{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب سختی در راهِ برات کوچولو...

شب سختی در راهِ برات کوچولو...

چان با چهره‌ای خسته وارد خونه شد با لبخند
به سمتش دویدی و به آرومی بغلش کردی و متقابلا چان هم بغلت کرد ازت جدا شد و
بوسه‌ای به پیشونیت زد و گفت
_میرم دوش بگیرم
اوم برو
ات به سمت آشپزخونه حرکت کرد چند
دقیقه که گذشت چان با حوله‌ای روی
دوشش از حموم بیرون اومد،دستش رو به
آرومی دور کمر ات حلقه کرد و سرش رو روی
شونه‌اش گذاشت و بوسه ریزی به گردنش زد
بعد از این حرکت چان ات به سمت چان
برگشت و گفت
اوه پس پیرمردام از این کارا بلدن؟!🌝
_پیرمرد تو خاصه!🌚
عو😂
ات چان رو کنار زد و ظرف ها رو از کابینت
برداشت و به سمت میز رفت و غذا رو کشید
قصد نداری بیای؟!
_اومدم!😁
بعد از اتمام غذا ات ظرف ها رو تو ماشین
ظرف شویی قرار داد رفت کنار چان نشست و
چشمش به دیک چان خورد
چان..
_بله؟
چرا اینقد بزرگهه؟
_دلت براش تنگ شده؟
نه‌نه‌نه
_چرا بهونه میاری عزیزم معلومه که دلت تنگ
شده ما خیلی وقته که باهم س//ک//س
نداشتیم و الان بهترین فرصته😈
چان بیخیالش شو یه حرفی بود از دهنم در
رفت😭
_چرا باید بیخیال بشم شب سختی در راهِ برات
کوچولو😈
『من که چیزی ندیدم ولی طوری که چان بهم
گفته داشتم نماز میخوندن🎀』
امیدوارم که دوسش داشته باشید🦢🫂
*پایان*
دیدگاه ها (۵)

سیلام خانومیا عا خب حیقتشو بخواین موضوع جدیده برام

حاجی شوهرم چقد سکسی شده بوددددد

55ات :گوشیشو روشن کرد و متوجه تماس های بی پاسخ تهیونگ شد.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط