{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ¹⁸

part : ¹⁸

تالار قصر در سکوت فرو رفته بود.

همه منتظر بودند بدانند سوآ چه چیزی پیدا کرده است.

سوآ آرام طومار را باز کرد.

≈در این نوشته آمده است که گاهی افرادی از زمان‌های دیگر وارد این سرزمین می‌شوند...

چشم‌های چند نفر با تعجب باز شد.

≈افرادی که آمدنشان می‌تواند نشانه‌ی تغییر بزرگی باشد.

نگاه‌ها آرام آرام به سمت جونگ‌کوک برگشت.

او چیزی نگفت.

چون خودش هم نمی‌دانست این اتفاق واقعاً چه معنایی دارد.

پادشاه با صدایی جدی پرسید:

°پس می‌گویی این پسر همان شخصی است که در نوشته آمده؟

سوآ کمی سرش را پایین آورد.

≈من فقط می‌گویم شباهت زیادی وجود دارد.

بکهیون که تا آن لحظه ساکت بود، قدمی جلو آمد.

+شباهت، دلیل قضاوت نیست.

سوآ به او نگاه کرد.

≈اما سرورم، اگر اشتباه کنید چه؟

این سؤال برای لحظه‌ای تالار را ساکت کرد.

بکهیون به جونگ‌کوک نگاه کرد.

پسری که از دنیایی ناشناخته آمده بود...

اما در این مدت، چیزی جز صداقت و نگرانی نشان نداده بود.

+من او را با رفتارهایش قضاوت می‌کنم، نه با ترس دیگران.

جونگ‌کوک با شنیدن این حرف، برای لحظه‌ای آرام شد.

اما سوآ هنوز تمام حرف‌هایش را نزده بود.

≈پس شاید بهتر باشد خودش توضیح دهد.

نگاه‌ها دوباره به جونگ‌کوک برگشت.

او نفس عمیقی کشید.

_من نمی‌دونم چرا اینجا هستم...

آرام ادامه داد:

_اما می‌دونم که هیچ‌وقت قصد آسیب زدن به کسی رو نداشتم.

چند لحظه سکوت شد.

بعد بکهیون گفت:

+من حرفش را باور می‌کنم.

این بار صدای او محکم‌تر از همیشه بود.

و همین باعث شد سوآ بفهمد...

او فقط از یک غریبه دفاع نمی‌کند.

او از کسی دفاع می‌کند که برایش اهمیت پیدا کرده است.

...

بعد از پایان جلسه، سوآ در راهروی خلوت قصر ایستاده بود.

نگاهش سرد شده بود.

≈پس حتی بعد از فهمیدن این راز هم طرف او را گرفتی...

لبخند تلخی زد.

≈پس مجبورم کاری کنم که دیگر نتوانی از او دفاع کنی.

در طرف دیگر قصر، جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود.

نمی‌دانست آینده چه چیزی برایش نوشته است.

اما یک چیز را می‌دانست...

در این دنیای ناشناخته، تنها کسی که باعث شده بود احساس تنهایی نکند، بکهیون بود.

و حالا...

سرنوشت داشت آن‌ها را برای بزرگ‌ترین آزمونشان آماده می‌کرد.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

part : ¹⁷چند روز گذشت.اما آرامش قصر دیگر مثل قبل نبود.زمزمه‌...

part : ¹⁶شب آرامی بود...اما در قلب سوآ، آرامشی وجود نداشت.او...

part : ¹³سکوت سنگینی تالار را پر کرده بود.همه نگاه‌ها به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط