به قصر لئوناردو رسیدم بعد از اینکه رفتم به اتاق کارش
*به قصر لئوناردو رسیدم ، بعد از اینکه رفتم به اتاق کارش ، در زدم و وارد شدم پشت میز شخص اخمویی رو دیدم که با دقت روی کاغذ یه چیزی مینوشت و یه ماکت دیجیتالی از سیاره ها گوشه ی اتاقش بود ، با وجد اطراف رو نگاه میکردم ، انقدر سرگرم نوشتن بود که حتی متوجه حضورم نبود ، به میز نزدیک شدم *
امیلی : ببخشید .... اعلیحضرت...
*بلاخره سرش رو بالا گرفت و با نگهاش سر تا پام رو اسکن کرد *
لئو : یه حوری ؟... چی میخوای ؟
امیلی : من نامه رسون جناب عزرائیل هستم
لئو : اه ... حالا یادم اومد ... قرار بود عزرائیل برای خودش یه زیر دست انتخواب کنه
*تومار رو روی میز گذاشتم *
عزرائیل: جناب عزرائیل گفتن این لیست....
*یهو پرید وسط حرفم و دستاش رو روی میز کوبید و از جاش بلند شد *
لئو : اون احمق بعداز این همه مدت چیزی که میخواستم رو برام رسونده !
*با ترس یک قدم عقب رفتم ، نفس عمیقی کشید و شقیقه هاش رو ماساژ داد *
لئو : اه ... تو تقصیری نداری ... من این لیست رو دو هفته ی پیش میخواستم ولی الان برام فرستاده تچ ... هیچوقت نمخواد یکم عاقلانه رفتار کنه
*تومار رو باز کرد و نگاه روزنامه واری بهش انداخت *
لئو : ممنون ... میتونی بری
امیلی : چشم
*خواستم از اتاقش بیرون برم که ...*
لئو : وایستا ... اسمت چیه ؟
امیلی : امیلی پارکر
*با شنیدن اسمم یکم شوکه شد و بعد سریع به حالت قبل برگشت *
لئو : که اینطور ... میتونی بری
*از اتاقش بیرون رفتم ، چرا یه لحظه شوکه شد ، اه نمیدونم ... *
*برگشتم پایگاه و بعد از تموم شدن تمرین هام با آدم و لوت رفتیم بیرون ، توی کافه نشسته بودیم و میزمون پر از سفارش های آدم بود *
لوت : چطوره بعدش بریم کلاب و تا نصف شب خوش بگذرونیم
*آدم درحالی که هنوز داشت همبرگر توی دهنش رو میجوید گفت *
آدم: اوهوم موافقم ... خیلی وقته سه نفری خوش نگذرونیم
*اگه میرفتم باید قبل از ساعت دوازده خودم رو به قصر عزرائیل میرسوندم ، ولی چطور لوت رو قانع میکردم *
امیلی: اوکیه پس بریم فروشگاه برای خودمون لباس بخریم چون من دیگه هیچ لباسی برای کلاب رفتن ندارم
*لوت خندید *
امیلی: همون اولش هم لباسای منو کش میرفتی
*بعد از اینکه رفتیم لباس خریدیم ، (آدم یه کت چرم و شلوار بگ زخمی ، لوت یه دامن کوتاه و تنگ چرم ست با کراپ استین دار چرم و امیلی یه دامن تنگ قرمز و یه کراپ تاپ قرمز تنگ ست با دامن ) رفتیم کلاب ، آدم طبق معمول درحال مسابقه دادن با بقیه بود که کی میتونه بیشترین مشروب رو تو کمترین زمان بخوره و لوت هم کنار من وایستاده بود و از موسیقی لذت میبردیم و حرف میزدیم ، به ساعت گوشیم نگاه کردم 11:47 بود ، شت باید سریع میرفتم *
امیلی : لوت من دیگه میرم نتیجه ی مسابقه ی آدم رو فردا بهم بگو
*لوت بازوم رو گرفت *
لوت : ولی امی ما قرار بود تا نصف شد اینجا بمونیم و خوش بگذرونیم
*دستم رو روی دست لوت گذاشتم و لبخند زدم *
امیلی : میدونی من هنوز کامل خوب نشدم و چون یکم شامپاین خوردم حالم بده... قول میدم یه روز دیگه باهاتون بیام و تا خود صبح مست کنیم
*دستش رو از بازوم رها کردم فاصله گرفتم *
امیلی : فعلا !
*براش دست تکون دادم و سریع سمت قصر عزرائیل رفتم چون وقت نداشتم برم خونه و لباس هام رو عوض کنم *
************************************************
توضیح لباس ها رو به بزرگی خودتون ببخشید خیلی سعی کردم واضح بگم 😂😭🙏
امیلی : ببخشید .... اعلیحضرت...
*بلاخره سرش رو بالا گرفت و با نگهاش سر تا پام رو اسکن کرد *
لئو : یه حوری ؟... چی میخوای ؟
امیلی : من نامه رسون جناب عزرائیل هستم
لئو : اه ... حالا یادم اومد ... قرار بود عزرائیل برای خودش یه زیر دست انتخواب کنه
*تومار رو روی میز گذاشتم *
عزرائیل: جناب عزرائیل گفتن این لیست....
*یهو پرید وسط حرفم و دستاش رو روی میز کوبید و از جاش بلند شد *
لئو : اون احمق بعداز این همه مدت چیزی که میخواستم رو برام رسونده !
*با ترس یک قدم عقب رفتم ، نفس عمیقی کشید و شقیقه هاش رو ماساژ داد *
لئو : اه ... تو تقصیری نداری ... من این لیست رو دو هفته ی پیش میخواستم ولی الان برام فرستاده تچ ... هیچوقت نمخواد یکم عاقلانه رفتار کنه
*تومار رو باز کرد و نگاه روزنامه واری بهش انداخت *
لئو : ممنون ... میتونی بری
امیلی : چشم
*خواستم از اتاقش بیرون برم که ...*
لئو : وایستا ... اسمت چیه ؟
امیلی : امیلی پارکر
*با شنیدن اسمم یکم شوکه شد و بعد سریع به حالت قبل برگشت *
لئو : که اینطور ... میتونی بری
*از اتاقش بیرون رفتم ، چرا یه لحظه شوکه شد ، اه نمیدونم ... *
*برگشتم پایگاه و بعد از تموم شدن تمرین هام با آدم و لوت رفتیم بیرون ، توی کافه نشسته بودیم و میزمون پر از سفارش های آدم بود *
لوت : چطوره بعدش بریم کلاب و تا نصف شب خوش بگذرونیم
*آدم درحالی که هنوز داشت همبرگر توی دهنش رو میجوید گفت *
آدم: اوهوم موافقم ... خیلی وقته سه نفری خوش نگذرونیم
*اگه میرفتم باید قبل از ساعت دوازده خودم رو به قصر عزرائیل میرسوندم ، ولی چطور لوت رو قانع میکردم *
امیلی: اوکیه پس بریم فروشگاه برای خودمون لباس بخریم چون من دیگه هیچ لباسی برای کلاب رفتن ندارم
*لوت خندید *
امیلی: همون اولش هم لباسای منو کش میرفتی
*بعد از اینکه رفتیم لباس خریدیم ، (آدم یه کت چرم و شلوار بگ زخمی ، لوت یه دامن کوتاه و تنگ چرم ست با کراپ استین دار چرم و امیلی یه دامن تنگ قرمز و یه کراپ تاپ قرمز تنگ ست با دامن ) رفتیم کلاب ، آدم طبق معمول درحال مسابقه دادن با بقیه بود که کی میتونه بیشترین مشروب رو تو کمترین زمان بخوره و لوت هم کنار من وایستاده بود و از موسیقی لذت میبردیم و حرف میزدیم ، به ساعت گوشیم نگاه کردم 11:47 بود ، شت باید سریع میرفتم *
امیلی : لوت من دیگه میرم نتیجه ی مسابقه ی آدم رو فردا بهم بگو
*لوت بازوم رو گرفت *
لوت : ولی امی ما قرار بود تا نصف شد اینجا بمونیم و خوش بگذرونیم
*دستم رو روی دست لوت گذاشتم و لبخند زدم *
امیلی : میدونی من هنوز کامل خوب نشدم و چون یکم شامپاین خوردم حالم بده... قول میدم یه روز دیگه باهاتون بیام و تا خود صبح مست کنیم
*دستش رو از بازوم رها کردم فاصله گرفتم *
امیلی : فعلا !
*براش دست تکون دادم و سریع سمت قصر عزرائیل رفتم چون وقت نداشتم برم خونه و لباس هام رو عوض کنم *
************************************************
توضیح لباس ها رو به بزرگی خودتون ببخشید خیلی سعی کردم واضح بگم 😂😭🙏
- ۲.۲k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط