سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁷⁰
دو روز از اون اتفاقات توی مغازه میگذشت
توی این دو روز اتفاقی نیوفتاده بود و این منو بیشتر نگران میکرد
حتی رفتار های پدرمم عوض شده بود
طوری رفتار میکرد ک انگار من نامرئی ام و این برای من بدتر از کتک زدنم بود
توی این دو روز خونه رنگ غم گرفته بود و همه چیز سرد و تاریک بود
دیگه از این وایب خسته کننده خونه بدم اومده بود
بی اشتیاق خودم رو روی تخت پرت کردم و زل زدم به سقف
ناخودآگاه یاد لحظه ای افتادم که با جونگ کوک توی اتاق پرو بودیم
یاد اون نفسای داغش
اون تیله های مشکی براق و در عین حال سردش
اون مرد با همه مردایی که تا الان باهاشون رو به رو شده بودم فرق داشت
همه چیزش منو دیوونه میکنه مخصوصا چشم هاش!
با یاد آوری چیزی لبخند تلخی روی لبم نقش بست
من فقط اسباب بازی اونم!
بیخیال افکار اعصاب خورد کنم شدم
نگاهی به ساعت انداختم روی یک شب بود
پتو رو روی خودم کشیدم و سعی کردم بخوابم
کم کم چشام داشت گرم میشد که با صدای عجیبی که از سمت بالکن اومد خوابم پرید
پا شدم و رفتم سمت بالکن،در بالکن رو باز کردم و رفتم داخل
ی تیکه سنگ بود
ورش داشتم که متوجه نامه روش شدم
نامه رو باز کردم
با چیزی که توش نوشته بود تنم یخ کرد
″بازی شروع شد اسباب بازی کوچولوم″
سعی کردم آروم باشم و از چیزی نترسم
خواستم برگردم داخل که روی زمین سایه بزرگی دیدم
آروم برگشتم سمتش که با ی مرد سیاه پوش روبه ب رو شدم
انگار ی سطل آب یخ ریختن روم
خواستم جیغی بکشم که سریع منو گرفت و دستمال سفیدی رو جلوی دهنم گذاشت
دستو پا میزدم تا ولم کنه اما بی فایده بود
نفهمیدم چی شد که کم کم از حال رفتم و سیاهی...
Part:⁷⁰
دو روز از اون اتفاقات توی مغازه میگذشت
توی این دو روز اتفاقی نیوفتاده بود و این منو بیشتر نگران میکرد
حتی رفتار های پدرمم عوض شده بود
طوری رفتار میکرد ک انگار من نامرئی ام و این برای من بدتر از کتک زدنم بود
توی این دو روز خونه رنگ غم گرفته بود و همه چیز سرد و تاریک بود
دیگه از این وایب خسته کننده خونه بدم اومده بود
بی اشتیاق خودم رو روی تخت پرت کردم و زل زدم به سقف
ناخودآگاه یاد لحظه ای افتادم که با جونگ کوک توی اتاق پرو بودیم
یاد اون نفسای داغش
اون تیله های مشکی براق و در عین حال سردش
اون مرد با همه مردایی که تا الان باهاشون رو به رو شده بودم فرق داشت
همه چیزش منو دیوونه میکنه مخصوصا چشم هاش!
با یاد آوری چیزی لبخند تلخی روی لبم نقش بست
من فقط اسباب بازی اونم!
بیخیال افکار اعصاب خورد کنم شدم
نگاهی به ساعت انداختم روی یک شب بود
پتو رو روی خودم کشیدم و سعی کردم بخوابم
کم کم چشام داشت گرم میشد که با صدای عجیبی که از سمت بالکن اومد خوابم پرید
پا شدم و رفتم سمت بالکن،در بالکن رو باز کردم و رفتم داخل
ی تیکه سنگ بود
ورش داشتم که متوجه نامه روش شدم
نامه رو باز کردم
با چیزی که توش نوشته بود تنم یخ کرد
″بازی شروع شد اسباب بازی کوچولوم″
سعی کردم آروم باشم و از چیزی نترسم
خواستم برگردم داخل که روی زمین سایه بزرگی دیدم
آروم برگشتم سمتش که با ی مرد سیاه پوش روبه ب رو شدم
انگار ی سطل آب یخ ریختن روم
خواستم جیغی بکشم که سریع منو گرفت و دستمال سفیدی رو جلوی دهنم گذاشت
دستو پا میزدم تا ولم کنه اما بی فایده بود
نفهمیدم چی شد که کم کم از حال رفتم و سیاهی...
- ۲.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط