{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 7
✦.................................

بعد، با لحنی که بیش از حد آرام بود، اضافه کرد:

ــ برای اینکه خیالت راحت باشه...
دوست‌پسرت امشب اینجا می‌مونه.

آیلین بطری را از دستش گرفت و اخم کرد.

+اون دوست‌پسرم نیست.

تهیونگ فقط شانه‌ای بالا انداخت؛ بی‌تفاوت، اما از همان بی‌تفاوتی‌ای که آدم را بیشتر عصبانی می‌کرد.

نگاهش را از او گرفت و اطراف را برانداز کرد؛ انگار حضورش برایش مسئله‌ای نبود، اما در واقع دقیقاً برعکس بود. او همه‌چیز را می‌دید، همه‌چیز را ثبت می‌کرد.

آیلین در بطری را باز کرد و چند جرعه آب نوشید. گلویش از استرس و انتظار خشک شده بود. بعد در بطری را بست، بی‌آنکه نگاهش کند، به سمت صندلی برگشت و نشست. بطری را کنار خودش گذاشت و با نوک انگشت به بدنه‌اش ضربه زد.

تهیونگ ساعت مچی‌اش را نگاه کرد. نزدیک یازده بود. بعد، بدون اینکه مستقیم به او خیره شود، گفت:

ــ حتماً خانواده‌ت نگران شدن.
اگه بخوای برگردی، می‌تونم برسونمت.

آیلین همین که کلمه‌ی «خانواده» را شنید، انگار برق گرفته باشد از جا پرید. چهره‌اش یک‌دفعه درهم رفت و تازه یادش افتاد امشب چه برنامه‌ای داشته.

دستش را کلافه لای موهایش کشید و زیر لب با حرص غرید:

+لعنت به کای...

بعد، بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به تهیونگ بیندازد، مثل باد از کنارش رد شد تا برود.

تهیونگ با دیدن این بی‌اعتنایی، ابرویی بالا انداخت.

معمولاً دخترها یا زیادی نزدیکش می‌شدند، یا ازش حساب می‌بردند. اما این یکی...
این یکی حتی انگار یادش رفته بود چه کسی روبه‌رویش ایستاده.

همین فکر، گوشه‌ی لبش را به‌زور به لبخندی کوتاه کشاند

زیر لب، آن‌قدر آرام که خودش هم به‌سختی بشنود، گفت:

ــ دختره‌ی دیوونه...

...

سوار ماشینش شد، اما وقتی خواست استارت بزند، چشمش به آیلین افتاد.
زیر نور چراغ‌های محوطه، آیلین کنار موتور ایستاده بود؛ موبایلش در یک دست، و با دست دیگر مشغول ور رفتن با زین موتور بود. موهایش هی روی صورتش می‌ریختند و او با حرص کنارشان می‌زد. لب‌هایش را محکم روی هم فشار داده بود و تمام وجودش فریاد می‌زد که از این وضعیت کلافه است.

ناگهان خم شد، چند تار مو را از صورتش کنار زد و با لحنی کلافه و تهدیدآمیز گفت:

+اگه یه بار دیگه جلوی کارم رو بگیرین، قسم می‌خورم همتونو قیچی می‌کنم.

تهیونگ که از دور شاهد این صحنه بود، برای یک لحظه لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی کوتاه، واقعی، و عجیب‌تر از همه، گرم.

بعد خیلی زود خودش را جمع کرد و دوباره همان چهره‌ی سرد و کنترل‌شده را به خودش برگرداند. اما آن لبخند کوچک، همان‌جا در گوشه‌ی لبش ماند؛ مثل چیزی که حتی خودش هم نمی‌خواست اعترافش کند.

قدم برداشت و به سمتش رفت.

ساعت از یازده شب گذشته بود و آیلین، خسته و کلافه، کنارِ موتورِ خاموشش ایستاده بود. نورِ کم‌رنگِ چراغِ خیابون، چهره‌اش رو توی سایه فرو برده بود. همین‌طور که داشت سعی می‌کرد با آچار، یه چیزی رو درست کنه، صدایِ آشنایی از پشت سرش شنید:

ــ هنوز اینجایی؟ فکر کردم باید تا الان رفته باشی.

آیلین برگشت و با دیدنِ تهیونگ، چشم‌هاش گرد شد. انگار که رویا می‌دید.

+اینجا چیکار می‌کنی فرمانده؟ فکر میکردم شما اون آدمِ مهمی هستی که کلی کار داره!
دیدگاه ها (۱۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5 ✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط