{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابا، پس فردا از طرف مدرسه می برنمون ﺍﺭﺩﻭ سه هزار تومن می

بابا، پس فردا از طرف مدرسه می برنمون ﺍﺭﺩﻭ سه هزار تومن میدی؟
بابا سرشو بلند نکرد، با صدایی آرام گفت: فردا کمی بیشتر مسافر میبرم..!.!
پسر با وعدهﯼ شیرین پدر خوابید.!
صبح رفت کنار پنجره باران ریز ﻭ تندی می بارید، قطرهای باران برای رسیدن به زمین مسابقه داشتند.!!!
بند دلش پاره شد با خود گفت: تو این بارون که مسافر سوار موتور بابا نمیشه.!!
حالا قطرات اشک پسرک ﺑﺎ قطرات باران هماهنگ شده بود.!
.
..
خدایا به بزرگیت سوگند هیچ پدری را شرمنده زن و بچه اش نکن..
الهی آمین..
دیدگاه ها (۶)

ﺭﻓﺘـــــ ــــــ ــــــﯽ ؟ !ﻓﺪﺍﻯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻴﺴﻢ !ﻭﻋـ ــﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺁﻥ...

آسمان رعدی زدابرها غریدندقطرات باراننم نم باریدندبوی آب و کا...

ما به دنبال خـــوش گذراندن لحظات جوانیـــمان با آن ها .........

حال  همه ما خوب استملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط