اتاق گریم آرام بود بارون آروم به شیشه های اتاق گریم برخور
اتاق گریم آرام بود بارون آروم به شیشه های اتاق گریم برخورد میکرد نور های شهر پشت پنجره مثل ستاره های محو میدرخشیدن
نور سفید اتاق روی آینه می افتاد و با دقت آخرین قسمت میکاپ جیهوپ رو کامل میکردم و اون مثل همیشه باهام شوخی میکرد و من سعی میکردم لبخندم زیادی واضح نباشه چون مدت ها بود احساسم رو توی سکوت نگه داشته بودم
صدای ویبره گوشیش بلند شد.
جیهوپ نگاهی به صفحه انداخت و لبخندی زد؛ لبخندی که بنده هیچوقت دلیلش نبودم.
<<ببخشید، باید جواب بدم. دوست دخترم نگران میشه .>>
دستم برای لحظه ای روی براش آرایش ثابت موند.
<<...دوست دخترت؟>>
اون بی خبر از طوفانی که تو دلم به پا شده بود.
با لحن آرومی گفت:<<اره، خیلی وقته با همیم.>>
سرم رو پایین انداختم و وانمود کدوم در حال جمع کردن وسایلم .
<<اوه ...نمیدونستم.>>
<<عجیبه؟..من زیاد درباره ی زندگیم حرف نمیزنم.>>
<<خوشبخت بشین.>>
لبخند ملایمی زد و گفت:<<اهم ممنون..آآآ ببخشید باید جواب بدم اون منتظر تماسمه>>
و بدون معطلی اون اتاق رو ترک کرد
همان لحظه بود که انگار تمام چراغ های قلبم و جاده ها خاموش شده بود ماشین ها ایستاده بودند مردم متوقف شده بودن قلبم انگار که ایستاده بود
من..من عاشق ستاره ای شده بودم که آسمانش از قبل متعلق به فردی دیگه ای بود
و عم انگیزترین بخش ماجرا این نبود که اون من رو دوست نداشت ؛
این بود که اون حتی هیچوقت نفهمید تمام قلبم رو بی صدا به اون بخشیده بودم💔🌜
رو به آینه به انعکاس خودم نگاه کردم
انگاری که اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودن بی صدا جاری میشدن
(این رو از یکی تقریبا یکم کپی کردم اما با کمی تغییر ببخشید🥲)
نور سفید اتاق روی آینه می افتاد و با دقت آخرین قسمت میکاپ جیهوپ رو کامل میکردم و اون مثل همیشه باهام شوخی میکرد و من سعی میکردم لبخندم زیادی واضح نباشه چون مدت ها بود احساسم رو توی سکوت نگه داشته بودم
صدای ویبره گوشیش بلند شد.
جیهوپ نگاهی به صفحه انداخت و لبخندی زد؛ لبخندی که بنده هیچوقت دلیلش نبودم.
<<ببخشید، باید جواب بدم. دوست دخترم نگران میشه .>>
دستم برای لحظه ای روی براش آرایش ثابت موند.
<<...دوست دخترت؟>>
اون بی خبر از طوفانی که تو دلم به پا شده بود.
با لحن آرومی گفت:<<اره، خیلی وقته با همیم.>>
سرم رو پایین انداختم و وانمود کدوم در حال جمع کردن وسایلم .
<<اوه ...نمیدونستم.>>
<<عجیبه؟..من زیاد درباره ی زندگیم حرف نمیزنم.>>
<<خوشبخت بشین.>>
لبخند ملایمی زد و گفت:<<اهم ممنون..آآآ ببخشید باید جواب بدم اون منتظر تماسمه>>
و بدون معطلی اون اتاق رو ترک کرد
همان لحظه بود که انگار تمام چراغ های قلبم و جاده ها خاموش شده بود ماشین ها ایستاده بودند مردم متوقف شده بودن قلبم انگار که ایستاده بود
من..من عاشق ستاره ای شده بودم که آسمانش از قبل متعلق به فردی دیگه ای بود
و عم انگیزترین بخش ماجرا این نبود که اون من رو دوست نداشت ؛
این بود که اون حتی هیچوقت نفهمید تمام قلبم رو بی صدا به اون بخشیده بودم💔🌜
رو به آینه به انعکاس خودم نگاه کردم
انگاری که اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودن بی صدا جاری میشدن
(این رو از یکی تقریبا یکم کپی کردم اما با کمی تغییر ببخشید🥲)
- ۵۰
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط