{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستم را در دست لحظه ات بگذار...

دستم را در دست لحظه ات بگذار...

رنجیده‌ام


دستم را در دستِ لحظه ات بگذار


که آغوشِ این شهر افق ندارد


که خواهش بزرگی‌ ‌ست


دلتنگ نبودن در کوچ


و آرزو یِ زیبائی ست


باز گشت



"نیکی‌ فیروزکوهی"
دیدگاه ها (۲)

هوای سرد تنهایی فقط یک کوچ میخواهدمرا از این همه سرما ببر قش...

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!هیچ قطاریبرای بُردنِ زنی که عاشق ا...

عشقمعلم‌ نیستم‌ ،تا عشق‌ را به‌ تو بیاموزم‌ !ماهیان‌ برای‌ ش...

پـَرم دادیپــروانه شوم من دلمبه پیله ی ِ دستــان ِتوخوش بود ...

تو زنده‌ای و مشت گره کرده‌ات، نوشت:/که همچنان گلوی ستم را گر...

ویو آت :دیدم یهو صدای شکستن یه چیزی آمد و دستم درد گرفت چشما...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط