{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ²⁰

part : ²⁰

بعد از رفتن جونگ‌کوک...

قصر دیگر برای بکهیون همان قصر قبلی نبود.

همان راهروها...
همان باغ...
همان پنجره‌ای که همیشه از آن به بیرون نگاه می‌کرد...

همه چیز یادآور کسی بود که دیگر کنارش نبود.

کسی که از دنیایی دور آمده بود و در مدت کوتاهی، تمام دنیای او شده بود.

بکهیون هر شب به آسمان نگاه می‌کرد.

به همان آسمانی که شاید در جایی دیگر، جونگ‌کوک هم به آن نگاه می‌کرد.

+جونگ‌کوک...

آرام نامش را زمزمه کرد.

+اگر واقعاً سرنوشتی وجود دارد...

+کاش یک بار دیگر فرصت پیدا کنیم.

...

زمان گذشت.

اما قلب بکهیون نتوانست آن خاطره را فراموش کند.

او دیگر آن شاهزاده‌ی سرد و بی‌احساس گذشته نبود.

چون کسی آمده بود و به او یاد داده بود احساس داشتن، ضعف نیست.

یاد داده بود حتی در تاریک‌ترین روزها، می‌شود کسی را دوست داشت.

و همین عشق...

آخرین چیزی بود که در قلبش باقی ماند.

...

در آخرین شب آن زندگی، بکهیون کنار همان درخت قدیمی ایستاد.

جایی که اولین بار اجازه داده بود کسی خودشِ واقعی او را ببیند.

چشم‌هایش را بست و لبخند کوچکی زد.

چون باور داشت بعضی پیوندها با پایان یک زندگی تمام نمی‌شوند.

آن‌ها فقط منتظر شروعی دوباره می‌مانند.

...

در جایی دور...

همان نور سفید دوباره ظاهر شد.

نوری که زمانی جونگ‌کوک را به گذشته آورده بود.

اما این بار...

یک پیام داشت.

«داستان شما هنوز تمام نشده.»

«اگر یک زندگی نتوانست شما را به آرامش برساند...»

«پس سرنوشت، فرصتی دوباره خواهد داد.»

و این‌گونه...

فصل اول داستان به پایان رسید.

داستان شاهزاده‌ای که یاد گرفت قلب داشته باشد...

و پسری که از زمانی دیگر آمد تا به او یاد بدهد دوست داشتن یعنی چه.

اما این پایان نبود.

چون در دنیایی جدید...

دو روح آشنا دوباره چشم باز خواهند کرد.

با نام‌هایی تازه...

با زندگی‌ای تازه...

و با فرصتی دوباره.

~~~

پایان فصل اول...
فصل اول تموم شد و خب واقعا متاسفم که پارت ها خیلی کم شد. امیدوارم از فصل اول لذت برده باشید منتظر فصل دوم باشید✨
دیدگاه ها (۷)

part : ¹⁹روز سرنوشت‌ساز فرا رسید.آسمان خاکستری بود و سکوت سن...

part : ¹⁸تالار قصر در سکوت فرو رفته بود.همه منتظر بودند بدان...

part : ⁷بعد از آن نگاه کوتاه، جونگ‌کوک دیگر نتوانست مثل قبل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط