{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مصلوب..

#مصلوب..
شبی که تو رفتی
زمین به دردِ من گریست .
زمین به حالم گریه کرد.
می دانست که
تو هرگز باز نخواهی آمد .
و زمین ِ سالخورده
که هزاران هزار چونان تو و مرا
در بطن خود
فسیل کرده ست .
جسم و سیمای ِ بی بدیل ِ تو نیز
به هیئت یکی بوته ی ِ ” شاهدانه ”
جهان را شاد و سرمست می کند.
اما دختری که من آن همه دوستش می داشتم ،
در قصر هیچ خاقانی ،
“خاتون” نمی شود.
که من اگر
تهیدست و ناخوشنام نبودم ،
” راحیل ” را
از دست خدا هم می گرفتم
( و معنا رضا و نارضا را توضیح می دادم ).
پائیز سرد و خاکستری ِ آن صبح ِ آخرینی
که به دیدارم آمدی
و شب ِ پیش ِ فردایش
باید میرفتی
به خانه ی متبرک ِ مردی که
مقرّر و مقدّر بود
تا تو همسر و همبسترش باشی !
در آن نیمروز افسانه ئی ِ سرنوشت ساز
که یک جفت کبوتر سفید
به مماساتِ دور ِ جوان سالیهایم
پرپر می زدند
دل ِ من خودکشی کرد.
شرف ِ شگفت جان آدمی
خواهش ازلی ِ جسم را
بر صلیب درد عشق
به تپه ای
بالا می کشد.
مسیح مادینه ی ِ من ،
هیهات !
#ابراهیم_منصفی #رامی_جنوب #بندرکنگ
دیدگاه ها (۱)

#رویای_تشنگی...دریافت هایم رااز شب می نویسمبرداشت هایم رااز ...

#روایت...مردی که روز و شبغیر از ستایش و عبادت مهتابکاری نداش...

#مردِ‌زخمی...هلا ای مرد زخمیدر سکوت کوچه های شهرنه باور میکن...

#مرثیه‌ثانی...برگ و باری نماندهبر درختِ دیرینه سالی که ” منم...

#مرثیه‌(‌‌1)مرد غمگین همه حرف از غم هجران می گفتقصه ها ، مرث...

#غزل همیشه...بر آن سرم که دل ز مهر یار برگیرمچه ابلهانه ! سا...

#طرحِ‌دشواریِ‌عشقِ‌من...هوای فصلی دیگر در سرم بود کهاز هیچست...

#شبانه ی چهارم...دور افتاده ام از خویشدور افتاده ام از ریشه ...

#مرثیه (۱)مرد غمگین همه حرف از غم هجران می گفتقصه ها ، مرثیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط