{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرابی از جنس نفرت

شرابی از جنس نفرت
پارت: ۳۳

ویو یوسانو:

داشتم تو گوشی ور میرفتم که یهو کنیکیدا با غر و عجله اومد تو و گفت:«یوسانو کجاییی؟»
نگاهی به اطرافکرد و تا منو دید گفت:«هی زود باش بیا اتسوشی و کنجی خیلی زخمی شدن!»
رانپو که داشت ابنبات میخورد گفت:«اوه اوه اوه!...بد شد...»
با شنیدن این جمله کنیکیدا گوشیم رو سریع گذاشتم رو مبل و حتی یادم رفت خاموشش کنم.
سریع رفتم سمت کنیکیدا و گفتم:« اونا کجان؟»
گفت" دنبالم بیا "و خیلی سریع سمت جایی از پایگاه رفت.
دیدم داره سمت درمانگاه اژانس میره و در رو باز کرد.
کنجی غرق در خون رو تخت بود ولی وضعیت اتسوشی بهتر بود.
البته چون موهبتش باعث زودتر خوب شدن زخماش میشه اینطوری بود.
اول رفتم سمت کنجی چون وضعیتش خیلی بد و دستام رو بالای بدنش گرفتم و گفتم:«تو نباید بمیری»
و نور بنفش رنگی از دستم بیرون اومد که باعث خوب شدن زخما شد البته اون نور بنفش بخاطر موهبتم بود.
خوب شد ولی بیهوش بود، دیگه اون چهره درهم رفته و دردناک رو نداشت و انگار بهتر شده بود.
بعدش رفتم سمت اتسوشی که رویه صندلی نشسته بود و زخمی بود ولی نه زیاد.
همون کار رو تکرار کردم.
دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:«تو نباید بمیری»
و اون نور بنفش زخمای اتسوشی روهم درمان کرد.
اتسوشی لبخند محوی زد و گفت:«ممنونم یوسانو سان.»
با لبخند گرمی بهش گفتم:«خواهش میکنم اتسوشی.خوشحال میشم کمکتون کنم!»
بعدش چرخیدم و رو به کنیکیدا گفتم:«برو به رانپو بگو چند تا مسکن بگیره قدرت من برای سلامت کاملشون کافی نیست»
باشه‌ای گفت و رفت.
بعدش به اتسوشی گفتم:«هی چرا انقدر زخمی شدین؟»
دیدم سرش رو پایین انداخت و دستاش رویه زانوش مشت شد.
با قیافه ای ناراحت گفت:«معموریت بودیم.یه فرد موهبت دار.خیلی قوی بود و نمیتونستیم جلوش رو بگیریم،اون میخواست ساختمون مرکزی رو تخریب کنه و من...من...»
چند لحظه مگث کرد، انگار نمیتونست جمله رو راحت کامل کنه...
با شرمندگی و ناراحتی... و البته عذاب وجدان ادامه داد:«من نتونستم از کنجی سان محافظت کنم...ببخشید...تقصیر منه که اون انقدر اسیب دیده.»
وای... این بچه چقدر معصوم و پاکه!
این ویژگیش رو خیلی دوست دارم.
اینکه همیشه دوست داره به بقیه کمک کنه.
دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:«تقصیر تو نیست این یه معموریت بود و بلاخره اسیب دیدن تو معموریت چیز عجیبی نیست.لازم نیست خودتو مقصر بدونس منم همیشه تمام تلاشم ذو میکنم تا نزارم کسی اسیب ببینه پس بیا هرکاری میتونیم بکنیم تا هیچوقت حسرت اینکه به کسی که میتونستیم کمک نکردیم رو نداشته باشیم...باشه؟»
دیدم اروم سرش رو بالا اورد و با لبخند محوی بهم گفت:«باشه...ممنونم یوسانو سان...شما همیشه ادم خوب و مهربونی بودین.»

___
پایان پارت ۳۳
این پارت شرط نداره احتمالا اخر شب پارت بعد رو بزارم.
دیدگاه ها (۴۴)

شرابی از جنس نفرتپارت ۳۴ویو چویا: تا برسیم خونه همچنان نوازش...

بزار تو پیجت وگرنه متهم به.... اره دیگه 😂

بیو از شخصیت های بانگو: اتسوشی: همیشه به همه کمک کن... داشتن...

شرابی از جنس نفرت

عضو جدید اژانس یک گربه هست؟! ( پارت ۳ )*در اژانس*اتسوشی بیچا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط