{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6
✦.................................

تهیونگ آهسته سرش را تکان داد؛ نه از سر تردید، بلکه از آن جنس اطمینانی که آدم را بیشتر می‌ترساند. انگار از همان لحظه‌ی اول، جواب را می‌دانست و فقط می‌خواست مطمئن شود دیگران هم بفهمند راه فرار ندارند.

صدایش آرام بود، اما در سکوت اتاق مثل تیغه‌ای سرد می‌بُرید.

ــ نیازی نیست بشناسیدش. همین که بدونید کیه، کجاست و چه نقشه‌ای توی سر داره، برام کافیه.

نگاهش را از روی تک‌تک مردها گذراند؛ نگاهی سنگین، نافذ، و بی‌رحمانه در آن حدی که حتی نفس کشیدن را سخت می‌کرد.

ــ و اگه هنوز یک ذره عقل سالم توی سرتون مونده باشه، همکاری می‌کنید. چون من وقت اضافه برای بازی‌های احمقانه ندارم.

تهیونگ کمی به جلو خم شد. نور سردِ بالای سر، خط فک محکم و چشم‌های تیره‌اش را خشن‌تر نشان می‌داد. حضورش آن‌قدر سنگین بود که اتاق بازداشتگاه، با آن دیوارهای تنگ و بوی نم و فلز، انگار یک متر کوچک‌تر شده بود.

ــ اژدها خیلی وقته از پشت پرده‌ها داره بازی می‌کنه...
اما این بازی قراره تموم بشه.

مکث کرد. سکوتی کوتاه انداخت؛ از آن سکوت‌هایی که از خودِ تهدید ترسناک‌ترند.

ــ من اجازه نمیدم هیچ‌کس، هیچ‌کس دیگه‌ای رو توی منطقه‌ی من قربانی کنه.

لحنش، با وجود آرام بودن، حالا لبه‌ی تیزتری داشت.

ــ شما دو تا راه دارید.
یا با من همکاری می‌کنید و شاید بتونید از این باتلاق سالم بیرون بیاید...
یا...

انگشتش را با ضربی کوتاه و محکم روی میز کوبید. صدای خشک برخورد، مثل شلیک کوچکی در اتاق پیچید.

ــ یا از نزدیک میبینید که «مجازاتگر» وقتی پای ناموسش وسط باشه، چقدر می‌تونه بی‌رحم باشه.

مرد اول به‌زحمت آب دهانش را قورت داد. رنگ از صورتش پریده بود.

مرد اول:ف... فرمانده... ما واقعاً چیزی نمی‌دونیم... فقط دستور می‌گرفتیم.

تهیونگ یک پوزخند بسیار کوتاه زد؛ آن‌قدر محو که بیشتر شبیه خطی سرد روی لبش بود تا لبخند.

ــ همه همینو میگن.

صاف ایستاد، دکمه‌ی آستینش را با همان خونسردی همیشگی مرتب کرد و نگاهش را بار دیگر به آنها دوخت.

ــ ولی من دنبال کسی نیستم که فقط دستور بده. من دنبال اون کسی‌ام که همه‌چی رو می‌دونه...
و باور کنید، من همیشه پیداش می‌کنم.

بعد از جا بلند شد. با ایستادنش، انگار وزن اتاق هم تغییر کرد. اقتدارش چیزی نبود که نیاز به فریاد داشته باشد؛ فقط کافی بود حضور داشته باشد تا همه‌چیز تحت سلطه‌اش دربیاید.

ــ فکر کنید.
من برمی‌گردم.

چند ثانیه مکث کرد، بی‌آنکه حتی پلک بزند.

ــ دفعه‌ی بعد
هیچ رحمی درکار نیست...!

و بعد، با قدم‌هایی محکم و بی‌صدا، همان‌طور که آمده بود، از بازداشتگاه خارج شد و دو مرد را پشت سر گذاشت؛ تنها با سکوتی سنگین، ترسِ پنهان، و سایه‌ی تهدیدی که هنوز کامل نرسیده بود، اما نفس‌هایشان را بریده بود.

ــ ــ ــ

ساعت نزدیک یازده شب بود.

آیلین جلوی در بازداشتگاه منتظر کای نشسته بود. روی صندلی فلزی سرد، پاهایش را با بی‌حوصلگی تکان می‌داد و هر چند ثانیه یک‌بار با عصبانیت به در نگاه می‌کرد. از همان‌جور آدم‌هایی بود که اگر معطلش می‌کردی، یا زود قهر می‌کرد، یا مستقیم می‌رفت سراغ دعوا.

صدای قدمی آرام، اما مطمئن، از بالای سرش آمد.

آیلین با تردید سرش را بالا گرفت.

تهیونگ بود.

برای چند لحظه، فقط نگاهش کرد. بلندای قدش، شانه‌های پهن و همان نگاه سرد و نافذی که همیشه شبیه یک هشدار خاموش بود. چشم‌هایش برق خاصی داشتند؛ از آن برق‌ها که آدم نمی‌دانست باید اسمش را جذبه بگذارد یا خطر.

آیلین ناخواسته کمی صاف‌تر ایستاد، اما خیلی زود خودش را جمع کرد که ضعف نشان ندهد.

تهیونگ کمی از او فاصله گرفت. یک بطری آب معدنی کوچک در دستش بود. بی‌آنکه حرفی بزند، بطری را به سمتش گرفت.

آیلین نگاهش را بین بطری و صورت او جابه‌جا کرد و با تردید گفت:

+این چیه؟

تهیونگ با همان خونسردی همیشگی، نگاه سردش را روی او نگه داشت.

ــ چند ساعته اینجایی و هنوز منتظری.
گفتم شاید بهتر باشه یه چیزی بخوری یا دست‌کم عطشت رو برطرف کنی.
دیدگاه ها (۱۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 7✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5 ✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4✦.....

BEYOND THE SPOTLIGHT

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط