{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

در تنم رخنه کنی فصل بهارم باشی

من به بدقولی چشمان توعادت کردم

به همین بودنت از دور قناعت کردم

ترسم این است بیایی و صدایم نکنی

کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

ترسم این است صدایم به صدایت نرسد

بدوم با سر و سر ،باز به پایت نرسد
دیدگاه ها (۲)

من آمده ام فاتح دنیای تو باشمتا گام نخستین به بلندای تو باشم...

نیستی! آغوش من احساس سرما می کندپنجره تن لرزه هایم را تماشا ...

گفته بودم که غمت مالِ من استجفت چشمانِ تو اموالِ من استگفته ...

رمان جدیددددد....# رمان: زیر نور خاموش سئول## فصل اول: دختری...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط