وقتی بچدار نمیشدی پارت

وقتی بچدار نمیشدی پارت3:
سمت آیفون رفتم دیدم جونگ کوک در رو باز کردم.
یک دقیقه بعد:....
صدای زنگ در خونه اومد سریع خودمو‌تک آینه نگاه کردم‌و به سمت در رفتم.
راستش من ی مقدار از جونگ کوک خجالت میکشم و اینکه یادم میاد 7 روز...
بیشتر خجالتم میاد.
در رو باز کردم، جونگ کوک با لبخند کارد شد و گفت:((سلام.))
بوسه ی کوتاهی رو لبام گذاشت‌و من هم گفتم:((سلام(با حالت ناراحت)))
جونگ کوک که قیافه اش ی جوری بود گه داره کیف میکنع گفت:((هووووومممم.چه بوی خوبی میاد،شام می دارین.؟))
یونا با همون حالت قبلی گفت:دوکبوکی با پنیر.
جونگ کوک:آخ جووون(با حالته ذوق ر
زده آخ جونگ کوک دوکبوکی با پنیر خیلی دوست داره)
سریع رقت بالا و لباسشو عوض کرد
رفتیم سر میز غذا ،کل مدت نه اون چیزی گفت و نه من چیزی،فقط فهمیدم داره نگام میکنه و چون سرم پایین بود خوشبختانه جوری بود که انگار نمیددم.
ویو جونگ کوک:
سلام 👋.
من جونگ کوکم ۲۴سالمه تو کمپانی بیک هیت کار میکنم(گفتم تغییر بدم شغلشو ولس باز ربط به بی تی اس داشته باشه)
دوماهه با یونا ازدواج کردن خیلی دوستش دارم دوست که نه عاشقشم میمیرم براش،و الیته بچه خیلی دوست دارم.
امروز یونا نمیدونم چرا یجوری من دوساله باهاش آشنام هروقت اینجوری میشه یعنی از چیزی ناراحت یا چیزی ذهنشو درگیر کرده.
غذا تموم شد.
یونا بلند شد که میز رو جمع کنه اما من گفتم:,من امروز جمع میکنم.
یوما با حالت سرد و خشکی بهم گفت:باشه
رفت دو مبل و خودشو ول داد.
من ظرف هارو جمع کردم و شستم،هنگام شستن ظرف ها داشتم به این فک میکردم که چی شده و چطور میتونم خوشحالش کنم؟


ویو یونا:
جونگ کوک همیشه مهربون بود اما امروز خیلی مهربون تر شده بود.
برام عجیب بود جونگ کوک از طرف شستن متنفر بود چرا الان داده ظرف میشوره؟
داشتم به همین چیزا فکر میکردم که یکی سرمو گذاشت رو سینه اش.....


بچه ها لطفا عکس هارو چک‌کنید😘
دیدگاه ها (۰)

وقتی بچدار نمیشدی پارت2:یک ربع بعد...رسیدم خونه هنوز شام درس...

وقتی بچدار نمیشی پارت1:سلام من یونا هستم و دوماهه با جونکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط