اولین بسته ی مداد رنگی هایی که پدر برایم خرید را هیچگاه ف
اولین بسته ی مداد رنگی هایی که پدر برایم خرید را هیچگاه فراموش نمیکنم
یک بسته مداد رنگیِ فابرکاستل بود
که پدر بعد از مدت ها راضی شده بود به خریدنِ آن مداد رنگی های گران قیمت...
درست مثل مادری که از تنها فرزندش محافظت میکند؛
همیشه و همه جا همراهم بودند...
حتی هنگام بازی کردن در خیابان!!!
دوستشان داشتم
آنقدر زیاد که حتی جنسیت هم برایشان مشخص میکردم
همیشه مداد آبی رنگم مَرد بود
یک مرد که هر زنی را میتوانست عاشقِ خود کند
مخصوصاً خانمِ قرمز را
مداد زردم همان دخترکِ ساده بود که از نظرم با سادگی و زیبایی اش میتوانست هر بیننده ای را مسخ کند
قرمز اما برایم دختری حسود بود که هیچگاه اجازه نمیدادم در جعبه ی مداد رنگی هایم کنارِ جنابِ آبی قرار بگیرد...
سبز و نارنجی را هم همیشه نامزد شده ی یکدیگر میدانستم...
بقیه ی رنگ هایی که زیر دستِ جنابِ آبی بودند دوست های او بودند...
و رنگ هایی که زیر دست زرد بودند ساده...
و زیر دست های قرمز همیشه دخترانِ فیس و افاده ای که هیچوقت از آن ها خوشم نمی آمد...
عجیب بود...
اما همیشه احساس میکردم مداد قرمز رنگم بینِ آبی و زرد تفرقه میندازد تا به هم نرسند...
این میان
من از همه حسود تر بودم
که مدادِ قرمزم را تا انتها میتراشیدم تا از دایره ی بازی حذف شود...
فقط برای اینکه آبی و زرد با خیالِ راحت کنار کدیگر قرار بگیرند...
حالا که بزرگ شده ام
به آن همه حساسیت های کودکی ام پی میبرم...
حق داشتم نگران باشم از تفرقه انداختنِ مداد قرمز میانِ آبی و زرد...
شک نکن که من
تمامِ مداد های قرمزِ دنیا را میخرم و از تَه میتراشم...
اجازه نمیدهم هیچ قرمز رنگی در کنارِ آبیِ من قرار بگیرد.....
یک بسته مداد رنگیِ فابرکاستل بود
که پدر بعد از مدت ها راضی شده بود به خریدنِ آن مداد رنگی های گران قیمت...
درست مثل مادری که از تنها فرزندش محافظت میکند؛
همیشه و همه جا همراهم بودند...
حتی هنگام بازی کردن در خیابان!!!
دوستشان داشتم
آنقدر زیاد که حتی جنسیت هم برایشان مشخص میکردم
همیشه مداد آبی رنگم مَرد بود
یک مرد که هر زنی را میتوانست عاشقِ خود کند
مخصوصاً خانمِ قرمز را
مداد زردم همان دخترکِ ساده بود که از نظرم با سادگی و زیبایی اش میتوانست هر بیننده ای را مسخ کند
قرمز اما برایم دختری حسود بود که هیچگاه اجازه نمیدادم در جعبه ی مداد رنگی هایم کنارِ جنابِ آبی قرار بگیرد...
سبز و نارنجی را هم همیشه نامزد شده ی یکدیگر میدانستم...
بقیه ی رنگ هایی که زیر دستِ جنابِ آبی بودند دوست های او بودند...
و رنگ هایی که زیر دست زرد بودند ساده...
و زیر دست های قرمز همیشه دخترانِ فیس و افاده ای که هیچوقت از آن ها خوشم نمی آمد...
عجیب بود...
اما همیشه احساس میکردم مداد قرمز رنگم بینِ آبی و زرد تفرقه میندازد تا به هم نرسند...
این میان
من از همه حسود تر بودم
که مدادِ قرمزم را تا انتها میتراشیدم تا از دایره ی بازی حذف شود...
فقط برای اینکه آبی و زرد با خیالِ راحت کنار کدیگر قرار بگیرند...
حالا که بزرگ شده ام
به آن همه حساسیت های کودکی ام پی میبرم...
حق داشتم نگران باشم از تفرقه انداختنِ مداد قرمز میانِ آبی و زرد...
شک نکن که من
تمامِ مداد های قرمزِ دنیا را میخرم و از تَه میتراشم...
اجازه نمیدهم هیچ قرمز رنگی در کنارِ آبیِ من قرار بگیرد.....
- ۳.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط