{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم نتایج پایدار

---

**«فصلِ دوم: نتایجِ پایدار»**

سال‌ها از آن آزمایش گذشته بود. دکتر آریا حالا سرپرست بخش تحقیقات بود، با مطب بزرگ‌تر، مقالات چاپ‌شده، و تقدیری رسمی از کمیته‌ی اخلاقِ سازمان. ظاهرش موفق بود، اما شب‌ها، نورِ نئون همان اتاق بی‌سروصدا، پشت پلک‌هایش می‌زد.

او هرگز از «شماره ۷» اسم نبرد. در گزارش‌ها، او «نمونه‌ی مرجع» بود. اما در خلوت، او کابوسِ تمامِ تزریق‌های موفق و مرگ‌های بی‌اهمیت را در خود حمل می‌کرد.

یک روز، آریا در حال مرور داده‌های بایگانی‌شده‌ی همان پرونده بود. تصاویرِ لرزش‌های نهایی، نمودارهای قلبی که صاف می‌شدند. او به یاد آورد که در آخرین هفته، وقتی خرگوش دیگر به سوزن عکس‌العملی نشان نمی‌داد، او با خود فکر کرده بود: *آیا این یعنی ما پیروز شدیم؟*

در آن لحظه، صدای زمزمه‌ای در سرش پیچید، شبیه صدای سوت ضعیف تهویه. «زبانش... او می‌خواست چیزی بگوید.»

آریا لپ‌تاپ را بست و به ساعت دیواری نگاه کرد. ساعت شش عصر بود و خورشید در حال غروب، منظره‌ای که در آن اتاق همیشه از او دریغ شده بود. او بلند شد، کت و کتش را برداشت و به سمت در رفت. پشت سرش، پرونده‌ی «نمونه‌ی مرجع» روی میز ماند.

در حالی که از ساختمان خارج می‌شد، ناگهان حس کرد که کتِ سنگینش روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند. نه سنگینیِ پارچه، بلکه سنگینیِ وزنِ سال‌هایی که عدد را بر موجودی زنده ترجیح داده بود.

روی پله‌های ورودی ایستاد و به آسمانِ خاکستریِ شهر نگاه کرد. مثل همیشه، هزاران پنجره روشن بودند، هر کدام دنیایی کوچک. و برای اولین بار پس از سال‌ها، دکتر آریا واقعاً احساس لرز کرد؛ لرزشی سرد و عمیق که نه از الکل بود، نه از دارو، بلکه از **آگاهی**.

او دیگر نمی‌توانست تشخیص دهد که لرزشِ اکنون، نتیجه‌ی آن تزریقِ فراموش‌شده است، یا فقط سردیِ زمستانی است که داشت فرا می‌رسید. او فقط می‌دانست که شماره ۷ مرده، اما چیزی از او در این اتاق‌های پرنور باقی مانده بود که هرگز نمی‌توانست آن را در هیچ گزارش رسمی ثبت کند.

---

این پایانِ تراژیکِ دکتر آریا بود — فردی که در تلاش برای کنترل زندگی، زندگی‌ای را نابود کرد و در نهایت، خودِ زندگی‌اش تبدیل به تکراری بی‌معنا شد.

شاید اون فقط یه خرگوش بود که به هر حال میمرد(;
پایان داستان (شماره 7 ) دوست دارم نظرتون رو بدونم
دیدگاه ها (۰)

سلام , خواستم ازتون مشاوره بگیرمممآبرنگ , سیاه غلم , مداد رن...

_سیسی ها از داستان جدید رونمایی میکنم_ ౨ৎ**«شماره ۷»** در ا...

𝑊ℎ𝑖𝑡𝑒⚪⃝ 𝓒𝓲𝓷𝓭𝓮𝓻𝓮𝓵𝓵𝓪⠀⣠⠔⠛⠳⡄⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢀⡍⠀⠀⠀⢹⡀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀...

آدم وقتی جوان است، به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند ...

محل درمان: چشمه ی آب"سنگهای زمردین"جایی در قلب جنگل ممنوعه، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط