{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلمم گفت : زندگي را تعريف كن…

معلمم گفت : زندگي را تعريف كن…
گفتم..زندگي تعريف كردني نيست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد كه او را ديدم كه پير شده بود و عصا به دست راه مي رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگي را تعريف كن،آرام خنديد و گفت نمره ات بيست…
زندگي را بايد زيست!!!…
گفتم اون موقع باید بیست میدادی که مشروط نشم...

یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم!!!
دیدگاه ها (۳)

والا...

خیلی خوشمزن.... میخواین؟!

دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتیتموم دل خوشی هام و تو...

این متن قشنگ بود كمی هم آرامش می ده دل بــســـپــار...به آتش...

وقتی حسودی میکنه و ...

پارت ۸ – تعقیب در تاریکیزمان: ساعت ۸:۱۰ شبمکان: خیابان‌های ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط