سیگنال

سیگنال
فصل اول
پارت اول

در سرزمینی به اسم یو (UEW: United English Waters) زنی به نام جولیا بلک زندگی میکرد. جولیا مامور مخفی ارشد یک سازمان بود. اسم سازمان "ارتش مخفی" بود و ادعا داشت که از سرزمین به روش خودش محافظت میکند.

یک روز، یک کشور همسایه به یو حمله کرد. حمله کوتاهی بود، اما مشخصا پایان کار نبود. کشور پر شد از مهاجرین قانونی و غیرقانونی. اکثرا هم از آن کشور بخصوص. در نتیجه، همه از جمله جولیا می دانستند که جاسوس های دشمن همه جا هستند...

یک روز آفتابی که جولیا کنار سواحل متعدد یو قدم میزد (این سرزمین از جزیره تشکیل شده بود)، موقع برگشت پسری را دید که به طرفش می‌دوید. نمیتوانست بیشتر از یازده سال داشته باشد. اما قیافه ای مصمم و کوله پشتی ای سنگین داشت.
پسر، نفس نفس زنان: سلام خانم... فکر کنم.. شما رو می‌شناسم!
جولیا، به تندی: نه نمی‌شناسی.
پسر می‌خواست دوباره حرف بزند. اما جولیا قبل از آن راهش را کشیده و رفته بود. او نمی‌خواست هویتش برای یک نفر هم فاش شود. حتی این پسربچه.
دیدگاه ها (۳)

سیگنالفصل اولپارت دومروز بعد، جولیا به فروشگاه رفته بود تا ب...

چه اتفاقی داره میافته...

جملات زیبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط