「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۲
✦.................................
جونگکوک ساعدش را گرفت، آرنجش را برعکس خم کرد؛ صدای شکستن استخوان فریاد مرد... بعد او را مثل عروسک داخل بدنهی ماشین پرتاب کرد.
نفر دوم هنوز نرسیده بود که مشت جونگکوک مستقیم زیر چانهاش نشست؛ گردنش به عقب پرت شد.. بدنش بیحرکت روی آسفالت افتاد.
جونگکوک برای لحظهای نفس عمیقی کشید.. اما درد سینه این بار مثل آتش، زیر دندههایش پیچید... چند متر آنطرفتر، نیکان که همهچیز را میدید لبخند باریکی روی لبش نشست.
نیکان: بالاخره... خسته شدی.
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
نیکان: ادامه بدین.
این بار.... بیش از ده نفر با هم به سمت جونگکوک دویدند. جونگکوک بیآنکه حتی جواب نگاه نیکان را بدهد، مستقیم به دل جمعیت زد...
اولین نفر؛ جونگکوک گلویش را گرفت و با تمام قدرت به ستون بتنی کوبید، صدای برخورد سر با بتن... بد៸ن مرد همانجا شل شد.
دومی؛ لگد چرخشی جونگکوک مستقیم به فکش خورد، صدای شکستگی... بدنش دور خودش چرخید و روی زمین افتاد.
سومی چاقو کشید؛ جونگکوک مچش را گرفت... چاقو را از دستش بیرون کشید و دستهی همان چاقو را با خشو៸نت داخل شکمش کوبید... مرد با ناله روی زانو افتاد.
چهارمی از پشت حمله کرد؛ جونگکوک بدون برگشتن آرنجش را محکم داخل گلویش کوبید، مرد با هر دو دست گلویش را گرفت و روی زمین افتاد.
اما نفس کشیدن برای خود جونگکوک سختتر شده بود، دیدش برای لحظهای تار شد، قلبش انگار میخواست سینهاش را پاره کند... همان لحظه...
دو نفر را همزمان با مشت و لگد از خودش دور کرد؛ بد៸ن هر دو روی زمین پرت شد. اما پشت سرش... مردی بیصدا جلو آمد.
قنداق اسلحه را بالا برد فقط یک ضربه اگر میخورد، جونگکوک همانجا بیهوش میشد.
قنداق با تمام قدرت پایین آمد... اما درست در آخرین لحظه... صدای شلیک تیزی سکوت محوطه را درید، گلوله مستقیم وسط پیشانی همان مرد نشست؛
چشم هایش از تعجب گرد شد، بدنش بی جان کنار جونگکوک روی آسفالت افتاد.
همه.. همزمان خشکشـان زد حتی نیکان هم نگاهش را از جونگکوک برداشت و به سمت صدای شلیک چرخاند...
همه چیز برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، چشمها به سمت انتهای جاده چرخدند؛ ردیف بلندی از خودروهای مشکی، یکییکی کنار جاده توقف کردند؛
چراغهایشان هنوز روشن بود و دهها مرد مسلح با لباسهای یکدست در سکوت از ماشینها پیاده شدند، درِ ماشین وسطی باز شد؛ اول یک کفش چرمی مشکی روی آسفالت نشست بعد دوهیون؛
کت بلند ذغالی روی شانههایش افتاده بود، پیراهن مشکی یقهباز، موهای مرتب و همان نگاه سردی که بیشباهت به جونگ کوک نبود، بدون عجله چند قدم جلو آمد... اسلحه هنوز در دستش بود.
همهی افرادش پشت سرش ایستادند.
دوهیون نگاهی کوتاه به مردی که با گلوله او روی زمین افتاده بود انداخت، بعد نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند، بدون اینکه چیزی بگوید خواست جلوتر برود...
اما جونگکوک فقط دستش را بالا آورد کف دستش را روی سینهی دوهیون گذاشت و او را یک قدم عقب فرستاد.
_ مگه الان نباید مدرسه باشی؟ پس اینجا چه گو៸هی میخوری؟
دوهیون اخم کرد.
دوهیون: الان مشکلت مدرسه رفتنِ منه؟ ببین زخمی شدی...
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
_ دخالت نکن.
دوهیون فکش را روی هم فشار داد...
دوهیون: چطور دخالت نکنم وقتی نصف شهر ریخته سرت؟
جونگکوک این بار نگاهش را به نیکان دوخت و گوشهی لبش بالا رفت
_ این دعوا بین من و برادرزنمه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۲
✦.................................
جونگکوک ساعدش را گرفت، آرنجش را برعکس خم کرد؛ صدای شکستن استخوان فریاد مرد... بعد او را مثل عروسک داخل بدنهی ماشین پرتاب کرد.
نفر دوم هنوز نرسیده بود که مشت جونگکوک مستقیم زیر چانهاش نشست؛ گردنش به عقب پرت شد.. بدنش بیحرکت روی آسفالت افتاد.
جونگکوک برای لحظهای نفس عمیقی کشید.. اما درد سینه این بار مثل آتش، زیر دندههایش پیچید... چند متر آنطرفتر، نیکان که همهچیز را میدید لبخند باریکی روی لبش نشست.
نیکان: بالاخره... خسته شدی.
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
نیکان: ادامه بدین.
این بار.... بیش از ده نفر با هم به سمت جونگکوک دویدند. جونگکوک بیآنکه حتی جواب نگاه نیکان را بدهد، مستقیم به دل جمعیت زد...
اولین نفر؛ جونگکوک گلویش را گرفت و با تمام قدرت به ستون بتنی کوبید، صدای برخورد سر با بتن... بد៸ن مرد همانجا شل شد.
دومی؛ لگد چرخشی جونگکوک مستقیم به فکش خورد، صدای شکستگی... بدنش دور خودش چرخید و روی زمین افتاد.
سومی چاقو کشید؛ جونگکوک مچش را گرفت... چاقو را از دستش بیرون کشید و دستهی همان چاقو را با خشو៸نت داخل شکمش کوبید... مرد با ناله روی زانو افتاد.
چهارمی از پشت حمله کرد؛ جونگکوک بدون برگشتن آرنجش را محکم داخل گلویش کوبید، مرد با هر دو دست گلویش را گرفت و روی زمین افتاد.
اما نفس کشیدن برای خود جونگکوک سختتر شده بود، دیدش برای لحظهای تار شد، قلبش انگار میخواست سینهاش را پاره کند... همان لحظه...
دو نفر را همزمان با مشت و لگد از خودش دور کرد؛ بد៸ن هر دو روی زمین پرت شد. اما پشت سرش... مردی بیصدا جلو آمد.
قنداق اسلحه را بالا برد فقط یک ضربه اگر میخورد، جونگکوک همانجا بیهوش میشد.
قنداق با تمام قدرت پایین آمد... اما درست در آخرین لحظه... صدای شلیک تیزی سکوت محوطه را درید، گلوله مستقیم وسط پیشانی همان مرد نشست؛
چشم هایش از تعجب گرد شد، بدنش بی جان کنار جونگکوک روی آسفالت افتاد.
همه.. همزمان خشکشـان زد حتی نیکان هم نگاهش را از جونگکوک برداشت و به سمت صدای شلیک چرخاند...
همه چیز برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، چشمها به سمت انتهای جاده چرخدند؛ ردیف بلندی از خودروهای مشکی، یکییکی کنار جاده توقف کردند؛
چراغهایشان هنوز روشن بود و دهها مرد مسلح با لباسهای یکدست در سکوت از ماشینها پیاده شدند، درِ ماشین وسطی باز شد؛ اول یک کفش چرمی مشکی روی آسفالت نشست بعد دوهیون؛
کت بلند ذغالی روی شانههایش افتاده بود، پیراهن مشکی یقهباز، موهای مرتب و همان نگاه سردی که بیشباهت به جونگ کوک نبود، بدون عجله چند قدم جلو آمد... اسلحه هنوز در دستش بود.
همهی افرادش پشت سرش ایستادند.
دوهیون نگاهی کوتاه به مردی که با گلوله او روی زمین افتاده بود انداخت، بعد نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند، بدون اینکه چیزی بگوید خواست جلوتر برود...
اما جونگکوک فقط دستش را بالا آورد کف دستش را روی سینهی دوهیون گذاشت و او را یک قدم عقب فرستاد.
_ مگه الان نباید مدرسه باشی؟ پس اینجا چه گو៸هی میخوری؟
دوهیون اخم کرد.
دوهیون: الان مشکلت مدرسه رفتنِ منه؟ ببین زخمی شدی...
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
_ دخالت نکن.
دوهیون فکش را روی هم فشار داد...
دوهیون: چطور دخالت نکنم وقتی نصف شهر ریخته سرت؟
جونگکوک این بار نگاهش را به نیکان دوخت و گوشهی لبش بالا رفت
_ این دعوا بین من و برادرزنمه.
- ۶۴۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط