عاشق
۳ عاشق
پارت ۱۵
ویو ا/ت
توی این یک هفته نامجون همش حواسش به من بود ولی من هیچی یادم نمیومد نمی خواستمم یادم بیاد چون من دلم پیش ۳ نفر بود من با اونا زنده بودم دلم براشون تنگ شده مخصوصا کوک یعنی اونم دلش برام تنگ شده؟ حتا جوابشم نمی دونم تازه از خواب پا شده بودم رفتم تو آشپز خونه و اب خوردم میلم به صبحونه نمیکشید برگشتم تا دوباره برم تو اتاقم که....... دستم توسط کسی گرفته شد برگشتم دیدم نامجونه
نامجون: هعی حالت خوبه؟
ا/ت: اره خوبم فقط دلم تنگ شده
نامجون: برای کی؟
ا/ت: هیچکس مهم نیست
نامجون: وقتی دارم میپرسم مهمه
عصابم خورد شد
ا/ت: دلم برای اون ۳ تا تنگ شده خوبهههه الان راضی ای هاااا الان خوشحال شدی ( داد)
نامجون : باشه ( بغض)
وای نه ناراحتش کردم نمی خواستم گریه کنه دلم نمی خواست قلبش و بشکونم ولی چیکار کنم خوب دلم پیش اونا بود وقتی دیدم رفت رفتم دنبالش رفت تو اتاقش رفتم در زدم و اتاق و باز کردم
ا/ت: نامجون
نشسته بود یه گوشه داشت گریه میکرد
رفتم نشستم کنارش ازم فاصله گرفت
ا/ت: هعی من معذرت میخوام
نامجون: معذرت خواهید فایده نداره حرفی که زدی جبران نمیشه
اره جبران نمیشد
رفتم جلوش و بغلش کردم
ا/ت: نامجون ببین من معذرت میخوام ولی من شاید تو بچگی تو نقش مهمی داشتم ولی همه اش بچگی بوده من و فراموش کن و یه زندگی بهتر و داشته باش با کسی که دوست داره باشه با کسی که همیشه پیشته کسی که میتونی روش اطمینان داشته باشی
از بغلم اوردمش بیرون
به چشمای خمارش نگاه میکردم
ناموجون: میشه یکاری برام بکنی
ا/ت: چه کاری؟
نامجون : من میزارم با هر کسی که دلت میخواد باشی چون حقته من اذیتت نمی کنم فقط بزار برای ۱ بار ببوسمت
اون آدم خوبی بود میدونستم که آدم خوبیه
ا/ت: باشه
اومد جلو چشمامون به هم گره خورده بود سرمو بردم جلو و لبم و کوبوندم رو لباش آروم مک میزد که زبونش و کرد توی دهنم چند دقیقه همراهیش کردم که هر دوتامون هم زمان عقب کشیدیم
نامجون: ممنونم
ا/ت : خواهش میکنم
نامجون بلند شد با اینکه میدونستم با نبودنم نمیتونه کنار بیاد ولی مجبور بودم
نامجون : امشب یه مهمونیه باید باهام بیای لباساتم رو تخت برو بپوششون
ا/ت: باشه
داشت از در خارج میشد که
ا/ت: نامجون
برنگشت
نامجون : بله
ا/ت: ممنونم
صدای پوزخندش اومد بعدم از اتاق خارج شد
بلند شدم رفتم تو اتاقم لباسی که رو تختم بود باز بود ولی خیلی قشنگ بود یه لباس زرشکی با کفشای لوبوتین خیلی قشنگ بودن الان ساعت ۵ باید برم حموم یه دوش بگیرم رفتم تو حموم و کارای لازمو کردم از حموم اومدم بیرون عطر چری مو زدم و موهام و فر شده بود و خیلی زنانه بستم آرایش ملایم قشنگ کردم که به لباسم بیاد لباس و کفشارو پوشیدم
ا/ت: هعی چه خوشگل شدی دختر
خوب الان باید برم پایین و منتظر نامجون بمونم
از پله ها رفتم پایین که نامجون و دیدم از من زودتر حاظر شده بود
ا/ت: چه جنتلمنی اقای کیم
نامجون : چه مادمازل خوشگلی
ا/ت: خجالتم نده
نامجون: خب بسه دیگه بیا بریم سوار ماشین شیم
ا/ت: اوکی.........
خمارییییی تا پارت بعدی بوس بای
استایل ا/ت رو میزارم لایک و کامنت یادت نره خوشگلم 🥰
پارت ۱۵
ویو ا/ت
توی این یک هفته نامجون همش حواسش به من بود ولی من هیچی یادم نمیومد نمی خواستمم یادم بیاد چون من دلم پیش ۳ نفر بود من با اونا زنده بودم دلم براشون تنگ شده مخصوصا کوک یعنی اونم دلش برام تنگ شده؟ حتا جوابشم نمی دونم تازه از خواب پا شده بودم رفتم تو آشپز خونه و اب خوردم میلم به صبحونه نمیکشید برگشتم تا دوباره برم تو اتاقم که....... دستم توسط کسی گرفته شد برگشتم دیدم نامجونه
نامجون: هعی حالت خوبه؟
ا/ت: اره خوبم فقط دلم تنگ شده
نامجون: برای کی؟
ا/ت: هیچکس مهم نیست
نامجون: وقتی دارم میپرسم مهمه
عصابم خورد شد
ا/ت: دلم برای اون ۳ تا تنگ شده خوبهههه الان راضی ای هاااا الان خوشحال شدی ( داد)
نامجون : باشه ( بغض)
وای نه ناراحتش کردم نمی خواستم گریه کنه دلم نمی خواست قلبش و بشکونم ولی چیکار کنم خوب دلم پیش اونا بود وقتی دیدم رفت رفتم دنبالش رفت تو اتاقش رفتم در زدم و اتاق و باز کردم
ا/ت: نامجون
نشسته بود یه گوشه داشت گریه میکرد
رفتم نشستم کنارش ازم فاصله گرفت
ا/ت: هعی من معذرت میخوام
نامجون: معذرت خواهید فایده نداره حرفی که زدی جبران نمیشه
اره جبران نمیشد
رفتم جلوش و بغلش کردم
ا/ت: نامجون ببین من معذرت میخوام ولی من شاید تو بچگی تو نقش مهمی داشتم ولی همه اش بچگی بوده من و فراموش کن و یه زندگی بهتر و داشته باش با کسی که دوست داره باشه با کسی که همیشه پیشته کسی که میتونی روش اطمینان داشته باشی
از بغلم اوردمش بیرون
به چشمای خمارش نگاه میکردم
ناموجون: میشه یکاری برام بکنی
ا/ت: چه کاری؟
نامجون : من میزارم با هر کسی که دلت میخواد باشی چون حقته من اذیتت نمی کنم فقط بزار برای ۱ بار ببوسمت
اون آدم خوبی بود میدونستم که آدم خوبیه
ا/ت: باشه
اومد جلو چشمامون به هم گره خورده بود سرمو بردم جلو و لبم و کوبوندم رو لباش آروم مک میزد که زبونش و کرد توی دهنم چند دقیقه همراهیش کردم که هر دوتامون هم زمان عقب کشیدیم
نامجون: ممنونم
ا/ت : خواهش میکنم
نامجون بلند شد با اینکه میدونستم با نبودنم نمیتونه کنار بیاد ولی مجبور بودم
نامجون : امشب یه مهمونیه باید باهام بیای لباساتم رو تخت برو بپوششون
ا/ت: باشه
داشت از در خارج میشد که
ا/ت: نامجون
برنگشت
نامجون : بله
ا/ت: ممنونم
صدای پوزخندش اومد بعدم از اتاق خارج شد
بلند شدم رفتم تو اتاقم لباسی که رو تختم بود باز بود ولی خیلی قشنگ بود یه لباس زرشکی با کفشای لوبوتین خیلی قشنگ بودن الان ساعت ۵ باید برم حموم یه دوش بگیرم رفتم تو حموم و کارای لازمو کردم از حموم اومدم بیرون عطر چری مو زدم و موهام و فر شده بود و خیلی زنانه بستم آرایش ملایم قشنگ کردم که به لباسم بیاد لباس و کفشارو پوشیدم
ا/ت: هعی چه خوشگل شدی دختر
خوب الان باید برم پایین و منتظر نامجون بمونم
از پله ها رفتم پایین که نامجون و دیدم از من زودتر حاظر شده بود
ا/ت: چه جنتلمنی اقای کیم
نامجون : چه مادمازل خوشگلی
ا/ت: خجالتم نده
نامجون: خب بسه دیگه بیا بریم سوار ماشین شیم
ا/ت: اوکی.........
خمارییییی تا پارت بعدی بوس بای
استایل ا/ت رو میزارم لایک و کامنت یادت نره خوشگلم 🥰
- ۹۱۲
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط