{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنگلچشمانت

«جنگل‌چشمانت🌳🌙»
𝐓𝐡𝐫 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐬𝐭 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐠𝐞𝐬
𝖯𝖺𝗋𝗍3
- اوه ، البته که نه ، اما من شما رو دیدم که تنها نشستین گفتم اگر مشکلی نداشته باشین من هم پیش شما بشینم ، مزاحمتونم ؟
+البته که نه
پسر از جذابیت چیزی کم نداشت ، چهره گیرایی داشت و چشمان قهوه ای روشن که آدم را غرق می کرد ، کتابم را بستم ترجیح میدادم با این پسر جوان حرف بزنم ،
+میتونم اسمتون رو بپرسم؟
- بله حتما ، ویکتوریا هستم ، و شما ؟
+چه اسم زیبایی ، تهیونگ هستم
-خوشبختم
+شما اسب سواری می کنید ؟
-بله!
+تاحالا بانویی رو ندیده بودم که اسب سوار باشه .
-حالا ببینید (خنده)
و تهیونگ هم خندید ، غرق صحبت شدیم طوری که زمان از دستمون رفت و هوا رو به تاریکی بود . از جایم بلند شدم و گفتم
- من خیلی دیرم شد ، هوا تاریکه
+ اوه بله فقط می تونم دوباره ملاقاتتون کنم ؟
-چرا که نه ؟ نظرتون راجب فردا ساعت ۱۱ چیه ؟
+خیلی هم عالی ، فردا می بینمتون
-منم همینطور
سوار برفی شدم و افسارش رو کشیدم ،
- هیی
و به سمت خونه رفتم
«راوی»
تهیونگ محو‌ اسب سواری دخترک شد و خواست خودش هم سوار اسب سود که کتاب ویکتوریا را روی علف ها دید که جا مانده لبخندی زد و کتاب را همراه خودش به قصر برد تا فردا به دخترک پس دهد ، ویکتوریا هم که
#فیک #فیکشن #ادیت #مانهوا #مانگا #رمان
دیدگاه ها (۲)

«جنگل‌چشمانت🌳🌙»𝐓𝐡𝐫 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐬𝐭 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐠𝐞𝐬𝖯𝖺𝗋𝗍4ویکتوریا هم که ان...

«جنگل‌چشمانت🌳🌙»𝐓𝐡𝐫 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐬𝐭 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐠𝐞𝐬𝖯𝖺𝗋𝗍2چندی بعد ، برفی ب...

«جنگل‌چشمانت🌳🌙»𝐓𝐡𝐫 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐬𝐭 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐠𝐞𝐬𝖯𝖺𝗋𝗍1‌. «راوی»ویکت...

فیک جنگل چشمانت

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁸"دور تا دورش مه بود..جوری که نمیدونست ...

کوتاه‌نوشت من دخترِ چوسان بودم،با آرزوهایی که زیرِ سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط