{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*گل یخ*

*گل یخ*
از این قسمت زندگی متنفر بودم نشستن دور یه میز برای خوردن غذا مثله یه خانواده خوشبخت مامان دستور می داد به لیلا خانم بیچاره نمی زاشت نفس بکشه بشقاب جلوی فرشته پر غذا شده بود محیا ریز ریز می خندید خندم گرفته بودآخه این فسقلی چقدر می تونست بخوره با اون لبای کوچلوش
مامان مهربونم نمی دونم چطور بابام تحمل می کرد بلند شدم گفتم : دستتون درد نکنه
بابا اشاره کرد بنشینم نشستم گفت :امروز نهار نبودی
- کار داشتم
- چه کاری مهم تر از خانوادت ؟!
سکوت کردم گفت : از این به بعد وقت شام ونهار خونه ای ...عمو جون فرشته
- بله عمو
- آشپزی بلدی
مامان گفت : حالا چه عجله ای هست تا فرشته رو خودم راه بندازم
بابا رو بهم گفت : فردا بیا پیشم کارت دارم
- باشه
اخم کرد بدون توجه رفتم بالا از بی خوابی داشتم روانی می شدم نمی دونم چطور خودمو به تخت رسوندم وخوابیدم

مهدی نشسته بود لبه حوض پاهاش تا زانو تو آب بود و می خندید
- مهدی
برگشت نگام کرد بهم آب ریخت وگفت : بیا داداش
رفت تو حوض لبه ای حوض نشستم بهم آب می ریخت و می خندید
- غصه نخور داداش
- مهدی چرا منو تنها گذاشتی ...
می بینی داداشتو
از آب در اومد رفت طرف در
- مهدی ...مهدی ...
دلخور برگشت نگام کرد
- داداش ...


- محمد ...محمد ...
با وحشت از خواب پریدم فرشته لبه ای تخت نشسته بود وبا ترس نگام می کرد
- خواب دیدی
رفت بیرون وزود برگشت یه لیوان آب دستش بود پیرهنمو در آوردم خیس عرق بودم
- وااای...سوختم ..پنجره رو باز کن
پنجره رو یکم باز کردوآب رو مقابلم گرفت ازش گرفتم وخوردم یکم آروم شدم
- خواب بد دیدی
نگاش کردم وسرمو تکون دادم
ساعتو نگاه کردم ۲ شب بود لرز گرفتم متوجه شد رفت پنجره رو بست باز وایساده بود نگام می کرد
- چیه اینجوری منو نگاه می کنی
سرشو انداخت پایین ورفت طرف در
- کجا ؟!
برگشت نگام کرد وگفت : برم بخوابم
- کجا بخوابی
- تو حال
- بیا همینجا بخواب حوصله جواب پس دادن روندارم ...
چراغم خاموش کن
در روبست چراغ رو خاموش کرد
دراز کشیدم اونم آروم اومد گوشه تخت دراز کشید
برگشتم طرفش
- یه وقت نیفتی
- نه
- تو از چی من انقدر می ترسی ؟
جوابمو نداد چشام خمار خواب بودوگرنه حسابی سربه سرش می زاشتم

انگار تو بهشت بودم صورتم خنک شده بود وبوی خوش عطر شامم رو نوازش می داد عمیق نفس کشیدم منبع بو کنارم بود چشام آروم باز کردم خرمنی از مو زیر سرم بود پوست سفید بازوی موجود ظریفی که چند سانتی ازم فاصله داشت برق می زد بازوش کبودبود اخم کردم جای دست خودم بود برگشت به پشت خوابید نیمرخش ظریف بود اروم نشستم نگاش کردم چقدر کوچلووظریف بود صورتش مثله ماه می درخشید پوست تنش مهتابی بوددرست مثله صورتش مژگان بلند سیاهش خودنمایی می کردن لبای کوچیک خوشرنگ ...من چم شده دارم این پیشی کوچلو رو دید می زنم به خودم تشر زدم خجالت بکش
بلند شدم رفتم حمام بخاطر خواب دیشبم خیلی عرق کرده بودم مسواک زدم رفتم لباس پوشیدم اومدم بالای سراون که هنوز خواب بود
- خوب بخوابی کوچلو
وسایلمو برداشتم ساکمم که آماده کردمو برداشتم ویواشکی از خونه اومدم بیرون نمی تونستم ماشینو بیارم اینجوری بهتر بود
دیدگاه ها (۲۰)

*گل یخ*بیدار که شدم محمد نبود یکم بخودم رسیدم وبرای اولین با...

*گل یخ*محمد چرا تنها نشستی بیا - خوبه بیا چای آوردم برات رضا...

*گل یخ*- فرشته ...دخترم ...نشستم با ترس نگاش کردم زن عمو با ...

*گل یخ*چشام بسته بودم مامان داشت حرف می زد - مامان بخدا دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط