«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۵
ذهنم نمیرسه.
مامان با دلسوزي کمرمو نوازش کرد.
به
از
مامان با دلسوزي کمرمو نوازش کرد.
بابا رهاش کن تایکا..
یاد جمله دیشب تهیونگ افتادم..
تلخ گفتم نمیتونم.. واقعا نمیتونم.. قلبم جدايي ازش رو نميكشه و.. فك نكنم اين چيزي باشه که اونم بخواد.. ؟ مگه چيزي بهت گفته؟
مامان-يعني
اشك تازه اي تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:دیشب.. دست روی صورتم کشیدم و گنگ گفتم حس کردم با
ذهنش باهام حرف زد..
بابا نگران گفت: تایکا.. تو واقعا خوبي؟
زل زدم بهش و اروم گفتم اره.. گرفته گفت اون نمیتونه با ذهنش باهات حرف بزنه..تو که اينو ميدوني نه؟ این کاری نیست که هرکس بتونه.. دستمو با درد به گردنم کشیدم و درموندم
گفتم اره..اره.. درست میگی..نمیتونه...اما .. حس کردم..حس
کردم صداشو شنیدم.گفت رهاش نکنم..
غمزده گفتم:چیکار کنم؟
بابا-کاش میدونستم..
نفس عميقي كشيدم.
مامان-تایکا..
چیزی نیست..خوبم..واقعا خوبم..
گونه مو بوسید و غمگین گفت:دوستت داریم..
با بغض گفتم منم همین طور..
و سعی کردم بهش لبخند بزنم و با عشق دستشو بوسیدم. بهم روش تهیه دمنوش رو داد و گفت قبل خواب بخورمش
تا کمی اروم ترم کنه...
كلي فکر و مسائل حل نشده داشتم که رهام نمیکرد..
راهي براي فهميدن حقیقت نداشتم..
نمیتونستم مطمين بشم تهیونگ وی منه..نمیتونستم مطمین بشم بهم وصله یا نه..نمیتونستم مطمین باشم دیشب باهمبابا نگران گفت: تایکا..تو واقعا خوبي؟
زل زدم بهش و اروم گفتم اره
گرفته گفت اون نمیتونه با ذهنش باهات حرف بزنه..تو که اينو ميدوني نه؟ این کاری نیست که هرکس بتونه.. دستمو با درد به گردنم کشیدم و درموندم گفتم اره..اره.. درست میگی..نمیتونه... اما..حس کردم..حس کردم صداشو شنیدم..گفت رهاش نکنم.. غمزده گفتم:چیکار کنم؟
بابا-کاش میدونستم..
نفس عميقي کشيدم.
مامان-تایکا..
چیزی نیست..خوبم..واقعا خوبم..
گونه مو بوسید و غمگین گفت:دوستت داریم..
با بغض گفتم منم همین طور..
و سعی کردم بهش لبخند بزنم و با عشق دستشو بوسیدم. بهم روش تهیه دمنوش رو داد و گفت قبل خواب بخورمش
تا کمي اروم ترم کنه...
كلي فکر و مسائل حل نشده داشتم که رهام نمیکرد..
راهي براي فهميدن حقیقت نداشتم..
part ۱۵۵
ذهنم نمیرسه.
مامان با دلسوزي کمرمو نوازش کرد.
به
از
مامان با دلسوزي کمرمو نوازش کرد.
بابا رهاش کن تایکا..
یاد جمله دیشب تهیونگ افتادم..
تلخ گفتم نمیتونم.. واقعا نمیتونم.. قلبم جدايي ازش رو نميكشه و.. فك نكنم اين چيزي باشه که اونم بخواد.. ؟ مگه چيزي بهت گفته؟
مامان-يعني
اشك تازه اي تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:دیشب.. دست روی صورتم کشیدم و گنگ گفتم حس کردم با
ذهنش باهام حرف زد..
بابا نگران گفت: تایکا.. تو واقعا خوبي؟
زل زدم بهش و اروم گفتم اره.. گرفته گفت اون نمیتونه با ذهنش باهات حرف بزنه..تو که اينو ميدوني نه؟ این کاری نیست که هرکس بتونه.. دستمو با درد به گردنم کشیدم و درموندم
گفتم اره..اره.. درست میگی..نمیتونه...اما .. حس کردم..حس
کردم صداشو شنیدم.گفت رهاش نکنم..
غمزده گفتم:چیکار کنم؟
بابا-کاش میدونستم..
نفس عميقي كشيدم.
مامان-تایکا..
چیزی نیست..خوبم..واقعا خوبم..
گونه مو بوسید و غمگین گفت:دوستت داریم..
با بغض گفتم منم همین طور..
و سعی کردم بهش لبخند بزنم و با عشق دستشو بوسیدم. بهم روش تهیه دمنوش رو داد و گفت قبل خواب بخورمش
تا کمی اروم ترم کنه...
كلي فکر و مسائل حل نشده داشتم که رهام نمیکرد..
راهي براي فهميدن حقیقت نداشتم..
نمیتونستم مطمين بشم تهیونگ وی منه..نمیتونستم مطمین بشم بهم وصله یا نه..نمیتونستم مطمین باشم دیشب باهمبابا نگران گفت: تایکا..تو واقعا خوبي؟
زل زدم بهش و اروم گفتم اره
گرفته گفت اون نمیتونه با ذهنش باهات حرف بزنه..تو که اينو ميدوني نه؟ این کاری نیست که هرکس بتونه.. دستمو با درد به گردنم کشیدم و درموندم گفتم اره..اره.. درست میگی..نمیتونه... اما..حس کردم..حس کردم صداشو شنیدم..گفت رهاش نکنم.. غمزده گفتم:چیکار کنم؟
بابا-کاش میدونستم..
نفس عميقي کشيدم.
مامان-تایکا..
چیزی نیست..خوبم..واقعا خوبم..
گونه مو بوسید و غمگین گفت:دوستت داریم..
با بغض گفتم منم همین طور..
و سعی کردم بهش لبخند بزنم و با عشق دستشو بوسیدم. بهم روش تهیه دمنوش رو داد و گفت قبل خواب بخورمش
تا کمي اروم ترم کنه...
كلي فکر و مسائل حل نشده داشتم که رهام نمیکرد..
راهي براي فهميدن حقیقت نداشتم..
- ۱۷۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط