{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره تن لرزه هایم را تماشا می کند

صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام
هر کسی با من سر این عشق دعوا می کند

زخم بر خود می زنم ، تا درد از حد بگذرد
بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند

می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام
غم بساط اشک هایم را مهیّا می کند

بالشی که شاهد هق هق زدن های من است
توی گوشم با همان لحن تو نجوا می کند

حال دنیایم وخیم است و نگاهم عشق را
از سکوت کهنه ی عکست تمنا می کند

بی تو بر تصویر تلخ زندگی زل می زنم
مرده ای در آینه گاهی تقلا می کند..
دیدگاه ها (۱)

قول دادی همه ی دار و ندارم باشیدر تنم رخنه کنی فصل بهارم باش...

من آمده ام فاتح دنیای تو باشمتا گام نخستین به بلندای تو باشم...

گفته بودم که غمت مالِ من استجفت چشمانِ تو اموالِ من استگفته ...

خطْ به خطْ، حرفِ نگاهِ تو که معنا میشودرازِ چَشمانَت، برایِ ...

دلتنگم... #دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،#شعر م...

برای وصف چشم انداز چشم شوخ و شنگ توخیالم کوچ کرده سوی چشمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط