خب از این به بعد حالمو با شعرایی که نوشتم پست میکنم اولین

خب از این به بعد حالمو با شعرایی که نوشتم پست میکنم اولین شعرم اینه :
🌫️ در مهِ ذهن

در دل شب، میان فکرهای خسته
دلم گم شد، میان راهِ بسته
نه خوابی هست، نه آرامشی ناب
فقط غوغاست، درونِ ذهنِ بی‌تاب

سردرگمی، غم، استرس، سکوت
صدایی در سرم می‌پیچه، بی‌قوت
می‌گه: «تو کم‌تری، تو خوب نیستی، برو...»
و من می‌مونم، میانِ این فرو

رنگم خاکستری‌ست، نه نور، نه تار
نه امیدی، نه یأسی، فقط انتظار
تنهایی را برگزیدم، نه از غرور
از زخمی که نمی‌فهمدش هیچ حضور

زخم‌هایی که فقط برای من‌اند
نه برای نگاه‌های ترحم‌مند
نه برای حرف‌های بی‌جان و سرد
فقط برای دلِ من، فقط برای درد

اگر می‌شد، به خودِ دیروزم بگم:
«کاش نمی‌رفتی دنبال این غم
کاش نمی‌ساختی آینده‌ای شکسته
که حالا پودر شده، بی‌دل، بی‌دسته»

اما هنوزم هستم، با بغض و سکوت
با ذهنی شلوغ، با قلبی بی‌قوت
شاید روزی، شاید لحظه‌ای، شاید نور
از دلِ خاکستری، بشه راهی عبور...
دیدگاه ها (۲)

نمی‌دانم از چه می‌گریزم؛از آدم‌ها، از خویشتن، یا از آن غریبه...

نمی‌دونم، اما شبای مهتابی یه جور دیگه‌ان...انگار سکوت، حرف‌ه...

در سرم شهری‌ستکه هیچ‌وقت شب نمی‌شود؛پر از خیابان‌های بی‌انته...

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

به اندازه‌ئ تمام خاطراتی که داریم ازت متنفرم، و ای کاش می‌تو...

☀️«طلوعِ تراز؛ مهندسیِ نور و امید در دکترینِ حَد»📝 متن صبح ا...

«خدا نکند» از آن ترانه‌هایی‌ست که عشق را در مرز میان دلتنگی ...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

خداوندا، تو می‌دانی چه سخت است آدمی بودن، میانِ این‌همه اندو...

خاطراتِ معلق در نور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط