{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 7

چشمانش که روزهای گذشته را در کابوس گذرانده بودند، حالا با نگاهی بی روح به

او خیره شده بودند.

او مکث کرد. میخواست فریاد بزند. میخواست او را بغل کند و بگوید "خداروشکر

که برگشتی"، اما یادش امد که چقدر از خودش متنفر است. یادش آمد که چقدر

از این ضعف و از این درد بیزار است.

او تصمیم گرفت همان نقاب سرد را حفظ کند.

جونگکوک با صدایی که مثل برخورد دو تکه سنگ بود، گفت:

_تو، توی بیمارستان خودت هستی، جانگ می. و تو... همون مبارزی هستی که بخاطر یه اشتباه احمقانه، داشتیم از دستش میدادیم.

جانگ می با وحشت به او نگاه کرد. در چشمان او هیچ آشنایی ای پیدا نکرد.

نه عشق، نه نفرت، نه حتی یک ذره شناخت.

_شما... شما من رو میشناسید؟ من... من هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد چطور اومدم اینجا.

جونگکوک لبخند تلخ و بی رحمانه ای زد.

این لبخند، بیشتر شبیه یک پوزخندِ جنگجو بود تا یک لبخند.

او دست هایش را در جیب كت مشکی اش فرو برد و با لحنی که آگاهانه سعی

میکرد گزنده باشد، گفت:

_یادت نمیاد؟ جالبه. پس یعنی تمام این سختی هایی که کشیدی، اون همه
مبارزه ای که برای رسیدن به اینجا کردی، همش توی ذهنت دود شده و رفته هوا؟

او یک قدم جلوتر آمد، طوری که سایه ی سنگینش روی بدن نحیف جانگ می

افتاد.

_گوش کن جانگ می. من قرار نیست که با خواهش و تمنا بهت یادآوری کنم که کی بودی. من اینجا نیستم تا برات لالایی بخونم. من اینجام تا بهت یادآوری کنم که تو یه سلاح هستی. یه سلاح که الان یه نقص فنی پیدا کرده. من تک تک اتفاقات رو، از اون شبِ یتیم خونه تا همین لحظه که روی این تخت افتادی، بهت یادآوری میکنم... اما نه با آرامش. با همون حقیقتی که باعث شد خونت روی این زمین بریزه.


______________________________________________________________♡
continue...
دیدگاه ها (۰)

این دوست عزیزم بهترین فیک جهانِ شیاطین رو داره حتما صفحشو چک...

یعنی واقعا باورش کنم که رفته؟ 😟😢🙁

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط