌آمد و چشمانش را میزد .
بلند شد و رفت طرفش پنجره و پرده را محکم کشید .
بعد فحش رکیک داد و آمد روی تخت افتاد .
مدتی طول کشید که دوباره به خواب برود و اینبار ماشینی از کنار پنجره رد شد که تخت اش را لرزاند ، او زیر لب فحش داد و بلند شد .
در اتاق را باز کرد ، که به سمت خیابان باز میشد .
دو رهگذر از آنجا به چهرهٔ او که خواب آلود و رنگ پریده بود خیره شدند.
به پشت سرش نگاه کردند که مبلمان خاک گرفتهٔ اتاقکی تاریک و پوشیده از نور کدر و عجیب آفتاب بود.
درب را بست و رفت طرف کشو توالت و چند تا اسکناس برداشت و شمرد .
بعد توی دستشویی صورتش را خم کرد ، دستان پر از آب اش را روی صورتش ریخت .
بعد بیرون آمد و با پایین لباسش صورت را خشک کرد .
بار دیگر درب اتاق را باز کرد و بیرون رفت و از گوشهٔ کوچه حرکت کرد ، نانوایی سر کوچه بود .
وسط کوچه بچه ها بازی می‌کردند.
آن ها معمولا ظهر ها وسط کوچه با سنگ دروازه می‌سازند وبا توپ کهنه ای فوتبال بازی می‌کنند .
از کنارشان گذشت و دید مغازهٔ نانوایی باز است و از زیر میز فلزی اش که چند نفری آنجا ایستاده اند و لغ میزنند ،بوی سنگک تازه می آید .
جلوتر رفت و پول را در دست دراز کرد به سمت نانوا ، کسی که نان ها را تقسیم میکرد لحظه ای با خشم به او خیره شد ، بعد گفت که صف را رعایت کند ، با لحن ظالمانه ای گفت برود آن گوشه بیاستد .
به مچ دست نانوا خیره شد ، ضخیم تر از ران های خودش بود .
نفس اش را بیرون داد و تازه فهمید قضیه چه است ، سر برگرداند و دید که پشت سرش چند نفر به او نگاه میکنند و تعجب کرده اند.
و رفت گوشه نانوایی ایستاد تا نوبت اش بشود اما درونِ خود مدام نقشه ای میساخت که در آن ، نانوا را 
بدجوری میزند .
بعد نوبت او شد ، نان را گرفت و به سمت خانه آمد ، دست آخر نان را با مربا خورد و از خانه بیرون زد و رفت دم خانه یکی از دوستانش ، دوستش پسرک ۲۰ ساله ای بود با لباس زرد و سر کچل ، او می‌گفت از وقتی کچل شده ، با دل شکسته دزدی میکند ، این قضیه خنده دار است اما وقتی او جلوی آینه گریه کرده و چند بار رگ دستش را بریده و در بیمارستان بیدار شده و فهمیده حتی توان خودکشی هم ندارد ، می‌تواند دلیل قانع کننده ای باشد .
درب حیاط را کوبید و چند لحظه بعد آن یارو درب را باز کرد ، سر کچل اش را بیرون آورد و گفت : چطور ؟
- : صبحونه خوردی ؟
- : ناهارم خوردم .
او خندید و آمد داخل ، پسرک کچل درب حیاط را بست و زمزمه کرد امروز میخواهیم یک دوچرخه بدزدیم  .
- : کجاست ؟
- : مجتمع کارمندانِ شمالی .
- : این دیگر چه قبرستانی است ؟
- : همانجا که مفت خور های دولتی ، نانشان در روغن است .
- : پس دزدی حقه .
پسر کچل خم شد و  دستانش را در کابینت چوبی پر از آبِ کنار توالت حیاط فرو کرد تا بین ابزار های فلزی زنگ زده را بگردد .
بعد زمزمه کرد : آه ، لعنت تو این شلوغی ، دادا ...
- : جانِ دادا
او بالای سر پسرک کچل ایستاده بود و به درخت ها و کلاغ ها نگاه میکرد .
گفت : داداش چیکار داری ؟
پسرک کچل دستش را بیرون کشید ، از آن خون می‌ریخت .
گفت : داداش اینجا ندارم ،تو تو خونه ات انبرقفلی داری ؟
- : نه ....
پسرک کچل سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد .
دستانش هنوز در کابینتِ پر از آب کثیف فرو رفته بودند . او گفت : ولی انبردست دارم .
- : داداش چرند نگو ، میگم میخواهیم کابل قطع کنیم .
- : کابل چی ؟
- : کابل قفل دوچرخه .
- : خب ندارم .
پسرک کچل دستشو بیرون کشید و بلند شد و صاف به صورت او زُل زد .
طوری که تنها یک سانتی متر با هم فاصله داشتند ، گفت : پس چه گوهی میخوای بخوری ؟
او سکوت کرد ...
پسرک کچل داد زد : پس با چی قطع کنم قفل رو ؟
او دستش را گذاشت روی سینه پسر کچل و محکم هُل داد و گفت : بسه دیگه ...
او دوباره جلو آمد ، خیلی جلو و گفت : چی بسه ؟
- : بوی گوه میدی ، برو ادکلن بزن ..بعد هردو خندیدند .
پسر کچل گفت : مهدیار چقدر بدبختی
بعد رفت داخل ، مهدیار مدتی به آسمانِ حیاط خیره ماند و بعد گفت که :
سروش ، سروش ، کی میریم ؟
سروش از داخل خانه بلند خندید و گفت : پس میخوای با چی قفل رو بشکنم ؟
- : حرومزاده میگم کی میریم دزدی ؟
سروش از خانه بیرون پرید و فریاد زد : خفه شو حرومزاده ...
بعد آمد سمتِ مهدیار و یک مشت کوبید توی صورتش و مهدیار افتاد روی زمین .
سپس فریاد زد : من اینجا آبرو دارم  ... صداتو ببُر !
مهدیار خودش را از روی زمین جمع کرد و کنار حیاط روی کاشی ها توف خونی  انداخت .
بعد گفت : کی میریم .
سایهٔ تیرهٔ سروش بر روی هیکلش افتاده بود .
گفت : غروب
دیدگاه ها (۰)

اول : یک گیاه داره تلاش می‌کنه انسان باشه ، ولی نمی‌داند این...

اول یک نفر ایستاده است .با چشمان بی روح سیاه ، کت و شلوار گش...

عصر کمرنگی می‌تازد ، با باد وحشی شبانه ای که از حالا شروع شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط