سیگنال

سیگنال
فصل اول
پارت دوم

روز بعد، جولیا به فروشگاه رفته بود تا برای خودش و هم‌خانه‌اش، رابرت، وسایل بخرد. با آرامش بین قفسه ها قدم می‌زد، که آن پسر را دید، دوباره.
جولیا، با صدای آرام و جدی: بازم که تویی. چرا افتادی دنبالم؟
پسر، با لکنت: م.. من دنبال شما نیافتادم! من فقط...
جولیا: پس ازم چی میخوای؟
پسر: فقط میخوام باهاتون حرف بزنم. خواهش می‌کنم...
جولیا: حرف بزن بچه جون...
پسر خودش را زک معرفی کرد و گفت که کمی کار با کامپیوتر می‌داند. او گفت که می‌خواهد در عملیات به جولیا کمک کند.
جولیا: چشمم روشن... می‌خوای بهم ملحق بشی، مگه نه؟
زک خیلی بیشتر از آنکه بتواند حرفی بزند ذوق کرده بود. پس فقط با سرش تائید کرد. جولیا نیشخندی کم‌رنگ زد.

"ببین کی بالاخره اومد خونه!"
رابرت بود. او داشت قهوه مخصوص جولیا را برایش درست می‌کرد.
جولیا: پسره رو دیدم.
رابرت: باز ولش کردی رفتی؟
جولیا: نه بابا، گذاشتم حرف‌شو بزنه.
رابرت، با خنده: افتخار دادی!
جولیا: می‌خواست تو عملیات کمک کنه.
رابرت کلا عوض شد. فریاد زد: این الف‌بچه چطوری از عملیات تو سر درآورده؟!
هویت ماموران ارتش مخفی پنهان می‌ماند.
جولیا: چه میدونم. ولی به هر حال یه شانس بهش دادم.
رابرت: قبولت دارم. (لبخند زد) تو اون قیافه سخت‌گیر و عصبی یه خانم مهربون هست!
جولیا هم به این حرف لبخند زد.

زک به جولیا گفته بود که می‌خواهد نصف شب او را در ساحل غربی ملاقات کند. جولیا رابرت را هم آورده بود و می‌خواست او را به‌عنوان شریک کاری‌اش معرفی کند. وقتی زک رسید، از دیدن رابرت تعجب کرده بود.
زک، با ذوق: این که رابرت عِمرانه!
رابرت، به آرامی: بله، عمران هستم. چیزی هست که می‌خوای بهمون بگی؟
زک: آ.. آره! میخواستم خانم بلک رو ببینم.
جولیا: اون‌وقت چرا؟
زک: آخه.. آخه می‌خوام خودمو بهتون ثابت کنم. مهارتم رو. ش.. شاید تو خونه ای که... وای‌فای داره..؟
جولیا سری تکان داد و زک را با رابرت به خانه برد. طوری به زک نگاه می‌کرد که انگار تهدیدی برای مخفیگاه‌ش است. نه این‌که از او بترسد، اما حسابی حواسش را روی او متمرکز کرده بود.
دیدگاه ها (۴)

سیگنالفصل اولپارت سوموقتی به خانه رسیدند. رابرت زک را نشاند ...

سیگنالفصل اولپارت اولدر سرزمینی به اسم یو (UEW: United Engli...

چه اتفاقی داره میافته...

رقیب سخت باکوگو میدوریا

ادامه پلک زد و همانند به تخت سفید خیره بود .. جیمین دست به س...

پلک زد و همانند به تخت سفید خیره بود .. جیمین دست به سینه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط