⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 13
او جانگ می را آنقدر محکم در آغوش گرفت که انگار میخواست تمام قطعات شکسته شده ی او را با فشارِ بازوانش، دوباره به هم بچسباند.
_به من نگاه کن.
صدای جونگکوک، بم، لرزان و در عین حال مقتدرانه بود. او سر جانگ می را روی سینه اش فشار داد.
_به هیچکس نگاه نکن، به هیچ صدایی گوش نده، فقط به من نگاه کن... فقط منو حس کن...
_من... من دیگه اون آدم نمیشم جونگکوک... من...
جانگ می با هق هق های بریده بریده، سعی میکرد حقیقت را بگوید.
جونگکوک درحالی که چشمانش از شدت درد میسوخت، سر جانگ می را بالا آورد و به چشمان پر از اشک و وحشتش خیره شد.
او با دست آزادش، گونه ی یخ زده ی جانگ می را با خشونتی کم و ملایم گرفت، اما انگشتانش روی پوست او می لرزیدند.
_تو همون کسی هستی که من میخوام، تو همون کسی هستی که من بدون اون هیچی نیستم. اگه تو، اون سلاح خونین بودی، پس منم همون دست نگه دارنده ی اون سلاح هستم. تو از هیچی نمیترسی، چون من اینجام تا با کل این دنیا بجنگم و تورو برگردونم.
در آن لحظه ی حساس، رعد و برق شدیدی در آسمان کوبید. جانگ می ناگهان از ترس، تمام توانش را برای جدا شدن گذاشت و خواست فریاد بزند، اما جونگکوک اجازه نداد.
او دوباره جانگ می را در آغوش سنگیِ خود، دفن کرد.
او اجازه نداد صدای طوفان، صدای نفس های جانگ می را بپوشاند.
______________________________________________________________♡
continue...
𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 13
او جانگ می را آنقدر محکم در آغوش گرفت که انگار میخواست تمام قطعات شکسته شده ی او را با فشارِ بازوانش، دوباره به هم بچسباند.
_به من نگاه کن.
صدای جونگکوک، بم، لرزان و در عین حال مقتدرانه بود. او سر جانگ می را روی سینه اش فشار داد.
_به هیچکس نگاه نکن، به هیچ صدایی گوش نده، فقط به من نگاه کن... فقط منو حس کن...
_من... من دیگه اون آدم نمیشم جونگکوک... من...
جانگ می با هق هق های بریده بریده، سعی میکرد حقیقت را بگوید.
جونگکوک درحالی که چشمانش از شدت درد میسوخت، سر جانگ می را بالا آورد و به چشمان پر از اشک و وحشتش خیره شد.
او با دست آزادش، گونه ی یخ زده ی جانگ می را با خشونتی کم و ملایم گرفت، اما انگشتانش روی پوست او می لرزیدند.
_تو همون کسی هستی که من میخوام، تو همون کسی هستی که من بدون اون هیچی نیستم. اگه تو، اون سلاح خونین بودی، پس منم همون دست نگه دارنده ی اون سلاح هستم. تو از هیچی نمیترسی، چون من اینجام تا با کل این دنیا بجنگم و تورو برگردونم.
در آن لحظه ی حساس، رعد و برق شدیدی در آسمان کوبید. جانگ می ناگهان از ترس، تمام توانش را برای جدا شدن گذاشت و خواست فریاد بزند، اما جونگکوک اجازه نداد.
او دوباره جانگ می را در آغوش سنگیِ خود، دفن کرد.
او اجازه نداد صدای طوفان، صدای نفس های جانگ می را بپوشاند.
______________________________________________________________♡
continue...
- ۵۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط