«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۴
یاد خون دماغ تهیونگ افتادم و گنگ و متفکر گفتم میشه که... یه نفر..چیزایی که سرمن بیاد رو حس مامان فریا چشماشو باريك كرد و گفت:يعني چي؟ اشفته گفتم من دیروز خون دماغ شدم بعد..به فاصله چند دقیقه..تهیونگ خون دماغ شد.. اصلا نمیفهمم..
مامان گنگ و جدي گفت:تو کاري کردي که به ما نگفته
باشي تایکا؟
متعجب :گفتم مثلاً چي؟
مامان-مثلاً يه جادوي محافظتي براي تهیونگ يا جادوي
ارتباط..
- ارتباط؟؟
بابا مايكل-ممکنه با جادو به هم وصل شده باشین
يعني درد خارجي که تو حس کني حس کنه..مثل خون دماغ،بريدگي،زخم عميق..تو اینکارو کردي نه؟ گیچ و شوکه نگاش کردم.
خواب دیشبم تو ذهنم نقش بست..
خواب دیده بودم چاقو توي قلب تهیونگ فرو شده بود ولي... از قلب من هم خون اومده بود..اما...
بابا-چیکار کردي تایکا؟
هول گفتم هیچکار.. من کاری نکردم...
و
اشفته :گفتم یعنی اگه این حرف ارتباط و این چیزاتون
درست باشه.. اون...چيزايي
که من حس میکنم رو حس
میکنه؟ چیزایی که میبینم؟ خوابهام؟
هر دو با هم سر به نه تکون دادن.
دو با هم سر به نه تکون دادن.
بابا-تو يه جادوگری تایکا...هیچ کس جز تو نمیتونه خواب هات،اینده نگريت،حس هاي دروني و تصويرهاتو ببينه..اگه
شما رو به هم وصل کرده باشه فقط درک دردها و
جادويي جراحت هاي خارجيه..
گیج گفتم کي از اين جادو استفاده میکنه؟ مامان کسی که بخواد از يکي محافظت کنه... گنگ :گفتم من جادويي نکردم..
بابا دستش رو جلوم گرفت. نرم دست توي دستش گذاشتم.
دستم رو فشرد و زل زد تو چشمام.
نمیکنم..
جدي گفت:هیچ جادويي حس اما .. اما اتفاق افتاد.. من... من دیدم خون دماغ شد.. مامان یه جای قضیه درست نیست..اگه جادويي درکار
نیست. دلیل این ارتباط چیه؟
بابا نفس عمیقی کشید و گفت نمیدونم..ووقتي نميدوني
احتمالا پاي جادو وسطه..
درمونده سر پایین انداختم.
بابا-تایکا..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم
جدي و محکم گفت: واقعا ویه؟
انگار با این جمله خونه اي رو سرم آوار شد. اشك توي چشمام جمع شد و خيلي زود باريد و هق
گلوم خارج شد و به زور گفتم نمیدونم.
دست روی صورتم کشیدم و گفتم يه چيزي توي چشماش توي قلبش و توي قلب من..میگه که
ویه..ولي..
داغون گفتم: چطور میشه فهمید؟ نمیشه..هيچ راهي
ذهنم نمیرسه.
part ۱۵۴
یاد خون دماغ تهیونگ افتادم و گنگ و متفکر گفتم میشه که... یه نفر..چیزایی که سرمن بیاد رو حس مامان فریا چشماشو باريك كرد و گفت:يعني چي؟ اشفته گفتم من دیروز خون دماغ شدم بعد..به فاصله چند دقیقه..تهیونگ خون دماغ شد.. اصلا نمیفهمم..
مامان گنگ و جدي گفت:تو کاري کردي که به ما نگفته
باشي تایکا؟
متعجب :گفتم مثلاً چي؟
مامان-مثلاً يه جادوي محافظتي براي تهیونگ يا جادوي
ارتباط..
- ارتباط؟؟
بابا مايكل-ممکنه با جادو به هم وصل شده باشین
يعني درد خارجي که تو حس کني حس کنه..مثل خون دماغ،بريدگي،زخم عميق..تو اینکارو کردي نه؟ گیچ و شوکه نگاش کردم.
خواب دیشبم تو ذهنم نقش بست..
خواب دیده بودم چاقو توي قلب تهیونگ فرو شده بود ولي... از قلب من هم خون اومده بود..اما...
بابا-چیکار کردي تایکا؟
هول گفتم هیچکار.. من کاری نکردم...
و
اشفته :گفتم یعنی اگه این حرف ارتباط و این چیزاتون
درست باشه.. اون...چيزايي
که من حس میکنم رو حس
میکنه؟ چیزایی که میبینم؟ خوابهام؟
هر دو با هم سر به نه تکون دادن.
دو با هم سر به نه تکون دادن.
بابا-تو يه جادوگری تایکا...هیچ کس جز تو نمیتونه خواب هات،اینده نگريت،حس هاي دروني و تصويرهاتو ببينه..اگه
شما رو به هم وصل کرده باشه فقط درک دردها و
جادويي جراحت هاي خارجيه..
گیج گفتم کي از اين جادو استفاده میکنه؟ مامان کسی که بخواد از يکي محافظت کنه... گنگ :گفتم من جادويي نکردم..
بابا دستش رو جلوم گرفت. نرم دست توي دستش گذاشتم.
دستم رو فشرد و زل زد تو چشمام.
نمیکنم..
جدي گفت:هیچ جادويي حس اما .. اما اتفاق افتاد.. من... من دیدم خون دماغ شد.. مامان یه جای قضیه درست نیست..اگه جادويي درکار
نیست. دلیل این ارتباط چیه؟
بابا نفس عمیقی کشید و گفت نمیدونم..ووقتي نميدوني
احتمالا پاي جادو وسطه..
درمونده سر پایین انداختم.
بابا-تایکا..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم
جدي و محکم گفت: واقعا ویه؟
انگار با این جمله خونه اي رو سرم آوار شد. اشك توي چشمام جمع شد و خيلي زود باريد و هق
گلوم خارج شد و به زور گفتم نمیدونم.
دست روی صورتم کشیدم و گفتم يه چيزي توي چشماش توي قلبش و توي قلب من..میگه که
ویه..ولي..
داغون گفتم: چطور میشه فهمید؟ نمیشه..هيچ راهي
ذهنم نمیرسه.
- ۱۲۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط