{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده اِلونآ | The Silver Shackles

نویسنده اِلونآ | The Silver Shackles
پارت² | زنجیر های نقره ای

پرتو های خورشید اتاق را روشن کرده بود. نقشه ای بزرگ که کشور های دور و نزدیک را نشان می‌داد روی میز پهن بود. ولیعهد با دقت به نقشه نگاه میکرد.
سکوتی دلنشین بر اتاق حاکم بود، در با صدای خفه ای باز شد.
و باز مثل همیشه لوکاس اون سکوت آرامش‌بخش رو خراب کرد: « اه قصر درحال منفجر شدنه و تو اینجا تو آرامش نشستی »
آرلو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: « باز چی شده »
لوکاس روی مبل سلطنتی لم داد و گفت: « شاهدختِ لِوِنا رسید، ملکه الیزابت خوشآمد گویی گرمی باهاش کرد، کل قصر درباره شاهدخت استثنایی داره حرف میزنه »
سرشو بالا اورد: « شاهدخت استثنایی؟؟ »
لوکاس شانه ای بالا انداخت: « ببینیش خودت میفهمی »
آرلو بلاخره صاف ایستاد: « کجاست »
لوکاس گلوشو صاف کرد: « خب ام جایی که وقتی ملکه الیزابت از یکی خوشش نیاد میندازتش، اونجاست »
ـ. ـ. ـ.
در آهنی سیاهچال با صدایی غژی مانند بلندی باز شد، شاهدخت روی زمین نشسته بود، چشمانش قرمز شده بود، موهایش به هم ریخته بود، لب هایش خشک شده بود
اما هنوزم چیزی از زیباییش کم نکرده بود
قامت بلند ولیعهد در چهارچوب در آهنی سیاهچال نمایان شد.
آلیس با چشمان زمردی اش که حال، قرمز شده بود به ولیعهد دراکوس خیره شد، ولیعهد درحالی که در چشمان زمردی اش خیره بود گفت: « پس شاهدخت استثنایی که همه ازش حرف میزنند تویی »
ادامه دارد...
ـ. ـ. ـ.
دیدگاه ها (۴)

نویسنده اِلونآ | The Silver Shacklesپارت³ | زنجیر های نقره ا...

نویسنده اِلونآ | The Silver Shacklesپارت¹ | زنجیره های نقره ...

𝔖𝔦𝔩𝔳𝔢𝔯 𝔖𝔥𝔞𝔠𝔨𝔩𝔢𝔰 ⋆。˚🌑⛓️ ╷ 𝔖𝔥𝔞𝔠𝔨𝔩𝔢𝔰 𝔬𝔣 𝔇𝔢𝔰𝔱𝔦𝔫𝔶 𐇽⏝፝֯⏝፝֯⏝፝֯⏝፝֯⏝፝...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط