سرنوشت
سرنوشت
پارت ۲ :
دیشب که از ذوق خوابت نمیبرد ولی مجبور بودی بخوابی چون بعد خسته میشدی الان سشنبه و ساعت ۵:۳۰ صبحه تو از روی تختت با صدای الارم گوشیت بلند میشی و میری یک دوش میگیری مو هات را خشک میکنی و روتین پوستیت را انجام میدی بعد از انجام این کار ها به جینهو زنگ زدی
علامت ات + علامت جینهو ×
+ الو سلام جینهو بیداری ؟
× اره چرا الان زنگ زدی ( با لحن خواب آلود )
+ وا ساعت ۸:۳۰ است پاشو دیگه دیرمون میشه باید کار هامون را بکنیم
جینهو با شنیدن ای جمله از خواب سریع بلند میشه و کار هاش را میکنه و به سمت خونه ات راه میوفته به خونه ات میرسه و در میزنه
+ کیه
× باز کن دیگه منم جینهو
رفتی و در را باز کردی از ذوق فردا وقتی به هم نگاه کردید خندتون گرفت . جینهو اومد تو اول یه نگاه دیگه به بلیط فردا انداختیند و تازه فهمیدید که ساعت پروازتون ۵:۳۰ صبحه نه بعد از ظهر هر دوتون محکم توی سرتون زدید و فهمیدید که خیلی خیلی دیرتون شده سریع از خونه رفتید بیرون و اول به سمت لباسی رفتید چند تا لباس مناسب کره گرفتید یک دامن ، نیم تنه ، کت و ... خیلی خرید کردید و بعد رفتید و توی یک رستوران اخرین کباب زندگی در ایرانتون را سفارش دادید داشتید غذا میخوردید که جینهو گفت
× راستی ات نمیخوای برای اخرین بار با خانوادمون خدافظی کنیم
+ فکر خوبیه چرا که نه فقط چند تا وسیله دیگه مونده اون ها را هم تا شب بخریم و شب بریم و تا قبل از اینکه بریم اخرین لحظه های رفتنمون را در کنارشون باشیم
جینهو سرش را برای تایید تکون داد و غذاتون را که خوردید رفتید و اون چند وسیله را خریدید و اول به سوی خونه ات رفتید تا وسسله ها را بزارید و بعد برید پیش خانوادتون
به سوی خونه خانوادتون راه افتادید ولی تو ناراحت بودی جینهو ازت پرسید
× چیزی شده
+ من نه چیزی نشده فقط دارم فکر میکنم
× به چی
+ به مامانم ( ات وقتی ۱۳ سالش بود نزدیک سه سال پیش مامانش از باباش طلاق گرفته بود و به باباش خیانت کرده بود و رفته بود دوباره شوهر کرده بود یروز شوهر دوم مامان ات برادر کوچیک ات را کتک میزنه و ات تصمیم میگیره که بره و پیش باباش زندگی کنه و الان از اون اتفاق ۳ سال میگذره و ات ۳ ساله که مامانش را ندیده )
× ول کن بابا اون دیگه رفته خوش باش داری به ارزوت میرسی
بعد به هم نگاه کردین و تو با اینکه ناراحت بودی برای اینکه جینهو ناراحت نشه لبخند زدی و گفتی
+ راستی تکالیفت را نوشتی
× اره بابا
+ خب پس یک خبر خوب دارم یک خبر بد خبر خوب اینه که فردا مشق نداریم خبر بد اینه که تو یک مدرسه جدید توی کره ثبت نام کردم و از پس فردا باید درس بخونیم 😅
× وای نه میزاشتی بریم ( با لحن خشته و غر )
هر دو خندیدید و اهنگ گذاشتیت و تا وقتی رسیدید اهنگ خوندید
پایان منتظر باشید قشنگام امیدوارم خوشتون بیاد 🥰
پارت ۲ :
دیشب که از ذوق خوابت نمیبرد ولی مجبور بودی بخوابی چون بعد خسته میشدی الان سشنبه و ساعت ۵:۳۰ صبحه تو از روی تختت با صدای الارم گوشیت بلند میشی و میری یک دوش میگیری مو هات را خشک میکنی و روتین پوستیت را انجام میدی بعد از انجام این کار ها به جینهو زنگ زدی
علامت ات + علامت جینهو ×
+ الو سلام جینهو بیداری ؟
× اره چرا الان زنگ زدی ( با لحن خواب آلود )
+ وا ساعت ۸:۳۰ است پاشو دیگه دیرمون میشه باید کار هامون را بکنیم
جینهو با شنیدن ای جمله از خواب سریع بلند میشه و کار هاش را میکنه و به سمت خونه ات راه میوفته به خونه ات میرسه و در میزنه
+ کیه
× باز کن دیگه منم جینهو
رفتی و در را باز کردی از ذوق فردا وقتی به هم نگاه کردید خندتون گرفت . جینهو اومد تو اول یه نگاه دیگه به بلیط فردا انداختیند و تازه فهمیدید که ساعت پروازتون ۵:۳۰ صبحه نه بعد از ظهر هر دوتون محکم توی سرتون زدید و فهمیدید که خیلی خیلی دیرتون شده سریع از خونه رفتید بیرون و اول به سمت لباسی رفتید چند تا لباس مناسب کره گرفتید یک دامن ، نیم تنه ، کت و ... خیلی خرید کردید و بعد رفتید و توی یک رستوران اخرین کباب زندگی در ایرانتون را سفارش دادید داشتید غذا میخوردید که جینهو گفت
× راستی ات نمیخوای برای اخرین بار با خانوادمون خدافظی کنیم
+ فکر خوبیه چرا که نه فقط چند تا وسیله دیگه مونده اون ها را هم تا شب بخریم و شب بریم و تا قبل از اینکه بریم اخرین لحظه های رفتنمون را در کنارشون باشیم
جینهو سرش را برای تایید تکون داد و غذاتون را که خوردید رفتید و اون چند وسیله را خریدید و اول به سوی خونه ات رفتید تا وسسله ها را بزارید و بعد برید پیش خانوادتون
به سوی خونه خانوادتون راه افتادید ولی تو ناراحت بودی جینهو ازت پرسید
× چیزی شده
+ من نه چیزی نشده فقط دارم فکر میکنم
× به چی
+ به مامانم ( ات وقتی ۱۳ سالش بود نزدیک سه سال پیش مامانش از باباش طلاق گرفته بود و به باباش خیانت کرده بود و رفته بود دوباره شوهر کرده بود یروز شوهر دوم مامان ات برادر کوچیک ات را کتک میزنه و ات تصمیم میگیره که بره و پیش باباش زندگی کنه و الان از اون اتفاق ۳ سال میگذره و ات ۳ ساله که مامانش را ندیده )
× ول کن بابا اون دیگه رفته خوش باش داری به ارزوت میرسی
بعد به هم نگاه کردین و تو با اینکه ناراحت بودی برای اینکه جینهو ناراحت نشه لبخند زدی و گفتی
+ راستی تکالیفت را نوشتی
× اره بابا
+ خب پس یک خبر خوب دارم یک خبر بد خبر خوب اینه که فردا مشق نداریم خبر بد اینه که تو یک مدرسه جدید توی کره ثبت نام کردم و از پس فردا باید درس بخونیم 😅
× وای نه میزاشتی بریم ( با لحن خشته و غر )
هر دو خندیدید و اهنگ گذاشتیت و تا وقتی رسیدید اهنگ خوندید
پایان منتظر باشید قشنگام امیدوارم خوشتون بیاد 🥰
- ۵۰
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط