چیهیونگ آرام و با دست راستش ضربه نرمی به شانه مادرش زد س
چیهیونگ آرام و با دست راستش ضربه نرمی به شانه مادرش زد سپس گفت : مادر.. گریه نکن اگه تو گریه کنی دله منم پر میشه...
ات با نرمی سر بلند کرد سپس صورتش را از اشک هایش پاک نمود همچنین به زمین خیره ماند و با لحن بغض از لرز گفت : خیلی سخته .. خیلی.. نمیدونم چیکار باید بکنم نمیدونم چطور دارم زندگی میکنم
چیهیونگ آرام و جدی سرش را روی سینه مادرش گذاشت و دست هایش را دور کمرش حلقه کرد
آرام گفت : مامانم.. بهترین زن دنیا سرنوشت من.. خیلی دوست دارم چون تو منو به این دنیا آوردی منو ۹ ما تو شکم بزرگ کردی بهم شیر دادی..ولی جلو من اشک نرزید - مرد کوچک سر بلند کرد و زل زده به مادرش - تاقت دیدنش رو ندارم
در نهایت دخترک نفس عمیقی کشید سپس پیشانی پسرکش را بوسید : باشه هرچی پسرم بگه..
چیهیونگ دست مادرش را سفت گرفت سپس هر دو از روی زمین بلند شدند چیهیونگ به پنجره نگاه کرد و سمت مبل ها هجوم بردند. پسرک با لحن نرم و محکم گفت : مادر بشین...
ات با تعجب کار های چیهیونگ را در نظر گرفت پسرک قد کوتاه سمت پالتو مادرش رفت سپس کاپشن چرمی قهوه رنگش را برداشت وقتی جلو مادرش ایستاد با لحن جدی ادامه داد : مادر خانم پاشو بریم دنبالش تا دیر نشده باشه
در نهایت این بود زندگی ات با وجود پسرکش که هر ثانیه شکر میکرد که به دنیا آوردش پالتو را پوشید سپس به سمت در رفتن درست موقع ای که جیهو از پنچخ اتاقش به مادر پسر نگاه میکرد و تنهایی خودش را قبول کرد چون مادر نداشت سرش را به بغض رو بالشت گذاشت
....
باد موهایش را به بازی گرفته بود درست مثل ماهی در آب عینک هایش را هرچند دقیقه بالا میداد امروز روستا خیلی خالی بود خیلی نه همسایه های فضول جمع بودند تا با خوردن چای غیبت ات را ادامه دهند یا در خیابان های سبز رنگ..
بعد از اطاق دیروز همچنین در سکوت فرو رفته بود ..
مادر همچنین با صدای گرفته ای گفت : کجا بریم ؟.. یهویی از خونه زدیم بیرون ولی نمیدونیم داریم کجا میریم
پسرکش در جواب سری تکون داد و محکم دست مادرش را گرفت : مادر میریم عمارت بابابزرگ و مامان بزرگ میخواهم برای اولین بار اون عمارتی که تو و پدر توش عاشق شدین رو ببینم پدر حتما اونجاست
ات دستش را روی سر پسرکش کشید و لبخند غمیگنی زد ولی این سکوت روستا دیگه رو مخش راه رفت وقتی جلو یکی از سوپرمارکت ایستاد سمتش چرخید و با صدای بلند خطاب به حساب دار پشت گاوصندوق گفت : آقای یو امروز چرا اینقدر روستا خالیه
مرد پیر وقتی صدا را شنید با آسا در دست سمت در آمد و بلند گفت : مگه نمیدونی فاحشهخانه تو روستا رو پیدا کردند و پلیس همه رو جمع کرد به لطف یه آدم ساده که فداکاری کرده همه اهالی روستا برای تشکر رفتن پیش همون زن
دخترک ابرو بالا داد سپس تشکر کوتاهی گفت و راهی شد سپس با خود گفت ٫ نمیشد فهمید این فاحشهخانه رو کی لو داده می جرعت این کار رو داشت ٫
در نهایت شانه ای بالا داد سپس دست پسرکش را گرفت و راعی شدند چیهیونگ اخم کرده بود انگار تو دل قهر بود ولی نشان نمیاد بلاخره به ایستگاه اتوبوس رسیدند به راحتی سوار شدند و بعد از یک ساعت اتوبوس به حرکت در اومد هوا از صبح تبدیل به ظهر میشد چیهیونگ مثل بچه های ۶ ماهه به خواب رفته بود سرش رو شانه مادرش بود غرق ۷ خواب پادشاهی
ات با نرمی سر بلند کرد سپس صورتش را از اشک هایش پاک نمود همچنین به زمین خیره ماند و با لحن بغض از لرز گفت : خیلی سخته .. خیلی.. نمیدونم چیکار باید بکنم نمیدونم چطور دارم زندگی میکنم
چیهیونگ آرام و جدی سرش را روی سینه مادرش گذاشت و دست هایش را دور کمرش حلقه کرد
آرام گفت : مامانم.. بهترین زن دنیا سرنوشت من.. خیلی دوست دارم چون تو منو به این دنیا آوردی منو ۹ ما تو شکم بزرگ کردی بهم شیر دادی..ولی جلو من اشک نرزید - مرد کوچک سر بلند کرد و زل زده به مادرش - تاقت دیدنش رو ندارم
در نهایت دخترک نفس عمیقی کشید سپس پیشانی پسرکش را بوسید : باشه هرچی پسرم بگه..
چیهیونگ دست مادرش را سفت گرفت سپس هر دو از روی زمین بلند شدند چیهیونگ به پنجره نگاه کرد و سمت مبل ها هجوم بردند. پسرک با لحن نرم و محکم گفت : مادر بشین...
ات با تعجب کار های چیهیونگ را در نظر گرفت پسرک قد کوتاه سمت پالتو مادرش رفت سپس کاپشن چرمی قهوه رنگش را برداشت وقتی جلو مادرش ایستاد با لحن جدی ادامه داد : مادر خانم پاشو بریم دنبالش تا دیر نشده باشه
در نهایت این بود زندگی ات با وجود پسرکش که هر ثانیه شکر میکرد که به دنیا آوردش پالتو را پوشید سپس به سمت در رفتن درست موقع ای که جیهو از پنچخ اتاقش به مادر پسر نگاه میکرد و تنهایی خودش را قبول کرد چون مادر نداشت سرش را به بغض رو بالشت گذاشت
....
باد موهایش را به بازی گرفته بود درست مثل ماهی در آب عینک هایش را هرچند دقیقه بالا میداد امروز روستا خیلی خالی بود خیلی نه همسایه های فضول جمع بودند تا با خوردن چای غیبت ات را ادامه دهند یا در خیابان های سبز رنگ..
بعد از اطاق دیروز همچنین در سکوت فرو رفته بود ..
مادر همچنین با صدای گرفته ای گفت : کجا بریم ؟.. یهویی از خونه زدیم بیرون ولی نمیدونیم داریم کجا میریم
پسرکش در جواب سری تکون داد و محکم دست مادرش را گرفت : مادر میریم عمارت بابابزرگ و مامان بزرگ میخواهم برای اولین بار اون عمارتی که تو و پدر توش عاشق شدین رو ببینم پدر حتما اونجاست
ات دستش را روی سر پسرکش کشید و لبخند غمیگنی زد ولی این سکوت روستا دیگه رو مخش راه رفت وقتی جلو یکی از سوپرمارکت ایستاد سمتش چرخید و با صدای بلند خطاب به حساب دار پشت گاوصندوق گفت : آقای یو امروز چرا اینقدر روستا خالیه
مرد پیر وقتی صدا را شنید با آسا در دست سمت در آمد و بلند گفت : مگه نمیدونی فاحشهخانه تو روستا رو پیدا کردند و پلیس همه رو جمع کرد به لطف یه آدم ساده که فداکاری کرده همه اهالی روستا برای تشکر رفتن پیش همون زن
دخترک ابرو بالا داد سپس تشکر کوتاهی گفت و راهی شد سپس با خود گفت ٫ نمیشد فهمید این فاحشهخانه رو کی لو داده می جرعت این کار رو داشت ٫
در نهایت شانه ای بالا داد سپس دست پسرکش را گرفت و راعی شدند چیهیونگ اخم کرده بود انگار تو دل قهر بود ولی نشان نمیاد بلاخره به ایستگاه اتوبوس رسیدند به راحتی سوار شدند و بعد از یک ساعت اتوبوس به حرکت در اومد هوا از صبح تبدیل به ظهر میشد چیهیونگ مثل بچه های ۶ ماهه به خواب رفته بود سرش رو شانه مادرش بود غرق ۷ خواب پادشاهی
- ۳۸
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط