{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

#part1
بال های امگا
صبح با برخورد نور از لابه لای پرده به صورتم چشمامو با درد باز کردم دوباره ی روز تکراری و دردناک دیگه فقط فرقش اینبود که قراره برم دانشگاه جدید با هزار جور بدبختی پاشدم رفتم سرو/یس بهدا/شتی و کار های لازم رو کردم وقتی توی اینه نگاه کردم ....رنگم پریده بود بد/نم پر بود از کبو/دی حاصل از خون/ریزی داخلی و ی جسم بی روح ....ی هودی مشکی و شلوار بگ سیاه پوشیدم کولم رو انداختم پشتم و رفتم پایین داشتم میرفتم بیرون که اجوما(خدمتکار میر مهربون)گفت:پسرم کجا صبحونه نخوردی
بدون حرف به زور رفتم نشستم کنار میز پدرم و مادرم با تحقیر نگاهم میکردن به زور به لقمه خوردم داشتم پا میشدم که جفت حقیقیم کسی که الان باید با من میبود نه خواهرم با خواهرم اومدن و نشستن روی میز اون حتی نگاهمم نمیکرد امگای درونم ناله کرد ولی من خفش کردم بغضم گرفته بود که
یومی(خواهر فیلیکس):پدر منو هیون میخوایم ازدواج کنیم
پدرم:باشه بهتر از ی امگای بی مصرفه
دلم شکست مگه من خواسته بودم امگا شم
پاشدم و ی تشکر خشک و خالی کردم و زدم بیرون رفتم دانشگاه وارد کلاس شدم شلوغ بود ی نیمکت برداشتم و نشستم که ی پسر کیوت که چشماش خیلی گوگولی یودن و شبیه سنجاب بود اومد کنارم
هان:عع تو دانشجوی جدیدی خوشبختم من هانم خیلی خوشگلی
اول تردید داشتم ولی وقتی فهمیدم امگاس باهاش صمیمی شدم اونم نشست کنارم


ممنون میشم ناشناسو پر کنین بدبخت خاک خورده😅😅💝💝💝💝
دیدگاه ها (۷)

ببخشیدد

Part 2

بال های امگا

Last bar

Part3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط