ات گوشیشو روشن کرد و متوجه تماس های بی پاسخ تهیونگ شد وای دیر ...
55
ات :گوشیشو روشن کرد و متوجه تماس های بی پاسخ تهیونگ شد..... وای دیر شد
کوک :هوم؟
ات :تهیونگ کلی زنگ زد ولی متوجه تماس هاش نشدم حتما خیلی نگران شده شمارشو گرفت و شروع کرد به زنگ زدن بهش بعد از چند دقیقه
منتظر موندن جوابی نگرفت و قطع کرد.
ات :از جاش بلند شد و رو به روی کوک ایستاد.... من باید برم (هول )
کوک :الان؟ ولی ما تازه قرار بود راجب خودمون حرف بزنیم (ناراحت)
ات: میدونم ولی بمونه برای به وقت دیگه الان باید برم تهیونگ منتظرمه
کوک: عومم باشه پس با هم میریم
[ساعت 11:15 جلوی خونه ات]
ات: خب..... من میرم (اروم)
کوک :کمربندش رو باز کرد و خودشو به سمت ات کشوند و بوسه ارومی روی لبش گذاشت و موهاشو نوازش کرد با لحن ملایمی گفت.... مراقب
خودت باش (لبخند)
ات: عوم باشه (اروم)
ات :دستشو به سمت دستیگره در برد و اروم باز کرد و از ماشین خارج شد به سمت در خونه رفت و برای آخرین بار برگشت و به کوک نگاهی انداخت
کوک: از ماشین پیاده شده و با لبخند براش دست تکون داد
ات: متقابل براش دست تکون داد و وارد خونه شد پشت در دستشو گذاشت رو سینش و متوجه شدت ضربان قلبش شد لبخند رضایت مندانه ای زد و با ذوق از پله ها رفت
بالا
هایونگ: تهایونگااااا(مست)
تهیونگ: هوم
هایونگ :خیلی وحشی مشت ارومی زد به بازوش
تهیونگ ;(خنده)
تهیونگ:* دستشو رو سرش کشید و بوسه ای به پیشونیش زد.... بگیر بخواب
هایونگ :عای... نمیتونم بلند بشم
تهیونگ: امشب و تو هتل میمونیم فردا میبرمت پیش خانوادت (ملایم)
کوک:* چندمین گذشت اما کوک هنوز قصد خونه رفتن نداشت گوشیشو تو دستش گرفت و به ات زنگ زد که به ثانیه نکشید جواب داد
ات: بله؟ (ملایم)
کوک :تهیونگ بهت چیزی نگفت؟
ات: عا نه اصلا خونه نبود تا بخواد چیزی بگه
کوک:ی یعنی الان تنهایی؟ (اشتیاق)
ات: اره
کوک: نمیترسی؟ م. میخوای بیام پیشت؟
ات :اوه نه نمیترسم حتما تا چند ساعت دیگه تهیونگ میاد
کوک: همینطور که گوشی دستش بود ماشین و قفل کرد و به سمت در خونشون رفت ..... نه من نمیتونم بزارم تو خونه تنها باشی اونم این موقع
شب... در و باز کن بیام داخل
ات: تو... تو نرفتی؟ پشت دری الان؟ (تعجب)
کو:ک عومم نمیتونم دختر مو تو خونه تنها بزارم
ات: عجب (خنده) بیا داخل در و باز کرد
ات: چرا هنوز خونه نرفتی؟ (خنده)
کوک: حقیقتا خودمم نمیدونم.... یه حسی بهم میگفت بمون که قراره امشب
شب تو باشه (لحن شیطون (آمین)
ات :سرفه ای کرد خب بسه دیگه برو بشین برات قهوه بیارم
ات :گوشیشو روشن کرد و متوجه تماس های بی پاسخ تهیونگ شد..... وای دیر شد
کوک :هوم؟
ات :تهیونگ کلی زنگ زد ولی متوجه تماس هاش نشدم حتما خیلی نگران شده شمارشو گرفت و شروع کرد به زنگ زدن بهش بعد از چند دقیقه
منتظر موندن جوابی نگرفت و قطع کرد.
ات :از جاش بلند شد و رو به روی کوک ایستاد.... من باید برم (هول )
کوک :الان؟ ولی ما تازه قرار بود راجب خودمون حرف بزنیم (ناراحت)
ات: میدونم ولی بمونه برای به وقت دیگه الان باید برم تهیونگ منتظرمه
کوک: عومم باشه پس با هم میریم
[ساعت 11:15 جلوی خونه ات]
ات: خب..... من میرم (اروم)
کوک :کمربندش رو باز کرد و خودشو به سمت ات کشوند و بوسه ارومی روی لبش گذاشت و موهاشو نوازش کرد با لحن ملایمی گفت.... مراقب
خودت باش (لبخند)
ات: عوم باشه (اروم)
ات :دستشو به سمت دستیگره در برد و اروم باز کرد و از ماشین خارج شد به سمت در خونه رفت و برای آخرین بار برگشت و به کوک نگاهی انداخت
کوک: از ماشین پیاده شده و با لبخند براش دست تکون داد
ات: متقابل براش دست تکون داد و وارد خونه شد پشت در دستشو گذاشت رو سینش و متوجه شدت ضربان قلبش شد لبخند رضایت مندانه ای زد و با ذوق از پله ها رفت
بالا
هایونگ: تهایونگااااا(مست)
تهیونگ: هوم
هایونگ :خیلی وحشی مشت ارومی زد به بازوش
تهیونگ ;(خنده)
تهیونگ:* دستشو رو سرش کشید و بوسه ای به پیشونیش زد.... بگیر بخواب
هایونگ :عای... نمیتونم بلند بشم
تهیونگ: امشب و تو هتل میمونیم فردا میبرمت پیش خانوادت (ملایم)
کوک:* چندمین گذشت اما کوک هنوز قصد خونه رفتن نداشت گوشیشو تو دستش گرفت و به ات زنگ زد که به ثانیه نکشید جواب داد
ات: بله؟ (ملایم)
کوک :تهیونگ بهت چیزی نگفت؟
ات: عا نه اصلا خونه نبود تا بخواد چیزی بگه
کوک:ی یعنی الان تنهایی؟ (اشتیاق)
ات: اره
کوک: نمیترسی؟ م. میخوای بیام پیشت؟
ات :اوه نه نمیترسم حتما تا چند ساعت دیگه تهیونگ میاد
کوک: همینطور که گوشی دستش بود ماشین و قفل کرد و به سمت در خونشون رفت ..... نه من نمیتونم بزارم تو خونه تنها باشی اونم این موقع
شب... در و باز کن بیام داخل
ات: تو... تو نرفتی؟ پشت دری الان؟ (تعجب)
کو:ک عومم نمیتونم دختر مو تو خونه تنها بزارم
ات: عجب (خنده) بیا داخل در و باز کرد
ات: چرا هنوز خونه نرفتی؟ (خنده)
کوک: حقیقتا خودمم نمیدونم.... یه حسی بهم میگفت بمون که قراره امشب
شب تو باشه (لحن شیطون (آمین)
ات :سرفه ای کرد خب بسه دیگه برو بشین برات قهوه بیارم
- ۱۵.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط