گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله‌ای پیچیده از غم‌هایِ عالم بر تنم

بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم

گرچه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بویِ گیسوی تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو می‌پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟

#فاضل_نظری

#ستایش_قلب_سربی
#عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_39فصل هفدهم | ک...

پارت۴۶اعلامِ پدرصبح، عمارتِ کیم برخلاف همیشه شلوغ بود. ماشین...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

.گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق تا...

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق تا ...

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق تا ...

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق تا ...

۸۳۷گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق ...

Fazel_Nazari:گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط