Rck band
★Røck band....
Part one....
در حال کوک کردن گیتارش بود و و از طرفی به نقطهی نامشخصی زل زده بود . هنوزم باورش نمیشد که بعد از اونهمه لحظه های قشنگی که کنار همدیگه داشتن یهو دوست پسرش هر یه روز درمیون مودش صد و هشتاد درجه تغییر کنه .
(فلشبک)
درحالی که داشت با یکی از اعضای بندشون که درامر گروه بود راجب تور جدیدی که داشتن صحبت میکرد چشمش به جیسونگ افتاد و لبخند کوچیکی زد و مشغول ادامهی صحبتش با رادریک شد . بعد از اتمام صحبتش سمت جیسونگ رفت که مشغول ور رفتن با گیتارش بود .
+هی...جِی ... چطوری؟
عادتشون همین بود . همیشه اعضای گروهشون همدیگه رو با اسمای مستعاری که داشتن صدا میکردن
_برات مهمه؟
با زدن این حرفش لبخندش محو شد و دهنش برای حرف زدن چند بار باز و بسته شد اما نمیدونست چیکار کنه ...
+هی... منظورت چیه ... م...معلومه که برام مهمه
با صدا زدن جیسونگ توسط یکی از استف ها مجبور شد بره و دختر رو با افکار بهمریختهاش تنها بزاره...
(پایانفلشبک)
گیتارشو کنار گذاشت و مشغول عوض کردن لباساش شد . بعد از پوشیدن لباساش سمت مداد مشکی رفت و سعی کرد داخل چشمشو با رنگ مشکی پر بکنه . به سمت کمربند بلتش رفت و اونو دور کمر باریکش فیکس میکرد . در حالی که خودشو داخل آیینه نگاه میکرد در اتاق باز شد و با ورود جیسونگ بدون اینکه به سمتش برگرده ، از آیینهی رو به روش به چشماش خیره شد .
+چیه؟باز اومدی اعصابتو سر من خالی کنی ؟ نه!! یا شایدم دوباره اومدی بگی معذرت میخوام بابت رفتار امروزم ؟
با شنیدن این حرفا از دهنش نفس کلافهای بیرون داد
_میشه...حرف بزنیم؟
نانی نفس کلافهای بیرون داد و به سمت خروجی رفت و قبل از باز کردن در بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
+بعد کنسرت حرف میزنیم
با صدای بسته شدن در محکم مشتی به دیوار کنارش کوبید و با عصبانیت در رو باز کرد و سمت بک استیج رفت . استف ها بعد از انجام کار های مهم راه رو براشون باز کردن و سمت استیج رفتن .
توی تمام مدتی که در حال اجرا بودن تمام حواسش به دختر روبهروش بود . بعد از اتمام اجرا سمت اتاق گریم راه افتاد اما با گرفتن ساعدش توسط کسی به سمتش کشیده شد
_گفتم باید حرف بزنیم
دختر پوزخندی زد و سرشو به طرف دیگه ای برگردوند
+خیله خب ... بگو ... میشنوم
_بیا....ب...بیا...
+حرفتو کامل بزن جیسونگ!
_بیا بک بزنیم
چند لحظه تو چشمای همدیگه زل زدن و جیسونگ واقعا قطع امید کرده بود ... اما با کشیده شدن یقهی تیشرتش و کشیده شدن به طرف اتاق شوکه شد .
Part one....
در حال کوک کردن گیتارش بود و و از طرفی به نقطهی نامشخصی زل زده بود . هنوزم باورش نمیشد که بعد از اونهمه لحظه های قشنگی که کنار همدیگه داشتن یهو دوست پسرش هر یه روز درمیون مودش صد و هشتاد درجه تغییر کنه .
(فلشبک)
درحالی که داشت با یکی از اعضای بندشون که درامر گروه بود راجب تور جدیدی که داشتن صحبت میکرد چشمش به جیسونگ افتاد و لبخند کوچیکی زد و مشغول ادامهی صحبتش با رادریک شد . بعد از اتمام صحبتش سمت جیسونگ رفت که مشغول ور رفتن با گیتارش بود .
+هی...جِی ... چطوری؟
عادتشون همین بود . همیشه اعضای گروهشون همدیگه رو با اسمای مستعاری که داشتن صدا میکردن
_برات مهمه؟
با زدن این حرفش لبخندش محو شد و دهنش برای حرف زدن چند بار باز و بسته شد اما نمیدونست چیکار کنه ...
+هی... منظورت چیه ... م...معلومه که برام مهمه
با صدا زدن جیسونگ توسط یکی از استف ها مجبور شد بره و دختر رو با افکار بهمریختهاش تنها بزاره...
(پایانفلشبک)
گیتارشو کنار گذاشت و مشغول عوض کردن لباساش شد . بعد از پوشیدن لباساش سمت مداد مشکی رفت و سعی کرد داخل چشمشو با رنگ مشکی پر بکنه . به سمت کمربند بلتش رفت و اونو دور کمر باریکش فیکس میکرد . در حالی که خودشو داخل آیینه نگاه میکرد در اتاق باز شد و با ورود جیسونگ بدون اینکه به سمتش برگرده ، از آیینهی رو به روش به چشماش خیره شد .
+چیه؟باز اومدی اعصابتو سر من خالی کنی ؟ نه!! یا شایدم دوباره اومدی بگی معذرت میخوام بابت رفتار امروزم ؟
با شنیدن این حرفا از دهنش نفس کلافهای بیرون داد
_میشه...حرف بزنیم؟
نانی نفس کلافهای بیرون داد و به سمت خروجی رفت و قبل از باز کردن در بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
+بعد کنسرت حرف میزنیم
با صدای بسته شدن در محکم مشتی به دیوار کنارش کوبید و با عصبانیت در رو باز کرد و سمت بک استیج رفت . استف ها بعد از انجام کار های مهم راه رو براشون باز کردن و سمت استیج رفتن .
توی تمام مدتی که در حال اجرا بودن تمام حواسش به دختر روبهروش بود . بعد از اتمام اجرا سمت اتاق گریم راه افتاد اما با گرفتن ساعدش توسط کسی به سمتش کشیده شد
_گفتم باید حرف بزنیم
دختر پوزخندی زد و سرشو به طرف دیگه ای برگردوند
+خیله خب ... بگو ... میشنوم
_بیا....ب...بیا...
+حرفتو کامل بزن جیسونگ!
_بیا بک بزنیم
چند لحظه تو چشمای همدیگه زل زدن و جیسونگ واقعا قطع امید کرده بود ... اما با کشیده شدن یقهی تیشرتش و کشیده شدن به طرف اتاق شوکه شد .
- ۵۷۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط