شیلان
*شیلان*
هیرسا:
دم غروب بود بیدار شدم جلو آینه موهام رو دستی کشیدم ورفتم بیرون کسی نبود رفتم دسشویی آب یخ زدم به صورتم تا خوابم بپره اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه اینجا که هیچی واسه خوردن پیدا نمی شدحتا یه چای رفتم جلو تلویزیون نشستم ومشغول دیدن فیلم شدم
با صدای زنگ در رفتم ودر رو باز کردم یه دختر ریزه میزه ای خوش سیما بود
- سلام
- سلام کاری دارین
لبخند زد وگفت : مژده ام
- واقعا ...سلام زن دادش ببخشید نشناختم
باهاش دست دادم رفتیم داخل
مژده : بچه ها هنوز نیومدن؟
- نمی دونم کجا رفتن
نشستم سر جای قبلیم ونگاش کردم چقدر بامزه بود
مژده : کی اومدین
- ظهر رسیدم
مژده : بچه ها رفتن خرید حالا حالاها نمیان
- چطور
مژده : نمی شناسیشون
نمی شناختم چون زیاد باهاشون نبودم چیزی نگفتم
مژده : اومدم یه چیزی بردارم برم
لبخند زدم لبخند زدوگفت : خیلی دوست داشتم ببینمت
- منم همینطور
رفت اتاق خواب چند دیقه بعد اومد بیرون وگفت : این لباس ها مال کیه ؟
قرمزه مال شماست با اون سبزه
مژده :دوتا لباس برای من گرفتین وای ممنون بهترین برادر شوهر دنیا
تو دلم گفتم سهم شیلان شد مال تو
ازم خداحافظی کرد ورفت چمدونمو بستم وگذاشتم یه گوشه خیلی گشنم بود رفتم بیرون از خونه خیابونا غرق نور بود هوا قشنگ بود یکم پیاده روی کردم تا رسیدم به یه رستوران اینم مهمون دعوت کردن اشکان شام سفارش دادم وگوشیمو که رو حالت سکوت بود نگاه کردم ای وای چقدر تماس بی پاسخ وپیامک
نگین بابا کیارش تماس های نگین بیشتر از همه بود
اس دادم بهش خونه داداشمم وزنگ زدم به بابا
- الووو
بابا : سلام بابا تو کجایی چرا جواب نمیدی
- ببخشید گوشیمو نگاه نکردم خوبین مامان خوبه؟
بابا : خوبیم عصر اومدیم هتل هستیم
- اشکان گفت فردا میاین
بابا : مامانت طلاقت نیاورد گفت بیای پیشش
- الان
بابا : اره هتل پارس زود بیا
- چشم
شام که آوردن با اشتها غذامو کامل خوردم از دیشب تا حالا هیچی نخورده بودم پول میز رو حساب کردم واومدم بیرون یه دربست گرفتم ورفتم هتل پارس همونجا تو لابی نشستم وزنگ زدم بابا گفت برم اتاقشون نمی خواستم با شیلان رو در رو بشم
رفتم از آسانسوربالا جلو در وایسادم اخرش که چی در زدم ومنتظر موندم
هیرسا:
دم غروب بود بیدار شدم جلو آینه موهام رو دستی کشیدم ورفتم بیرون کسی نبود رفتم دسشویی آب یخ زدم به صورتم تا خوابم بپره اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه اینجا که هیچی واسه خوردن پیدا نمی شدحتا یه چای رفتم جلو تلویزیون نشستم ومشغول دیدن فیلم شدم
با صدای زنگ در رفتم ودر رو باز کردم یه دختر ریزه میزه ای خوش سیما بود
- سلام
- سلام کاری دارین
لبخند زد وگفت : مژده ام
- واقعا ...سلام زن دادش ببخشید نشناختم
باهاش دست دادم رفتیم داخل
مژده : بچه ها هنوز نیومدن؟
- نمی دونم کجا رفتن
نشستم سر جای قبلیم ونگاش کردم چقدر بامزه بود
مژده : کی اومدین
- ظهر رسیدم
مژده : بچه ها رفتن خرید حالا حالاها نمیان
- چطور
مژده : نمی شناسیشون
نمی شناختم چون زیاد باهاشون نبودم چیزی نگفتم
مژده : اومدم یه چیزی بردارم برم
لبخند زدم لبخند زدوگفت : خیلی دوست داشتم ببینمت
- منم همینطور
رفت اتاق خواب چند دیقه بعد اومد بیرون وگفت : این لباس ها مال کیه ؟
قرمزه مال شماست با اون سبزه
مژده :دوتا لباس برای من گرفتین وای ممنون بهترین برادر شوهر دنیا
تو دلم گفتم سهم شیلان شد مال تو
ازم خداحافظی کرد ورفت چمدونمو بستم وگذاشتم یه گوشه خیلی گشنم بود رفتم بیرون از خونه خیابونا غرق نور بود هوا قشنگ بود یکم پیاده روی کردم تا رسیدم به یه رستوران اینم مهمون دعوت کردن اشکان شام سفارش دادم وگوشیمو که رو حالت سکوت بود نگاه کردم ای وای چقدر تماس بی پاسخ وپیامک
نگین بابا کیارش تماس های نگین بیشتر از همه بود
اس دادم بهش خونه داداشمم وزنگ زدم به بابا
- الووو
بابا : سلام بابا تو کجایی چرا جواب نمیدی
- ببخشید گوشیمو نگاه نکردم خوبین مامان خوبه؟
بابا : خوبیم عصر اومدیم هتل هستیم
- اشکان گفت فردا میاین
بابا : مامانت طلاقت نیاورد گفت بیای پیشش
- الان
بابا : اره هتل پارس زود بیا
- چشم
شام که آوردن با اشتها غذامو کامل خوردم از دیشب تا حالا هیچی نخورده بودم پول میز رو حساب کردم واومدم بیرون یه دربست گرفتم ورفتم هتل پارس همونجا تو لابی نشستم وزنگ زدم بابا گفت برم اتاقشون نمی خواستم با شیلان رو در رو بشم
رفتم از آسانسوربالا جلو در وایسادم اخرش که چی در زدم ومنتظر موندم
- ۱۵.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط