رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۵
یه فرصت دوباره به من خطاکار داد تا چهار محل رو
تبدیل به همون چهار محل سابق کنم و گله رو
برگردونم !
پشت سرم متوجه سایه ای شدم سریع برگشتم .
با دیدن دایه آروم گرفتم وضو گرفته باالا سرم ایستاده
بود و به منی که لب حوض نشسته بودم خیره بود .
_ بیا کوردم امشب دایهت به آرزوش می رسه میخوام
پشت سر مردم نماز بخونم !
از جا بلند شدم اخم کردم .
_ حرفشم نزن دایه پشت سر کسی نماز میخونن که
حرمت نگه داره نه منه سرتا پا خطارکار که !
پشت سرم راه افتاد داخل اتاق .
_ پسر من حرمت داره، حرمت نگه دار بود که توی
زندون جوونیش رو هدر کرد .
حرفی نزدم، آهی کشیدم و مهر رو جلوم گذاشتم .
بسم للا الرحمان الرحیم .
صدای زمزمهی دایه پشت سرم میومد .
اشک تو چشم هام نیش زد سرم رو باالا گرفتم و پلک
زدم، پناه میبرم به تو خودت تکیه گاهم باش !
بعد از نماز چند لحظه نشستم تا دلم آروم بگیره .
جانماز رو جمع کردم و به اتاق برگشتم .
سپهر با خیال راحت خواب بود و هرچند ثانیه
خرناسی میکشید .
سری به دو طرف تکون دادم و دراز کشیدم نفهمیدم
چقدر طول کشید که چشم هام گرم شد .
با حس دستی که روی شونه م نشست به شدت از جا
بلند شدم سپهر که از این حرکتم جا خورده بود . یه قدم عقب رفت و متعجب نگاهم کرد .
_ بسم للا چی شده داداش؟
دستی به چشم هام کشیدم و گفتم : چیزی نیست بدخواب شدم یکم، سلامت کو بچه؟
سرش رو خواروند با خنده گفت : ترسیدم کالم از دهنم
پرید داداش پاشو بریم گفتی کلی کار داریم امروز !
اخمی بهش کردم و از جا بلند شدم .
_ خودم میدونم کی و برایچی باید بلند بشم پسر الزم
نیست مثل اجل معلق وایسی باالا سرم .
پشت سرم راه افتاد .
_ضد حال نزن دیگه سفره پهنه ها سلطان .
اخمی بهش کردم که سریع گفت : اصلا به من چه دایه
گیر داده تا شاه پسرم نیاد شروع نمیکنم منم گفتم بیام دنبالت .
سکوت کردم و به سمت حیاط رفتم آبی به دست و
صورتم زدم .
سر سفره که نشستم با دیدن جای خالی سها با تعجب
از دایه پرسیدم : سها کجاست پس؟
چرا سر سفره نیست؟
دایه چایی رو به سمتم گرفت .
_ بچه م سر صبحی کلاس داشت زودتر رفت
دانشگاه .
لقمه ای برداشتم .
_ از مکتب خونه ش که برگشت بگو آمار رفت و
آمدش رو روی کاغذ و قلم بنویسه بده دستم از این به
بعد خودم میرم دنبالش .
دایه لبخندی زد و با اضطراب گفت : بزرگ شده دیگه
خودش ...
نگاهی به دایه انداختم، از هیچی مثل بحث کردن
متنفر نبودم و همه ی اطرافیام اینو خوب میدونستن .
آهی کشید گفت : مگه خودت حریف زبونش و کاراش
بشی !
حرف زدن دایه بو دار بود نادیده نمیگرفتم ولی چیزی
بود که خودم باید میرفتم دنبالش وگرنه اینا از ترس
جیکشون در نمیومد .
#پارت_۱۵
یه فرصت دوباره به من خطاکار داد تا چهار محل رو
تبدیل به همون چهار محل سابق کنم و گله رو
برگردونم !
پشت سرم متوجه سایه ای شدم سریع برگشتم .
با دیدن دایه آروم گرفتم وضو گرفته باالا سرم ایستاده
بود و به منی که لب حوض نشسته بودم خیره بود .
_ بیا کوردم امشب دایهت به آرزوش می رسه میخوام
پشت سر مردم نماز بخونم !
از جا بلند شدم اخم کردم .
_ حرفشم نزن دایه پشت سر کسی نماز میخونن که
حرمت نگه داره نه منه سرتا پا خطارکار که !
پشت سرم راه افتاد داخل اتاق .
_ پسر من حرمت داره، حرمت نگه دار بود که توی
زندون جوونیش رو هدر کرد .
حرفی نزدم، آهی کشیدم و مهر رو جلوم گذاشتم .
بسم للا الرحمان الرحیم .
صدای زمزمهی دایه پشت سرم میومد .
اشک تو چشم هام نیش زد سرم رو باالا گرفتم و پلک
زدم، پناه میبرم به تو خودت تکیه گاهم باش !
بعد از نماز چند لحظه نشستم تا دلم آروم بگیره .
جانماز رو جمع کردم و به اتاق برگشتم .
سپهر با خیال راحت خواب بود و هرچند ثانیه
خرناسی میکشید .
سری به دو طرف تکون دادم و دراز کشیدم نفهمیدم
چقدر طول کشید که چشم هام گرم شد .
با حس دستی که روی شونه م نشست به شدت از جا
بلند شدم سپهر که از این حرکتم جا خورده بود . یه قدم عقب رفت و متعجب نگاهم کرد .
_ بسم للا چی شده داداش؟
دستی به چشم هام کشیدم و گفتم : چیزی نیست بدخواب شدم یکم، سلامت کو بچه؟
سرش رو خواروند با خنده گفت : ترسیدم کالم از دهنم
پرید داداش پاشو بریم گفتی کلی کار داریم امروز !
اخمی بهش کردم و از جا بلند شدم .
_ خودم میدونم کی و برایچی باید بلند بشم پسر الزم
نیست مثل اجل معلق وایسی باالا سرم .
پشت سرم راه افتاد .
_ضد حال نزن دیگه سفره پهنه ها سلطان .
اخمی بهش کردم که سریع گفت : اصلا به من چه دایه
گیر داده تا شاه پسرم نیاد شروع نمیکنم منم گفتم بیام دنبالت .
سکوت کردم و به سمت حیاط رفتم آبی به دست و
صورتم زدم .
سر سفره که نشستم با دیدن جای خالی سها با تعجب
از دایه پرسیدم : سها کجاست پس؟
چرا سر سفره نیست؟
دایه چایی رو به سمتم گرفت .
_ بچه م سر صبحی کلاس داشت زودتر رفت
دانشگاه .
لقمه ای برداشتم .
_ از مکتب خونه ش که برگشت بگو آمار رفت و
آمدش رو روی کاغذ و قلم بنویسه بده دستم از این به
بعد خودم میرم دنبالش .
دایه لبخندی زد و با اضطراب گفت : بزرگ شده دیگه
خودش ...
نگاهی به دایه انداختم، از هیچی مثل بحث کردن
متنفر نبودم و همه ی اطرافیام اینو خوب میدونستن .
آهی کشید گفت : مگه خودت حریف زبونش و کاراش
بشی !
حرف زدن دایه بو دار بود نادیده نمیگرفتم ولی چیزی
بود که خودم باید میرفتم دنبالش وگرنه اینا از ترس
جیکشون در نمیومد .
- ۱.۴k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط