سناریو:مرگ پنهان/پارت¹²
سناریو:مرگ پنهان/پارت¹²
**ایزوکو**
تو کلاس نشسته بودم و به دیروز فکر میکردم. اینکه الکی یه روز از زندگیم هدر رفت. دیروز صبح از بیمارستان مرخص شدم ولی گفتن احتمالا بخاطر ضربه به سرم سرگیجه یا ضعف داشته باشم. پس باید استراحت میکردم. مدیر نزو بهم گفت بعد بیمارستان به خوابگاه برم. بعد گفت شب میتونم برگردم خونه و از مرخصیم استفاده کنم.
کل روز تو خوابگاه دست به قلم بودم. غروب هم که شد از خوابگاه خارج شدم. سر راه یه سر رفتم پیش خاله میتسوکی و یه چیزی دادم بهش. بعد رفتم خونه پیش مامان...
**نویسنده**
ایزوکو همینجوری تو فکر بود که یهو صدای هاتسومه تو بلندگو ها پیچید" هی همه توجه کنن. عزیزک من زندگی بین دچار نقص فنی شده و تا پنج ثانیه دیگه محلت زندگی همه رو سرشون نمایش داده میشه. ۵...۴...۳...۲...۱"
رو سر همه عدد ضاحر شد. یکی هفتاد. یکی شصت. یکی شصت و پنج. ولی یه عدد نظر همه رو جلب کرد. سی دقیقه...
رو سر ایزوکو نوشته بود ۳۰ دقیقه. همه نفسشون بند اومده بود. به خصوص باکوگو. میدوریا رنگش پرید و با ترس به همه نگاه کرد. یهو نگاهش رو باکوگو وایساد. دهن باکوگو باز میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد.
یهو باکوگو با تمام توان داد زد:"دکو!مگه تو نگفتی هفتاد سال عمر میکنی؟! مگه نگفتی تست دادی؟! این دروغه؛آره؟داری دروغ میگی" ولی وقتی چشمای اشکی ایزوکو رو دید فهمید سخت در اشتباهه. ایزوکو با بغض گفت"نه کاچان...این حقیقته...من دارم میمیرم...من..." یهو بغض ایزوکو ترکید و از کلاس دوید بیرون. باکوگو وحشت زده داد زد:"وایسا دکو!" و دوید دنبالش. همه هنوز تو شوک بودن. جوری که نمیتونستن تکون بخورن.
ایزوکو همینجوری میدوید د باکوگو دنبالش. سرعت باکوگو بیشتر بود و تقریبا به ایزوکو رسیده بود. داد زد"وایسا لعنتی!"
تو یه لحظه ایزوکو چرخید و با شلاق سیاه باکوگو رو گیر انداخت. باکوگو داد میزد و ایزوکو گریه میکرد.
باکوگو:ولم کن لعنتی!دکو!ولم کن!
ایزوکو:نمیکنم کاچان. ولت نمیکنم. چون اگه ولت کنم دنبالم میای. من قراره بمیرم...کاچان...قراره...بمیرم...آی سرم...گیج...میره...
شلاغ سیاه محو شد و ایزوکو توانش رو از دست داد. ایزوکو داشت میفتاد که باکوگو وحشت کرده گرفتش و رو زمین گذاشت اش. ایزوکو با آخرین ذره هوشیاریش میگه"کاچان...برو..."
یهو عدد بالای سر ایزوکو از ۲۱ به ۵ ، و از سفید به قرمز تغییر میکنه. نفس باکوگو بند میاد.
باکوگو:نه نه. دکو حرف نزن. دکو نفس بکش. خواهش میکنم دکو
ایزوکو:گفتم...برو...کاچا--
باکوگو:منم گفتم خفه خون بگیر!! چرا انقدر اصرار میکنی من برم؟!
ایزوکو: چون نمیخوام...بهترین دوستم...شاهد...مرگم...باشه
نفس کاتسوکی بند اومد. یهو عدد بالای سر دکو به یک تغییر کرد.
***
**ایزوکو**
تو کلاس نشسته بودم و به دیروز فکر میکردم. اینکه الکی یه روز از زندگیم هدر رفت. دیروز صبح از بیمارستان مرخص شدم ولی گفتن احتمالا بخاطر ضربه به سرم سرگیجه یا ضعف داشته باشم. پس باید استراحت میکردم. مدیر نزو بهم گفت بعد بیمارستان به خوابگاه برم. بعد گفت شب میتونم برگردم خونه و از مرخصیم استفاده کنم.
کل روز تو خوابگاه دست به قلم بودم. غروب هم که شد از خوابگاه خارج شدم. سر راه یه سر رفتم پیش خاله میتسوکی و یه چیزی دادم بهش. بعد رفتم خونه پیش مامان...
**نویسنده**
ایزوکو همینجوری تو فکر بود که یهو صدای هاتسومه تو بلندگو ها پیچید" هی همه توجه کنن. عزیزک من زندگی بین دچار نقص فنی شده و تا پنج ثانیه دیگه محلت زندگی همه رو سرشون نمایش داده میشه. ۵...۴...۳...۲...۱"
رو سر همه عدد ضاحر شد. یکی هفتاد. یکی شصت. یکی شصت و پنج. ولی یه عدد نظر همه رو جلب کرد. سی دقیقه...
رو سر ایزوکو نوشته بود ۳۰ دقیقه. همه نفسشون بند اومده بود. به خصوص باکوگو. میدوریا رنگش پرید و با ترس به همه نگاه کرد. یهو نگاهش رو باکوگو وایساد. دهن باکوگو باز میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد.
یهو باکوگو با تمام توان داد زد:"دکو!مگه تو نگفتی هفتاد سال عمر میکنی؟! مگه نگفتی تست دادی؟! این دروغه؛آره؟داری دروغ میگی" ولی وقتی چشمای اشکی ایزوکو رو دید فهمید سخت در اشتباهه. ایزوکو با بغض گفت"نه کاچان...این حقیقته...من دارم میمیرم...من..." یهو بغض ایزوکو ترکید و از کلاس دوید بیرون. باکوگو وحشت زده داد زد:"وایسا دکو!" و دوید دنبالش. همه هنوز تو شوک بودن. جوری که نمیتونستن تکون بخورن.
ایزوکو همینجوری میدوید د باکوگو دنبالش. سرعت باکوگو بیشتر بود و تقریبا به ایزوکو رسیده بود. داد زد"وایسا لعنتی!"
تو یه لحظه ایزوکو چرخید و با شلاق سیاه باکوگو رو گیر انداخت. باکوگو داد میزد و ایزوکو گریه میکرد.
باکوگو:ولم کن لعنتی!دکو!ولم کن!
ایزوکو:نمیکنم کاچان. ولت نمیکنم. چون اگه ولت کنم دنبالم میای. من قراره بمیرم...کاچان...قراره...بمیرم...آی سرم...گیج...میره...
شلاغ سیاه محو شد و ایزوکو توانش رو از دست داد. ایزوکو داشت میفتاد که باکوگو وحشت کرده گرفتش و رو زمین گذاشت اش. ایزوکو با آخرین ذره هوشیاریش میگه"کاچان...برو..."
یهو عدد بالای سر ایزوکو از ۲۱ به ۵ ، و از سفید به قرمز تغییر میکنه. نفس باکوگو بند میاد.
باکوگو:نه نه. دکو حرف نزن. دکو نفس بکش. خواهش میکنم دکو
ایزوکو:گفتم...برو...کاچا--
باکوگو:منم گفتم خفه خون بگیر!! چرا انقدر اصرار میکنی من برم؟!
ایزوکو: چون نمیخوام...بهترین دوستم...شاهد...مرگم...باشه
نفس کاتسوکی بند اومد. یهو عدد بالای سر دکو به یک تغییر کرد.
***
- ۴۱۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط