کوتاهنوشت
کوتاهنوشت
من دخترِ چوسان بودم،
با آرزوهایی که زیرِ سقفهای سفالی جا ماند.
حالا اینجا،
میانِ ساعتهایی که با شتاب میدوند،
قلبِ من هنوز به وقتِ طلوعِ خورشیدِ روستا میتپد.
غمگینم؛
مثلِ درختی که ریشههایش را در خاکِ قرنِ پیش جا گذاشته
و حالا در گلدانی لوکس، در طبقهی چهلمِ برجی سرد،
انتظارِ مرگ را میکشد.
ته یانگ با دل آرام ولی دهان لجباز مانند سکوت کرده بود به زمین خیره مانده از غرق افکارش بود رفتن به عمارت جئون که حتی موقع ای به چشم نامزد هم سخت بود نگاهش کنه ولی حالا شوهرش ؟... بود مغرور و عصبی مشت پر کرد از موهایش سپس تند کلافه داد زد بیول بازم آرام و با لحن بسیار دلنشین گفت : آروم باش بانو فقد کافیه به خودتون رضایت داشته باشین ..
ته یانگ عصبی بلند شد سپس روی پا چرخید که باعث چرخ دامنش شد .. در نهایت عصبانیت تبدیل به بغض شد ولی با لحن محکمی گفت : نمیتونه منو بترسونه .. - چرخید سمت اینه - من سئونگم .. کیم سئونگ دختر امپراطور.. هیچ کس نتونست تو دوران چوسان هم هیچ کس نتونست منو خم کنه اینجا میکنه .. نه خیرم .. - سمت بیول زل زد - و تو اینقدر رسمی حرف نزن
....
شب سئولًـ....
دمای هوا در تاریکی بسیار سرد میشد همانند در سردی کمی هم ابری مانند سرد کردن آب . آبنما در عمارت وول هوا جون .. بیول چشم به رفتن ته یانگ دوخته بود .. دخترک ای که لباس بلند سفید در تن داشت حالا با کمک خدمتکار کافش چرمی و سفید اش را پوشید نگران تر و با نگاه پر از تمنا چشم دوخته بود به بیول .. ولی بیول بغضش گرفت و تند ته یانگ را به آغوش گرفت : ترو خدا اینجوری نگاهم نکن
ته یانگ تند گفت: مثلا شوهرت بزرگ این عمارته نمیشه یه چیزی بهش بگی که نرم
بیول با ترس ازش فاصله گرفت ولی ته یانگ تند او را در آغوش گرفت تنها بخاطر سخنان اش محکم تر دم گوش بیول گفت: میدونی که نمیترسم ولی کاشکی با هم بودیم
بیول آرام تر زمزمه کرد : اشکالی نداره بلاخره که از اینجا میریم فکر کن یه خوابه . ته یانگ ازش فاصله گرفت جونگکوک ای که مدت ها در اتاق کار تهیونگ بود .. حالا از اتاق خارج شد همراه جونگکوک از اتاق خارج شدند از پله ها مارپیچ مانند پایین میآمد ، در نهایت نگاه اغواگرانه ای به ته یانگ دوخت سپس محکم گفت : مگه قراره بری پاریس ...
ته یانگ کمی جدی نگاهش کرد سپس در جواب او گفت : نه قرار نیست برم اون پیس بلکه شاید بریم برکه
جونگکوک گیج وجدی زل زد بهش سپس روبه رو آن دخترک عجیبی ایستاد : برکه ؟.. اینو از کجا در آوردی
بیول در سکوت به زمین خیره بود در نهایت ته یانگ محکم گفت: خب کجاست این قصر شما
جونگکوک پوزخند زد : قصر .. انکار لحجه ات با قدیمی ها عوض شده میخواهی ببرمت بیمارستان چیزی .. ته یانگ به خوبی یاد داشت که مادرش راجبه بیمارستان گفته بود با کمال احترام گفت : نه شما بهش نیاز دارین نه من انگار زبان شما با زبان مار عوض شده
تهیونگ زل زد به جونگکوک سپس ریز خندید همراهش بیول هم خندید ولی در کسری از ثانیه بلند بلند صدا ته یانگ به گوش رسید، جونگکوک با متعجب بودن زل زد چرا که این اولین باری بود خنده بینهایت بلند ته یانگ را میشنید ناباورانه نگاهش کرد: ببر صداتو
تهیونگ جدی دست تو جیب کرد : موافقم .. خب دیگه برو جونگکوک اینو هم ببر
ته یانگ با حرص نگاهش کرد سپس تند گفت : به خودت میگی امپراطور ؟.. تهیونگ متعجب نگاهش کرد : امپراطور نه .. مالک همه
بیول دیگری نمیخواست ساکت باشه : این کارتون به حدی اشتباه هست که در بازی تئاتر هم گفته نمیشه
تهیونگ پوزخند زد نه از خنده بلکه از حرص : منتظر بودم که می نیش زهر مانند رو در بدنم میزنی .. نگاه بیول نرم و شکننده شده و با چشم های کیوت تند تند پلک زد .. تهیونگ بازم با خود گفت٫ باورش نکن ٫ اخم هایش بیشتر تو هم رفت و بدون محل دادن به بیول روبه جونگکوک کرد : یادت نره فردا پرواز داریم
جونگکوک آرام سری تکون داد سپس راهی شد ته یانگ نفس عمیقی کشید و به دنیا جونگکوک راهی شد از در عمارت بیرون رفتند سپس پشت آن ها در بسته شد .. ته یانگ غمگین به در بسته نگاه کرد .. جونگکوک بیمحل راهی شد سمت کنار ستون ها ... ته یانگ در حالت غمگینی دوید دنبال جونگکوک با دستش دامن پشتش را به کل جمع کرد : هی هی کجا
جونگکوک دست تو جیب تند گفت : خونه .. یا همون به حرف خودت قصر ای که برای تو جهنم
دخترک پفی کشید : خیله خب فهمیدیم که از این زن بدت میاد .. ولی لطفا جوابم رو بده
من دخترِ چوسان بودم،
با آرزوهایی که زیرِ سقفهای سفالی جا ماند.
حالا اینجا،
میانِ ساعتهایی که با شتاب میدوند،
قلبِ من هنوز به وقتِ طلوعِ خورشیدِ روستا میتپد.
غمگینم؛
مثلِ درختی که ریشههایش را در خاکِ قرنِ پیش جا گذاشته
و حالا در گلدانی لوکس، در طبقهی چهلمِ برجی سرد،
انتظارِ مرگ را میکشد.
ته یانگ با دل آرام ولی دهان لجباز مانند سکوت کرده بود به زمین خیره مانده از غرق افکارش بود رفتن به عمارت جئون که حتی موقع ای به چشم نامزد هم سخت بود نگاهش کنه ولی حالا شوهرش ؟... بود مغرور و عصبی مشت پر کرد از موهایش سپس تند کلافه داد زد بیول بازم آرام و با لحن بسیار دلنشین گفت : آروم باش بانو فقد کافیه به خودتون رضایت داشته باشین ..
ته یانگ عصبی بلند شد سپس روی پا چرخید که باعث چرخ دامنش شد .. در نهایت عصبانیت تبدیل به بغض شد ولی با لحن محکمی گفت : نمیتونه منو بترسونه .. - چرخید سمت اینه - من سئونگم .. کیم سئونگ دختر امپراطور.. هیچ کس نتونست تو دوران چوسان هم هیچ کس نتونست منو خم کنه اینجا میکنه .. نه خیرم .. - سمت بیول زل زد - و تو اینقدر رسمی حرف نزن
....
شب سئولًـ....
دمای هوا در تاریکی بسیار سرد میشد همانند در سردی کمی هم ابری مانند سرد کردن آب . آبنما در عمارت وول هوا جون .. بیول چشم به رفتن ته یانگ دوخته بود .. دخترک ای که لباس بلند سفید در تن داشت حالا با کمک خدمتکار کافش چرمی و سفید اش را پوشید نگران تر و با نگاه پر از تمنا چشم دوخته بود به بیول .. ولی بیول بغضش گرفت و تند ته یانگ را به آغوش گرفت : ترو خدا اینجوری نگاهم نکن
ته یانگ تند گفت: مثلا شوهرت بزرگ این عمارته نمیشه یه چیزی بهش بگی که نرم
بیول با ترس ازش فاصله گرفت ولی ته یانگ تند او را در آغوش گرفت تنها بخاطر سخنان اش محکم تر دم گوش بیول گفت: میدونی که نمیترسم ولی کاشکی با هم بودیم
بیول آرام تر زمزمه کرد : اشکالی نداره بلاخره که از اینجا میریم فکر کن یه خوابه . ته یانگ ازش فاصله گرفت جونگکوک ای که مدت ها در اتاق کار تهیونگ بود .. حالا از اتاق خارج شد همراه جونگکوک از اتاق خارج شدند از پله ها مارپیچ مانند پایین میآمد ، در نهایت نگاه اغواگرانه ای به ته یانگ دوخت سپس محکم گفت : مگه قراره بری پاریس ...
ته یانگ کمی جدی نگاهش کرد سپس در جواب او گفت : نه قرار نیست برم اون پیس بلکه شاید بریم برکه
جونگکوک گیج وجدی زل زد بهش سپس روبه رو آن دخترک عجیبی ایستاد : برکه ؟.. اینو از کجا در آوردی
بیول در سکوت به زمین خیره بود در نهایت ته یانگ محکم گفت: خب کجاست این قصر شما
جونگکوک پوزخند زد : قصر .. انکار لحجه ات با قدیمی ها عوض شده میخواهی ببرمت بیمارستان چیزی .. ته یانگ به خوبی یاد داشت که مادرش راجبه بیمارستان گفته بود با کمال احترام گفت : نه شما بهش نیاز دارین نه من انگار زبان شما با زبان مار عوض شده
تهیونگ زل زد به جونگکوک سپس ریز خندید همراهش بیول هم خندید ولی در کسری از ثانیه بلند بلند صدا ته یانگ به گوش رسید، جونگکوک با متعجب بودن زل زد چرا که این اولین باری بود خنده بینهایت بلند ته یانگ را میشنید ناباورانه نگاهش کرد: ببر صداتو
تهیونگ جدی دست تو جیب کرد : موافقم .. خب دیگه برو جونگکوک اینو هم ببر
ته یانگ با حرص نگاهش کرد سپس تند گفت : به خودت میگی امپراطور ؟.. تهیونگ متعجب نگاهش کرد : امپراطور نه .. مالک همه
بیول دیگری نمیخواست ساکت باشه : این کارتون به حدی اشتباه هست که در بازی تئاتر هم گفته نمیشه
تهیونگ پوزخند زد نه از خنده بلکه از حرص : منتظر بودم که می نیش زهر مانند رو در بدنم میزنی .. نگاه بیول نرم و شکننده شده و با چشم های کیوت تند تند پلک زد .. تهیونگ بازم با خود گفت٫ باورش نکن ٫ اخم هایش بیشتر تو هم رفت و بدون محل دادن به بیول روبه جونگکوک کرد : یادت نره فردا پرواز داریم
جونگکوک آرام سری تکون داد سپس راهی شد ته یانگ نفس عمیقی کشید و به دنیا جونگکوک راهی شد از در عمارت بیرون رفتند سپس پشت آن ها در بسته شد .. ته یانگ غمگین به در بسته نگاه کرد .. جونگکوک بیمحل راهی شد سمت کنار ستون ها ... ته یانگ در حالت غمگینی دوید دنبال جونگکوک با دستش دامن پشتش را به کل جمع کرد : هی هی کجا
جونگکوک دست تو جیب تند گفت : خونه .. یا همون به حرف خودت قصر ای که برای تو جهنم
دخترک پفی کشید : خیله خب فهمیدیم که از این زن بدت میاد .. ولی لطفا جوابم رو بده
- ۱۱۹
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط